نوشته‌ها

تصاویری که چهره دیگری از خشونت خانگی را نشان می‌دهند

کارزار منع خشونت خانوادگی: تصاویر غالباً مردی را نشان می‌دهند که بی‌نهایت عصبانی است و کنترلش را از دست داده اما واقعیت این است که در بسیاری از موارد فرد آزارگر اتفاقاً بسیار خونسرد است. تعدادی از زنان اسکاتلندی و بازماندگان خشونت خانگی پروژه‌ای را برای نشان دادن واقعیت خشونت خانگی راه‌اندازی کرده‌اند.

 

این مجموعه که «هزاران کلمه» نام دارد متشکل از ۱۵ تصویر قدرتمند از خشونت خانگی است که مبتنی بر کلمات و تجربیات زنانی است که خشونت خانگی را تجربه کرده‌اند و برای مدتی با آن زندگی کرده‌اند. این تصاویر برخلاف بسیاری از تصاویر مرتبط با خشونت خانگی آسیب جسمی و کبودی‌ها را نشان نمی‌دهند.

راه‌اندازان این پروژه و سازمان‌های حمایت‌کننده از آن امیدوارند که انتشار تصاویر بازماندگان خشونت خانگی موجب شود تا زنان تحت خشونت با دیدن این تصاویر متوجه شوند که افرادی برای حمایت و کمک به آن‌ها حضور دارند.

خشونت‌های نشان داده در تصاویر شامل وادار به اطاعت کردن، تحقیر کردن، دور کردن فرد از خانواده و دوستان، کنترل بر منابع اقتصادی و نظارت بر کارهای روزانه فرد خشونت دیده است.

یکی از بازماندگان خشونت خانگی می‌گوید: برای مدت طولانی انکار می‌کردم که تحت خشونت هستم. چهار سال طول کشید که باور کنم که خشونت می‌بینم.

وقتی تصاویر همیشه در حال نشان دادن مردی است که در حال کتک زدن است این تصور کلیشه‌ای ایجاد می‌شود که نمی‌توان لقب خشونت گر به مردی داد که کتک نمی‌زند و رفتارهایش کبودی بر تن زن به‌جای نمی‌گذارد. دیگران تصور می‌کنند زنی که کبودی روی بدن و صورتش ندارد حالش خوب است.

هزاران کلمه بسیار مهم است زیرا این پروژه می‌خواهد زنان بدانند برای بروز و وقوع خشونت هیچ سلسله مراتبی وجود ندارد: رفتارهای خشونت‌آمیز می‌تواند شامل کنترل کردن، تهدید و تحقیر کردن، خشونت جنسی و خشونت فیزیکی باشد. خشونت خانگی می‌تواند در زندگی همه زنان از هر طبقه و نژاد و سطح تحصیلاتی رخ دهد.

منبع: www.womensviewsonnews.org

بچه‌ها تا منو با ماسک دیدن گفتن خانم چی شده؟

سه سال از زندگی مشترک من و همسرم می‌گذشت من معلم بودم و اون کارمند. یک چیزی که توی این سال ها متوجه شده بودم تفاوت فرهنگی بین من و اون بود. و این اختلافات روز به روز بیشتر می‌شد. هر روز سر یک چیز دعوا و مشاجره داشتیم؛ یک روز به پدر و مادرم فحش می‌داد، یک روز دعوا و فحش به خودم. بدون دلیل بهونه می‌گرفت.

یک شب که اوج اختلافمون بود یک‌باره به سمتم حمله کرد و دستشو انداخت تو دهنم. به خودم اومدم دیدم دهنم همه خونیه و خونش اصلا بند نمیاد. بی‌هوش شدم و وقتی بلند شدم دیدم درمانگاه هستم و دهنم رو بخیه زدن.

وقتی اومدم خونه تا صبح بیدار بودم که فردا چطور می‌تونم برم مدرسه با این دهن بخیه زده. تصمیم گرفتم صبح ماسک بزنم.

وقتی رسیدم مدرسه مدیر مدرسه که خواهر شوهرم بود گفت چی شدی؟ گفتم سرما خوردم و به‌خاطر بچه‌ها ماسک زدم.

نمی‌دونم چرا جرات نداشتم بگم که برادرت زده و این بار اولش نیست. نمی‌دونم یک حسی داشتم. حس کوچیک بودن. مدام با خودم می‌گفتم زهرا چت شده تو دختری بودی که تا فوق‌لیسانس درس خوندی و بهترین دانشجو بودی و یک دختر مستقل؛ چرا جرات نداشتم بگم‌.

با همین حال رفتم سرکلاس، درس مطالعات اجتماعی.

بچه‌ها تا منو با ماسک دیدن گفتن خانم چی شده؟

گفتم سرما خوردم.

ولی همین‌طور اشک‌هام سرازیر شدن.

بچه‌ها همه نگران شده بودن که چرا این طوری شد.

گفتم درد دارم و حالم خوب نیست.

