نوشته‌ها

همسرم من را به باد كتك گرفت كه خانواده‌ات بايد خانه و ماشين بخرند

خواهرها و تنها برادرم ازدواج كرده بودند، خواهر كوچك‌تر از خودم سه تا بچه داشت ولي من هنوز مجرد بودم.

از نظر ظاهری هيچ مشكلی نداشتم ولی به دليل ابتلا به بيماری صرع خواستگاری نداشتم.

سي و دو سالگی خواستگاري داشتم كه از اقوام خيلی دور بود. بهش جواب مثبت دادم ولي چند وقت بعد از مراسم عقد متوجه شدم كه اعتياد به شيشه داره و به خاطر شرايط مالی خوب خانواده‌ام پيشقدم شده. چهارماه بعد از عقد ازش طلاق گرفتم.

يك سال بعد با پسر يكی از اقوام نامزد كردم. چندماه دوره آشنايی‌مون طول كشيد، می‌ترسيدم كه اين آقا هم معتاد باشه. بعد از چندماه بهش جواب مثبت دادم و باهم ازدواج كرديم.

چندهفته بعد از عروسی بهانه‌گيری‌های خودش و خانوادش شروع شد كه چرا جهيزيه‌ات عالی نيست، چرا كادوی پدر و مادرت خوب نبود، چرا خانواده‌ات ماشينت رو فروختن…

همسرم كم كم سركار هم نرفت و گفت بايد خانواده‌ات برام ماشين بخرند.

به خاطر بيماری كه دارم، خانواده‌ام خيلی حمايتم می‌كنند. برادرم ماشين قسطی براي همسرم خريد و پيش قسط اوليه‌اش رو هم خودش پرداخت كرد تا مسافركشی كنه ولی همسرم می‌گفت من مدل اين ماشين رو دوست ندارم و كار نمی‌كنم.

وقتی خانواده‌ام متوجه شدند ماشين رو ازش پس گرفتند. همان شب همسرم و مادرش منو به باد كتك گرفتن كه خانواده‌ات بايد خانه و ماشين بخرن!

الان دو ماهی هست كه همسرم رو ترك كردم و به خانه پدري برگشتم.

تو مدت يك سالی كه ازدواج كردم تمام هزينه‌هاي پزشكی، زيبايی و حتي بيمه‌ام رو هم پدرم پرداخت كردند.

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی،‌ https://t.me/pdvcir

با دیدن رفتار پدرش تصمیم گرفته که هیچ وقت ازدواج نکند

شرایطی پیش آمد که چند بار به جای دوستم جهت مراقبت از مادرش که بستری بود به بیمارستان می‌رفتم. خانم دیگری در همان اتاق بستری بود. از آن خانم پرسیدم که چرا بستری شده چون ظاهرن سالم به نظر می‌رسید. دست روی سینه‌اش گذاشت و گفت درد می‌کند. فکر کردم شاید مشکل پستان یا مشکل قلبی دارد و وقتی از او پرسیدم گفت: شوهرم من و زده! پرسیدم تازگی این اتفاق افتاده؟ گفت نه همیشه می‌زد. (این خانم آذری‌زبان و از روستاهای اطراف طارم بود و به سختی منظورش را بیان می‌کرد) گویا حالا که نزد دخترش به سردشت آمده بود تصمیم گرفته بود در بیمارستان بررسی شود و قضیه را پیگیری کند. سردرد داشت و قفسه سینه‌اش هم درد می‌کرد. از او پرسیدم چرا تو را می‌زد؟ جواب داد کلن آدم عصبی‌ای است. همیشه همینطور بوده. نحوهٔ کتک خوردنش را با حرکاتی شبیه پانتومیم اجرا می‌کرد. نشان می‌داد که چگونه شوهرش تقریبن او را تا می‌کرده. جالب این‌که آن آقا یعنی همسر این خانم همراه او بود و خیلی کم او را تنها می‌گذاشت و مشخص بود که نگران است زنش با کسی صحبت کند. در فرصت‌هایی که او اتاق را به دلایلی خالی می‌کرد من با آن خانم صحبت می‌کردم. او می‌گفت که دخترش با دیدن رفتار پدرش تصمیم گرفته که هیچ وقت ازدواج نکند.


روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی از #گیلان :https://t.me/pdvcir/584

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

یک بار این جرأت را به خودم دادم و تا دادگاه رفتم

من با خشونت فیزیکی یک بار به طور جدی برخورد کردم. اول می‌ترسیدم که دادگاه برم ولی یک بار این جرأت را به خودم دادم و تا دادگاه رفتم. شوهرم جا خورده بود. فکر این و نمی‌کرد که من برای طلاق اقدام کنم و این حرکتم کمک بزرگی بهم کرد، که رفتارش و کمی بهتر کنه. ولی در مورد خشونت جنسی واقعاً نمی‌دونم چیکار کنم. مثلاً قبلن شوهرم هفته‌ای سه روز باید نزدیکی می‌کرد. من با صحبت کردن به هفته‌ای دو بار رسوندم اما دلم می‌خواهد که هفته‌ای یک بار باشد ولی زیر بار نمی‌رود. آیا در این مورد می‌توانید راهکاری نشانم دهید؟


روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

تمام جوانیم طعمه بودم

من در خانواده‌ای با وضع مالی متوسط به دنیا آمدم در سن ۱۳ سالگی پدرم فوت کرد و به میل خودم با پسرعمویم ازدواج کردم. مادرم سخت مخالف ازدواج من بود چون پدرشوهرم برای زندگی با مادرم نقشه‌هایی داشت نه از باب علاقه بلکه برای رسیدن به ارثی که پدرم از خود برای ما گذاشته بود، تمام نیتش همین بود و من را به عنوان یک طعمه برای رسیدن به اهدافش انتخاب کرده بود. شوهرم یک ماه بعد از ازدواج برای تصادف به مدت دو سال به زندان افتاد و من تنها بدون اینکه حتی کوچک‌ترین تماس یا رفت وآمدی با خانواده‌ام داشته باشم روزهایم را هر روز سیاه‌تر از روز قبل سپری می‌کردم. تهدیدهای تجاوز از طرف پدرشوهرم امانم را بریده بود، اصلا آرامشی نداشتم به خاطر اینکه مادرم تن به خواسته عمویم نمی‌داد من هرروز مورد تحقیر و آزار و اذیت و… قرار می‌گرفتم.

تا اینکه بعد از تحمل هزار و یک‌جور سختی و بلاتکلیفی شوهرم آزاد شد و من خوش‌خیال بودم که سختی‌ها و تمام تهدیدها تحقیرها تمام شده و با شوق بچگی‌ام به زندگی نگاه می‌کردم اما غافل از آن‌که روزهای سخت‌تر و تنگ‌تری در پیش دارم. شوهرم که دیگر اعتیاد به مواد پیدا کرده بود هرروز زندگی را برایم جهنم می‌کرد. او هر شب با زن‌های فاسد بیرون بود، طوری شده بود که من باید از بچه‌های آن زن‌ها مراقبت می‌کردم اما باز هم امید داشتم که شاید زندگیم  با آمدن بچه درست شود که نشد. هرروز بدتر از دیروز من واقعا همسرم را دوست داشتم اما او دیگر آدم قبل نبود، اعتیاد به شیشه خیلی از رفتارهایش را تغییر داده بود، من از ارثیه پدرم که به من رسیده بود خانه‌ای اجاره کردم و ماشینی خریدم برای اینکه شاید شوهرم کار کند اما دریغ از آنکه یک روز با حقوقش نانی برای ما بیاورد. من خودم هر روز مجبور بودم سر کار بروم آن هم در این جامعه خراب که همه در حال دریدن یکدیگر هستند. هر کاری پیش میامد انجام می‌دادم از میوه‌چینی در باغ تا تمیز کردن منزل مردم تا کار در هتل و رستوران‌ها، دیگر خیلی کم آورده بودم اما راضی بودم. شوهرم همیشه دوستان معتادش را وقتی من سر کار بودم به خانه میاورد و تا آمدنم همه زندگیم  را نابود می‌کرد. هر شب باید انتظار این را می‌کشیدم که وقتی به خانه می‌رسم یکی وسایل زندگیم  را فروخته باشد.

تا اینکه یک شب که برای آوردن دخترم از سر کار به خانه مادرم رفته بودم از شوهرم خواستم که بیاید و ما را به منزل ببرد اما شوهرم آن شب آن‌قدر با دوستش مواد کشیده بود که اصلا حالت روحی متعادلی نداشت و به همین دلیل تصادف شدیدی کرد و خود و یک ماشین دیگر را به همراه خانواده‌اش به مدت طولانی زمین‌گیر کرد.

وقتی خبر تصادف شوهرم را به من دادند خیلی هراسان هر بیمارستانی که در شهر بود را گشتم تا او را پیدا کردم. چون نه بیمه نه گواهینامه‌ای داشت و هم اعتیاد در تمام آزمایش‌ها مشخص شده بود هیچ کمکی از هیچ جا به ما نشد و مقصر هم شوهرم بود. شوهرم شدیدا آسیب دیده بود طوری که از لگن به پایین تمام پای چپش پلاتین بود. من با تمام مخالفت‌های خانواده‌ام بار دیگر به شوهرم اعتماد کردم چون هنوز هم دوستش داشتم و تمام مخارج بیمارستانش که حدود ۲۲ میلیون شده بود را از پول رهن خانه‌ام و فروش ماشین و اندک لوازم منزلی که داشتم و با کلی قرض جور کردم. همه در آن موقع به من پشت کردند با هزار التماس برادر شوهرم را راضی کردم تا فیش حقوقی تهیه کند تا شوهرم را از بیمارستان راهی زندان نکنند اما چه فایده نه جایی برای زندگی داشتم نه کاری نه هیچ وسیله‌ای خیلی شرایط سختی بود همه دنبال سوءاستفاده بودند حتی دایی‌های شوهرم همه و همه نمی‌دانستم چه باید بکنم. زیرزمینی در محله‌مان بود که راضی شده بود پول پیش نگیرد و با کرایه منزلش را در اختیار ما بگذارد. امید داشتم که بعد از این همه تحقیر و سختی، شوهرم دیگر مواد را ترک کرده باشد اما این طور نبود.