دردم بخیه‌هام نبودن. دردم قلب شکسته‌ام بود که توی این سه سال مدام زخم دیده بود ولی جرات گفتن نداشتم و فکر می‌کردم چیکار می‌تونم بکنم؟


 

روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

باشد که قانون از ما حمایت کند

سلام. مطلبی که در مورد ضرب و شتم همسر دوست گرامی گذاشته شد مشکل اکثر دوستان است با وجود تحصیلات عالیه، شرایط خوب اجتماعی باز به خاطر خلأ قانونی و آوردن شاهد و اینکه در مشاجرات خانوادگی حتی همسایگان هم با شنیدن صدای زنان بی‌گناه در زیر ضربات کتک و فریادهای کودکان معصوم و بی‌گناه، زنگی را به صدا در نمی‌آورند و شهادت بچه‌ها هم مورد قبول نیست و این مردان انسان‌نما، به کارهای خودشان ادامه می‌دهند. من همسرم بااینکه مدیر مدرسه است هم خیانت می‌کند و هم من را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد و به خاطر خلأ قانونی کاری از دستم بر نمی آید!

این تصویر من بعد از یک ضرب و شتم شدید است البته این آثار بیرونی است. دست‌ها و پاهایم که دیدنی نبود پوشیده بود. این کار یک مدیر مدرسه یک فرد فرهیخته فرهنگی نما است که تربیت کودکان این سرزمین را بهش سپرده‌ایم. باشد که قانون از ما حمایت کند.

❌(تصویر و آثار کبودی و ضرب و شتم به دلیل رعایت حریم شخصی راوی نزد کانال کارزار منع خشونت خانوادگی محفوظ است.)


روایت ارسال شده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

 

رفتم پزشك قانونی، اما شاهد نداشتم

من به‌تازگی با اين كانال آشنا شدم، همسرم دكتراي تخصصي دارند و من فوق‌لیسانس، هر دو از دانشگاه‌های تراز اول تهران.

اما؟

همسرم بسيار واكنشی و دمدمی است، مرتب خشونت شديد داره. برای هر چيزي به آنی حمله ميكنه و بسيار كتك ميزنه. وقتي با كمربند من رو زد، تمام بازوي چپ و پشتم از كبودي سياه شده بود.

شكايت كردم. رفتم پزشك قانونی. اما نتونستم شاهد داشته باشم. خودش هم بسيار مغروره. اين شكست و این‌همه تحمل خشونت در طول ساليان من رو زمین‌گیر كرده.

حدود ده‌ساله ازدواج كرديم. بچه نياوردم از ترس اين رابطه تلخ. حدود چهار سال از رنج زياد موندم خونه و ديگه توان جسمي و روحي كار كردن تمام‌وقت رو نداشتم.

به‌تنهایی مشاوره رفتم. سعي كردم به زور هم شده شاد باشم و سرحال!

اما. درونم انگار از هم پاشيدم. سه هفته پيش دوباره کتک‌های شديدي زد. پرده گوشم آسيب ديد. من رو از خونه بيرون كرد و كليد خونه رو هم گرفت  و گفت فكر نكن ميتوني برگردي.

اومدم خونه پدرم. فقط حدود يك سالي هست از رنج زندگيم خبر دارند. قبلش نمی‌گفتم. این بار خودمم جدي شدم براي جدايي. هرچند از تهديدهاش می‌ترسم. اما همسرم اول رفته بود و تو فاز معذرت‌خواهی و اشتباه كردم و كليد خونه رو برام فرستاده و ..
چندين بار با وكيل صحبت كردم. وکیل ميگه براي ضرب و شتم قانون شفاف و صريحي نيست. بايد بتوني ثابت كني.

دلم ميخواد زودتر اين رنج تموم شه. اما با توجه به موقعيت شغلی همسرم كه استاد دانشگاه هست و خب وضعيت استقلال ماليش و اينكه طلاقم نميده نميدونم چقدر بايد دست و پا بزنم در اين راه.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی،  https://t.me/pdvcir


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانالک تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

داستان رز لیلیان؛ تجربهٔ كودكی من/ برگردان: سیمین فروهر

گاهی  به این فكر می‌كنم كه آیا افرادی هستند كه بخواهم آن‌ها را ببخشم یا بخواهم موقعیت‌هایی در‌ گذشته را فراموش كنم؟ من بیشتر اوقات بخشیده‌ام اما هنوز چیزهایی وجود دارند كه نتوانسته‌ام با آن‌ها كنار بیایم.

دورانی را به یاد می‌آورم كه حتا حالا هم فكر كردن به آن بسیار سخت است.

پدر و مادر من نقش پررنگی در زندگی من داشتند و معتقد بودند بچه‌ها باید به والدین خود و سایر بزرگسالان احترام بگذارند. تا جایی كه به یاد دارم همواره والدین و برادر و خواهرانم به من می‌گفتند «عاشقت هستم» یا «من از تو مراقبت می‌كنم» و من می‌دانستم كه آن‌ها این كار را خواهند كرد. موهای من بلوند و فرفری بود در حالی‌‌که سایر اعضای خانواده‌ام موهای قهوه‌ای و صاف داشتند. بر این اساس بیشتر اوقات آدم‌ها در خیابان به شوخی از من سؤال می‌كردند كه آیا فرزند قصاب یا شیرفروش محل هستم؟ من همیشه فكر می‌كردم با تمام اعضای خانواده‌ام متفاوت هستم. از بچگی به من گفته بودند اگر كار اشتباهی انجام دهم جریمه می‌شوم، اگر خطا كنم خدا و والدینم عصبانی می‌شوند.

هشت سالم بود و یك روز عصر به همراه یكی از دوستان نزدیكم- همسایه‌مان پیاده به سمت یك كلوب محلی می‌رفتیم كه در جاده تصادف كردیم. من آسیب جدی ندیدم اما دوستم در این تصادف فوت كرد. صبح روز بعد از تصادف كمی سردرد داشتم و ناخوش بودم. مادرم اجازه داد آن روز به مدرسه نروم و در خانه استراحت كنم اما روز بعد حتماً باید به مدرسه می‌رفتم. آن روز هیچ حرفی از شب گذشته زده نشد. مادرم گفت كه باید آن شب را فراموش كنم. سال‌ها بعد متوجه شدم كه مادرم معتقد بود كودكان نیز به اندازهٔ بزرگسالان ناراحتی و ضایعۀ روانی (تروما) را درك می‌كنند اما برای آن‌ها خوب نیست كه به اندازهٔ بزرگسالان به این ناراحتی‌ها فكر كنند. این ایده تا حدودی كارساز بود زیرا باعث شد من به ظاهر به این موضوع فكر كنم.

من متوجه نشده بودم كه دوستم مرده است. فكر می‌كردم او گم شده و هیچ كس هم دربارهٔ او صحبت نمی‌كرد. سعی می‌كردم فراموش كنم اما خاطرات زیادی با او داشتم كه مانع فراموشی می‌شد. او بهترین دوست من بود كه همیشه با هم بازی می‌كردیم و حالا دیگر نمی‌توانستم با فرد دیگری بازی كنم. چند روز بعد از مرگ او مادرش را دیدم كه از خیابان عبور می‌كرد اما حاضر نبود با من حرف بزند. بعداً مادرم گفت كه نباید نزدیك خانهٔ دوستم بروم و با دخترخاله‌های او بازی كنم. یك روز كه برای بازی پیش آن بچه‌ها رفته بودم آن‌ها به من گفتند كه اجازه ندارند با من بازی كنند.

همان سال دو دوست دیگر من که با هم خواهر بودند در محوطهٔ بیرون مدرسه دچار حادثه‌ای شدند. من شاهد آن صحنه بودم. می‌شنیدم كه مردم به یكی از آن‌ها می‌گفتند اگر می‌تواند خودش را حركت دهد و او می‌گفت نمی‌تواند زیرا خواهرش به خواب رفته و دست او را هم سفت گرفته است. بعداً متوجه شدم كه خواهر بزرگتر در آن حادثه جان داده بود و البته خواهر كوچكتر هم كمی بعد فوت كرد. در سال‌های بعد از این اتفاقات ناگوار درس من به شدت افت كرد و بسیار بهانه‌گیر و بداخلاق شده بودم.

به سن ۱۰، ۱۱ سالگی رسیده بودم كه برادر ۱۵ ساله‌ام شروع به آزار جنسی من كرد. فكر می‌كنم او متوجه ناراحتی و آسیب‌پذیری من شده بود. پدر و مادرم مرا یك كودك منزوی می‌دیدند كه همیشه تنها می‌مانَد. من در هیچ كاری مشاركت نمی‌كردم مگر با تشویق زیاد و یا اجبار. اگرچه اجازه نداشتم راجع به مرگ دوستم صحبت كنم اما این اتفاق تأثیر بدی روی من گذاشته بود و برادرم متوجه ضعف من شده بود. او مرا تهدید می‌كرد و از من حق‌السكوت می‌خواست. او تهدید می‌كرد كه اگر موضوع ضعف و ناراحتی مرا به والدینمان بگوید آن‌ها نیز دچار آسیب جدی خواهند شد و مشكلات ریز و درشتی به وجود خواهد آمد. او می‌گفت كه كتاب‌های مصور جدید دارد که می‌خواهد به من نشان دهد. به این ترتیب مرا گول می‌زد و به اتاق خود می‌كشاند. من هم كه تشنهٔ توجه و مراقبت بودم به دنبال كتاب‌های مصور به اتاق او می‌رفتم.

تأثیرات درازمدت خشونت

چند ماه بعد از تولد ۲۰ ‌سالگی‌ام از یك پسر ۱۶ ساله باردار شدم. همان موقع موضوع را به والدینمان گفتیم و از دادگاه اجازهٔ ازدواج گرفتیم. در آن هنگام همسرم تازه وارد ۱۷ سالگی شده بود.

سال‌ها گذشت و ما صاحب سه كودك زیبا شده بودیم اما باید بگویم همسرم هم در واقع فرزند چهارم من بود. او الكلی شده بود و من توانایی مقابله با او را نداشتم. زندگی مشتركمان بی‌ثبات بود. گذشتهٔ من باعث هراس و دلشوره‌ام بود. دچار استرسی شده بودم كه ناشی از ضایعه‌های روانی زندگی‌ام بود. با یك مركز مشاوره تماس گرفتم تا با آن‌ها صحبت كنم. در آن زمان چیزی دربارهٔ سلامت روان نمی‌دانستم و مشاور پیشنهاد داد كه به كلینیك سلامت روان مراجعه كنم. نزدیك به سی سال به یكی از این كلینیك‌ها رفتم. در این سال‌ها روان‌درمانگرهای مختلفی داشتم كه تشخیص‌های گوناگونی می‌دادند از جمله اختلال روانی ناشی از تجربهٔ تروماتیك، افسردگی حاد و اختلال شخصیت.

در كودكی طی كمتر از چند ماه سه نفر از دوستانم را از دست داده بودم كه یكی از آن‌ها نزدیك‌ترین رفیق من بود. در شرایط رنج‌آوری قرار داشتم. من مستقیم درگیر آن ماجراها شده بودم زیرا در هنگام حادثه حضور داشتم و شاهد ماجرا بودم. در هر دو بار احساس درماندگی داشتم اما اجازه نمی‌دادند سوگواری كنم. چند سال بعد برادرم شروع به آزار جنسی من كرد و آن اتفاق باعث استرس ناشی از تجربهٔ تروماتیك در من شد. امروز افرادی را كه دچار این اختلال هستند به گروهی از مشاوران معرفی می‌كنند تا با آن ها صحبت كنند و استرس‌های احتمالی ناشی از تجربه تروماتیك را تسكین دهند و فرونشانند. در زمان كودكی من از این حمایت‌ها خبری نبود.

وقتی هنوز فرزندانم كوچك بودند دچار نوعی اختلال روانی شدم كه هشیاری و آگاهی‌ام را از دست ‌دادم. بعد از  آن بود كه گرفتار استرس ناشی از تجربهٔ تروماتیك شدم. هر وقت صدایی می‌شنیدم زیر میز می‌رفتم و سعی می‌كردم دستانم را روی گوشم بگذارم تا چیزی نشنوم. همه فكر می‌كردند دیوانه شده‌ام. مرتب كابوس می‌دیدم. تجربه‌‌های تلخ و نابسامان گذشته را در ذهن مجسم می‌كردم. وضعیتم به گونه‌ای بود كه چندین بار و غالباً داوطلبانه در بیمارستان بستری شدم. خودزنی می‌كردم، چند بار سعی كردم خودكشی كنم، بارها اُوِردوز كردم و علت آن بود كه هیچ كس به حرف‌های من گوش نمی‌داد. گریه می‌كردم و فریاد می‌زدم كه «هیچ كس حرف‌های مرا نمی‌شنود».

آزار‌های جنسی برادرم تأثیرات بسیار عمیقی بر من گذاشته بود؛ اما برخی از روان‌درمانگرها باور نمی‌كردند كه من از سوی برادرم تحت آزار جنسی بوده‌ام و این حالِ ناگوار مرا بدتر می‌كرد.

مواجهه با برادرم

وقتی پدر و مادرم فوت كردند تصمیم گرفتم با برادرم روبرو شوم. تا آن زمان صبر كرده بودم زیرا فكر می‌كردم فاش كردن موضوع آزار جنسی من توسط برادرم باعث ناراحتی پدر و مادرم خواهد شد و اوضاع بدتر می‌شد. صبر كرده بودم تا بعد از مرگ آن‌ها با برادرم روبرو شوم زیرا در غیر این‌صورت ممكن بود خودم را مسئول مرگ پدر و مادرم بدانم. به همین دلیل تا زمانی‌كه آن‌ها زنده بودند سكوت كردم. فكر می‌كردم باید برای محافظت از دیگران چیزی نگویم.

بعد از مرگ والدینم در نامه‌ای به برادرم نوشتم «تو برادر بزرگتر من بودی و باید از من محافظت می‌کردی اما از من سوء‌استفاده كردی و فلان کار و بهمان كار را انجام دادی». برادرم پاسخ داد كه به هیچ‌وجه حرف‌های مرا قبول ندارد و چیزی به خاطر نمی‌آورد. او مدعی بود كه فقط از من شنیده كه كتاب‌ مصور دوست دارم و خواسته كتاب‌هایش را به من نشان دهد. البته برادرم پذیرفت كه چیزی اتفاق افتاده اما گستردگی و شدت آن را قبول نمی‌كرد. او می‌گفت: «من هیچ وقت نشنیدم كه اعتراض كنی». اما من چه كار باید می‌كردم؟

از كودكی به یاد دارم كه پدر و مادرم اجازه نمی‌دادند دربارهٔ مسائل بد و ناپسند حرف بزنیم زیرا فكر می‌كردند با حرف زدن اتفاقات بدتری رخ می دهد. پدر و مادرم هیچ‌گاه آزادانه دربارهٔ موضوعات مختلف با من حرف نمی‌زدند و همین باعث سكوت من در برابر آزار جنسی می‌شد و برادرم هم از این وضعیت سوء‌استفاده می‌كرد. بعد از نامهٔ من به برادرم روشن شد كه یكی از خواهرانم نیز با من هم‌درد است. خواهر كوچكترم به من گفت «بله، او مرا نیز آزار داده است».

صحبت با روان‌درمانگر

من ‌درمانگرهایی داشتم كه باور نمی‌كردند در كودكی توسط برادرم آزار دیده‌ام زیرا برای بازگو كردن ماجرا تا بعد از مرگ پدر و مادرم صبر كرده بودم. آنها به من می‌گفتند تو سال‌ها تحت درمان بوده‌ای و هیچ‌گاه این موضوع را مطرح نكرده بودی. آن‌ها هیچ‌گاه نپرسیدند و من هم چیزی نگفتم.

بعد از نوشتن نامه به برادرم موضوع آزار جنسی را با درمانگرم در میان گذاشتم اما او باور نكرد و گفت در اكثر موارد این ادعا نه واقعی بلكه ناشی از فانتزی و رویا است. گفتم «من مطمئنم كه خاطراتم واقعی هستند، آن‌ها اتفاق افتاده‌اند». درمانگر سعی می‌كرد راجع به موضوعات دیگری صحبت كند اما من از او می‌خواستم بحث را عوض نكند. گفتم من می‌دانم چه اتفاق افتاده و می‌دانم آن‌چه اتفاق افتاده آزار جنسی بوده است. در پاسخ به سؤال او كه پرسید «چرا تا به حال دربارهٔ آن حرفی نزده‌ای» گفتم «چون تو نپرسیده بودی» و در ادامه در پی سؤالات بیشتر او گفتم حالا كه پدر و مادرم از دنیا رفته‌اند می‌دانم كه دیگر با این حرف‌ها آسیبی به آن‌ها نمی‌رسانم. من در كودكی دچار ضایعهٔ روانی شده بودم و این ضایعه بر كودكی فرزندانم نیز تأثیر گذاشته بود.

چگونه حریفش شدم

به خاطر فرزندانم سعی كردم قوی باشم. یاد گرفتم حرف بزنم و نوع درمانی را كه مركز روان‌درمانی به من ارائه می‌داد به چالش بكشم. سعی كردم داستان زندگی‌ام را بنویسم و افكار را با روی كاغذ آوردن از مغزم خارج كنم. این راهی بود برای ایجاد ارتباط بین افكارم پیرامون آن‌چه روی داده و آن‌چه در آینده پیش می‌آید. این راهی برای خروج افكارم از ذهن و قلبی بود كه دیوانه شده بودند. داستان زندگی‌ام را ابتدا فقط برای خودم و فرزندانم نوشتم. بعد از فرزندانم متن را با برخی از دوستان نزدیكم هم به اشتراك گذاشتم. متن به آن‌ها می‌گفت كه چگونه زندگی من تحت تأثیر افكارم قرار داشته است و چه تغییری باید در آینده‌ام ایجاد شود.

آنچه كه می‌خواهم به دیگران بگویم

زنان ناتوانی كه تجاوز جنسی یا خشونت خانگی را تجربه كرده‌اند به كمك نیاز دارند تا بتوانند خود را احیا كنند، غرور و استقلال خود را ترمیم كنند و عزت نفسشان را در جامعه بازیابند.

نظام بهداشت و سلامت روان در هر جامعه باید شیوۀ خود را در یاری رساندن به زنان افشاگر خشونت ارتقاء دهد. این نظام‌ها غالباً با به رسمیت نشناختن تجربهٔ زنان خشونت‌دیده شوك دیگری به آن‌ها وارد می‌كنند. من از دست درمان‌های نادرست بیمارستان‌ها و افرادی كه مسئول مراقبت از این بیماران هستند عصبانی هستم. از دست دولت‌ها و تصمیمات بروكراتیكشان عصبانی هستم كه به مردم هیچ اهمیتی نمی‌دهند. سر آن‌ها بیش از حد شلوغ است و فرصت ندارند برای مراقبت از آسیب‌دیدگان به دور بر خود نگاهی بیندازند.

گاه زنان ناتوانی كه در روابط خشونت‌آمیز گیر كرده‌اند مادر هستند اما هیچ حمایتی از آن‌ها نمی‌شود. ما باید این روند را تغییر دهیم. ما نمی‌توانیم گذشته را تغییر دهیم اما می‌توانیم یاد بگیریم كه گذشتهٔ ما تقصیر ما نیست و باید به جلو حركت كنیم. من سعی می‌كنم زنان را به مشاركت در فعالیت‌های جمعی تشویق كنم- به آن‌ها كمك می‌كنم كه تغییر كنند. همیشه به این فكر می‌كنم كه من چگونه می‌توانم از تجربه‌ام در راستای ارتقاء اوضاع و احوال زنان جوان استفاده كنم؟ ما چگونه می‌توانیم به هم كمك كنیم تا جامعه را بهتر كنیم و زنان دیگر خشونت را تجربه نكنند؟ بیایید موضوعات گذشته را مربوط به گذشته بدانیم و ارتباط آن را با حال و آینده قطع كنیم.

من قویاً معتقدم كه باید در مدرسه به كودكانمان دربارهٔ سلامت روان آموزش دهیم. آن‌ها باید یاد بگیرند كه خشونت خوب نیست، آسیب روانی خوب نیست، همیشه تنها بودن خوب نیست. آن‌ها باید با افسردگی آشنا شوند. آن‌ها باید یاد بگیرند با دیگران روابط مثبت و سازنده برقرار كنند. لازم است آموزش ببینند كه دربارهٔ چیزهای بد و نفی نه سكوت كه صحبت كنند. آن‌ها باید امید داشته باشند زیرا گاهی امید تمام آن چیزی است كه ما را سر پا نگه می‌دارد. ما باید فردای بهتری داشته باشیم.

از مجموعه داستان‌های واقعی زنان معلول

منبع:

Rose Lillian’s story, My childhood experiences, published on www.dvrcv.org.au

درمان روانزخم؛ سکوت را بشکن!

سکوت را بشکن! هرگز نمی‌دانی الهام بخش چه کسانی بوده‌ای…

فکر نمی‌کنیم در خانواده‌های مرفه خشونت باشد

مدت‌هاست می‌خوام براتون بنویسم اما یک حس سراسر شرم جلوی من و می‌گیره. ولی وقتی امروز داستان این خانم و پسرش که اختلال دوقطبی داشت و خوندم واقعا منقلب شدم. خاله‌ی من و دو پسرش شرایط مشابه این داستان رو دارن. خاله‌ی دیگه‌ام از اونجایی که همسرش بسیار مذهبی و افراطيه مدام مورد آزار و توهین و تهدید اونن.

مادرم و سه خواهر دیگه‌اش همگی از خانواده‌ای مرفه با پدری بسیار مهربون [هستن]، اما به حسب سنت‌های ناگزیر خانوادگی، همه با کسانی ازدواج کردن که نمی‌خواستن. به‌جز مادرم، همه تجربه‌ی خشونت فیزیکی و کلامی رو داشتن و دارن.

اما حرف من اینه که شاید زندگی‌های ما همه به‌ظاهر اصلا بد نباشه و خشونتی دیده نشه و سطح خانوادگی، مالی و فرهنگی‌مون به شکلی باشه که حتی فکرش رو هم نکنیم ممکنه همچنین خانواده‌ای خشونت رو تجربه کرده باشه، اما مسائل عمیق فرهنگی و سنتی جامعه‌ی ما ریشه در خشونت‌های متعدد داره.

درست زمانی جمع زنانه‌ی فامیل ما متوجه‌ این مسائل شد که در موردش حرف زدن و بعد عمق فاجعه معلوم شد. خاله‌ی بزرگ فکر می‌کرد چون شوهرش نظامی‌ست اخلاق خشن دارد و خاله‌ی دیگه فکر می‌کرد چون شوهرش مذهبی‌ست و خاله‌ی کوچکم به خاطر سطح پایین مالی همسرش فکر می‌کرد اگر وضع مالی‌اش بهتر بشه خشونت‌ها هم کم می‌شه.

ولی هنگامی‌که همه با هم در مورد تجربیات‌شون حرف زدن تازه متوجه شدن مسئله‌ی زندگی آن‌ها ریشه‌ای مشترک داره. وقتی دختر خاله‌ی پزشکم از کتک خوردنش گفت دنیا روی سر همه خراب شد چون او نماد زن مستقل در فامیل ما بود اما مشکل همه‌ی این زن‌ها آگاه نبودن به حقوق، نداشتن اعتماد به نفس برای مبارزه و از همه مهم‌تر آموزش ندیدن در خانواده و اجتماع بود و هست امیدوارم این کارزارها راه‌گشا باشد.

 

روایت ارسال شده به کارزار منع خشونت خانوادگی  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

کسی نیست که صدایم را بشنود!

نه دین و نه قانون، هیچ کدام صدای اعتراض مرا  نمی‌شنوند. همه‌ی خشونت‌ها قابل رویت نیستند. بدترین نوع خشونت این است که روحمان در عذاب باشد.

پدر و مادرم تفاوت سنی زیادی با یکدیگر داشتند. پدرم مرد ثروتمند و به نسبت مسنی بود، اما مادرم زیباترین روزهای جوانی‌اش را می‌گذارند. پدرم، آن موقع در تبریز صاحب کارخانه‌ی قالی‌بافی بود. کلاس پنجم ابتدایی بودم که مادرم عاشق مرد دیگری شد و من و برادرم را رها کرد و دنبال زندگی خودش رفت. پدرم هم بعد از رفتن مادرم، دوباره ازدواج کرد و من و برادرم را دست نامادری سپرد. اما از بد روزگار، وضع مالی پدرم هم روز به روز بدتر شد، تا در نهایت کاملا ورشکسته شد.

برادرم از من خیلی کوچکتر بود. نامادری‌ام هر روز مرا کتک می‌زد و کاری می‌کرد از خانه بیزار شوم. هنوز هم رد زخم‌های آن روزها بر روی بدنم هست. آنقدر اذیتم می‌کرد که دلم می‌خواست از شر او و وضعیت خانه خلاص شوم. تا این‌که با همسرم آشنا شدم. به نظرم پسر خوبی بود و سعی می‌کرد مرا پیش خانواده‌اش بزرگ کند. به دور از چشم خانواده‌اش مقداری از جهاز مرا خرید و با کمک دیگر اعضای فامیل جهیزیه‌ام تکمیل شد و به خانه‌ی بخت رفتم. به خاطر نامادری‌ام نازمرد نماندیم و بلافاصله بعد از عقد باردار شدم.

تقریبا هیچ مشکلی با همسرم نداشتم و روزهای خوبی را با مردی که عاشق من بود می‌گذراندیم. همه چیز خوب پیش می‌رفت و من تقریبا زخم‌های نامادری را فراموش کرده بودم، تا این که زمانی که دخترم هشت سالش بود، متوجه شدم همسرم با زن دیگری رابطه دارد. دنیا بر سرم خراب شد. آنچنان شوک بزرگی بر من وارد شد که بدون چاره ماندم. تصمیم به طلاق گرفتم. اما پدرم در شرایطی نبود که مرا بپذیرد و خودشان هم، با کمک‌های همسرم زندگی می‌کردند، خودم هم که نه شغلی داشتم و نه در آمدی. از طرفی هم به دخترم و آینده‌اش فکر می‌کردم. نمی‌خواستم دخترم هم سرنوشتی مشابه سرنوشت من داشته باشد.

همسرم با وعده‌های فراوان قول داد که هیچ وقت خطایش را تکرار نکند. به ناچار به زندگی با او ادامه دادم. اما از همان روز هیچ‌وقت روی آرامش ندیدم و تمام اعتمادم به همسرم از ببن رفت. هر وقت که از خانه بیرون  می‌رفتم یا در جایی مهمان بودم، مدام به این فکر می‌کردم که نکند زن دیگری را به خانه آورده باشد. تا این‌که، این رفتارش حالت علنی پیدا کرد و به رابطه با دختران و زنان دیگر ادامه داد. او معتاد به داشتن رابطه‌های متعدد و همزمان است.

به مراکز مشاوره‌ی زیادی رفته‌ام. اما همه یک حرف را تکرار کرده‌اند که من هیچ حق و حقوقی ندارم و از لحاظ قانونی همسرم می‌تواند زنان دیگری را صیغه کرده و یا عقد کند و من هم به خاطر نداشتن درآمد در واقع سربار او محسوب می‌شوم و با داشتن یک فرزند هم کاملا درمانده شده‌ام.
اما آخرین ضربه‌اش عمق وجودم را سوزاند. همین چند ماه قبل متوجه شدم که با دختر خاله‌ی خودم رابطه دارد. وقتی ماجرا را شنیدم، نزدیک بود سکته کنم. بدون چاره مانده‌ام و هیج کاری از دستم برنمی‌آید. دیدن او، نشستن با او سر یک میز و هم‌بستر شدن با او برایم زجرآور است.

بعضی خشونت‌ها جسمی هستند و قابل دیدن، اما بزرگترین نوع خشونت، خشونت روحی هست. خشونتی که دیده نمی‌شود اما روح و روان آدمی را فرسوده می‌کند.

همسرم مدام روح مرا می‌آزارد و من کاملا افسرده شده‌ام.

 

روایت رسیده از آذربایجان شرقی (اهر) به کانال کارزار خشونت خانوادگی


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

خشونت جسمی تنها نوع خشونت نیست

خشونت جسمی بدترین نوع خشونته اما تنها نوع آن نیست. یکی از دوستان من هنوز وارد ۲۰ سالگی نشده و امسال برای بار دوم داوطلب کنکور هستش، اما با فشار شدیدی از طرف خانوادش مواجه هست که می‌خواهند قانعش کنند برای ازدواج.

خانواده کاملا سنتی و یکی از خواهرها، در سن بالاتری نسبت به بقیه ازدواج کرده و مدام خودش را مثال بدبختی می‌دونه و این خواهر کوچکتر می‌گه اگه خواستگارهات رو رد کنی مثل من می‌شی.

علاوه بر فشار روانی‌ای که برای راضی کردن به ازدواج روش هست، وقتی گفته نمی‌خوام سن پایین ازدواج کنم بهش گفتند دیگه دیگران به یه چشم دیگه نگاهت می‌کنن …

حتی بیرون رفتن و معاشرت با دوستاش رو به چشم بدی نگاه می‌کنن خانواده‌اش. در حالی که دختری هست کاملا ساده و از هر لحاظ تا به حال طبق همون ارزش‌های درون خانواده رفتار کرده. اما حالا وقتی برای ازدواج مقاومت کرده، بدترین تصورات و فکرها رو در موردش می‌کنند و نگاه‌هایشان به قدری سنگین و غیرقابل تحمل شده که از خانه بیزار شده.

و همه این‌ها فقط به خاطر اینکه گفته فعلا برای ازدواج زوده.

خانواده با وضع مالی مناسب و تمام افراد خانواده تحصیل کرده.

ازدواج کردن رو برای دختر شانس می‌دونن و عقیده دارن «شانس بیاری یه درست و حسابی بیاد بگیرتت»

 

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

کسی حرف‌های زن را باور نمی‌کند چون…

روایت از زوجی است که با عشق و علاقه فراوان و با مشکلات فراوان ازدواج کردند؛ اما همیشه جزئیات اخلاقیات بعد از ازدواج مشخص می‌شود. مشکلات از همان روز اول شروع شد که مرد بسیار کنترل‌گر بود و همه‌چیز خانه را می‌خواست در کنترل داشته باشد.

مرد وقتی از سرکار به منزل می‌آید می‌خواهد همه‌چیز آماده باشد، غذای لذیذ و گرم و بعد از غذا خواب و بعد تلویزیون و دوباره تکرار زندگی. مرد هیچ وقت علاقه به بیرون رفتن ندارد و همیشه چهاردیواری خانه را ترجیح می‌دهد.

وقتی مهمان می‌آید و یا مهمانی می‌روند تمام جزئیات رفتار را زیر نظر داشت و راجع به جزئيات حرف‌های زن دعوا به راه می‌انداخت. اگر زن ساکت بود می‌گفت چرا ساکت بودی، اگر می‌خندید می‌گفت زیادی خندیدی.

در تمام موارد و این سال‌های ازدواج که به ۱۵ سال می‌رسد، همیشه و همه‌جا، اعتماد به نفس را در زن کشته است و همیشه هوش و زکاوت خود را به رخ می‌کشد و از علم و دانش خود حرف می‌زند.

متاسفانه هیچ خشونت فیزیکی نیست و آن مرد چون یک آدم تحصیل کرده است و دارای یک شغل خوب، هیچ کس حرف‌های زن را باور نمی‌کند. چون شوهرش در مقابل دیگران بسیار خوب رفتار می‌کند و رفتار کاملا دو پهلو دارد و زن را به یک انسان بی‌ اعتماد به نفس و خانه‌نشین تبدیل کرده. زن اعتراض نمی‌کند چون شوهر فقط خشونت کلامی دارد و فردی کاملا خودخواه است.

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی، رشت

حقیقت نهفته پشت بهانه‌ها را ببینید

خشونت خانگی را در محیط پیرامون خود بشناسید و ببینید

حقیقت نهفته پشت بهانه‌ها را ببینید، نگذارید وجدان‌تان بخواب رود

خشونت پنهان؛ چرا در آن رابطه ماندم

چرا در یک رابطه خشونت آمیز ماندی؟ این سوالی است که ممکن است از زنان خشونت‌دیده بپرسیم، زنانی که گاه با خطر مرگ رو به رو هستند. در این فیلم مستند، زنان خشونت‌دیده از دلایل ماندن خود در یک رابطه خشونت‌آمیز می‌گویند.

*این سوالی است که بیشتر از همه از من می‌پرسند: چرا در آن رابطه ماندم؟ چرا زنان دیگر در روابط خشونت‌آمیز می‌مانند؟

*وقتی که می‌پرسیم چرا در این رابطه ماندی، به نوعی در حالی مقصردانستن قربانی هستیم. در حالی که از عامل خشونت باید پرسید چرا این شخص را کتک زدی؟

*چرا کسی باید عزیزترین شخص زندگی خود، کسی که بیشتر از هر چیز در این دنیا عاشق او است را بزند؟

* من شغل خود را رها کردم و آمدم که با او باشم. بنابراین با او تنها بودم و کسی را نداشتم. نه دوستی و نه خانواده‌ای. شغل جدیدی هم نتوانستم پیدا کنم. پرداخت هزینه‌ها بر عهده او بود.

* نمی‌توانستم بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد. چون او چنین آدمی نبود. پس از اینکه رهایم کرد حس می‌کردم تقصیر من بوده است و من کاری کرده‌ام که او عصبانی شده است. به این فکر نکردم که فرار کنم یا او را ترک کنم.

*وقتی که ازدواج کردیم اوضاع بدتر و بدتر شد. به لحاظ مالی و عاطفی به او وابسته بودم. در حقیقت او هم‌چنان نان‌آور خانه بود. اگر او را ترک می‌کردم چه می‌کردم؟ کجا می‌رفتم؟