روزها کار نظافت منزل مردم را می‌کردم و شب‌ها هم می‌رفتم تالار برای پذیرایی و شستن ظرف. یک شب بعد از این همه خستگی وقتی به خانه آمدیم، صاحب‌خانه ما را جواب کرده بود، وقتی دلیلش را پرسیدم گفت که شوهرت هرروز بعد از رفتن شما به سر کار جوان‌های بیکار و معتاد را به خانه میاورد و جلوی دخترت مواد می‌کشد و هر کاری … می‌کند. من و بچه‌ام اینجا زندگی می‌کنیم و نمی‌توانم حتی یک روز دیگر اجازه دهم شما اینجا زندگی کنید.

خیلی ناامید شده بودم نمی‌دانستم چه باید بکنم کجا بروم به پدرشوهرم و برادرشوهرم همه‌چیز را گفتم برادرشوهرم خوشحال بود چون فکر می‌کرد الان که دیگر من واقعا شوهرم را شناخته‌ام می‌خواست فیش حقوقی که گذاشته بود را بردارد تا شوهرم به زندان بیافتد و از من سوءاستفاده کند. پدرشوهرم گفت کارخانه‌ای متروکه می‌شناسد که هیچ باغ و کارخانه‌ای در اطرافش نیست من چاره دیگری نداشتم قبول کردم که بروم و آنجا زندگی کنم. خیلی برایم سخت بود چون اصلا نمی‌شد از خانه بیرون بیاییم.

آنجا خیلی متروکه و بیابان بود و اطراف آنجا معتادهای تزریقی می‌دیدم، حتی نمی‌شد سر کار بروم شوهرم هرروز آنجا دوستان معتادش را دعوت می‌کرد برای کشیدن مواد البته ناگفته نماند که خودش خیلی خوب می‌دانست که همه دوستانش به من نظر دارند و هر بار پیشنهاد می‌دهند. دیگر طوری شده بود که زن‌های فاسد را به همان کارخانه متروکه میاورد که درآمدی کسب کند و خودش هم بتواند کنار آن‌ها مواد بکشد و آن زن‌ها هر بار به شوهرم می‌گفتند که همسرت را راضی کن ما برایش مشتری می‌آوریم شوهرم خیلی راحت و قاطعانه هر بار به من پیشنهاد می‌داد که این کار خیلی درآمد بالایی دارد و من دیگر نمی‌توانم کار کنم و قبول کن.

یک شب یکی از دوستانش که همیشه برایش مواد میاورد را به خانه آورد طبق معمول دوستش خیلی آدم پولدار و هیزی بود، از شوهرم خواسته بود که اجازه دهد با من رابطه داشته باشد تا در عوضش برایش پول و مواد بیاورد من قبول نکردم اما آن شب خیلی شب بدی برایم بود شوهرم قرصی به من داد کاملا بیهوش بودم اصلا حالم خوب نبود بعد به همراه دوستش شروع کرد به لخت کردن من و تجاوز دونفره، فقط همین‌قدر یادم هست که دخترم خواب بود و تا می‌خواستم فریاد بکشم شوهرم تهدید می‌کرد که اگر زهرا بیدار شود بلایی سرش میاورد و من هیچ دفاعی از خودم نمی‌توانستم بکنم.

فردای آن روز می‌خواستم از خانه فرار کنم اما شوهرم تهدید کرد که دیشب فیلمی گرفته و من اصلا نمی‌دانستم راست می‌گوید یا دروغ، خیلی می‌ترسیدم. چون او اصلا آبرو برایش اهمیتی نداشت کلا آدم دیگری شده بود مواد کلا او را برایم آدم غریبه‌ای کرده بود دیگر نمی‌شناختمش. همان زمان‌ها که شوهرم به اوج وقاحت رسیده بود و نمی‌توانست بدون عصا حتی قدمی بردارد چون تمام لگن به پایین پایش انگشتانش پلاتین بود مردی که صاحب گله‌ای گوسفند بود در حوالی آن کارخانه متروک برای چراندن گوسفندانش به همراه چوپان‌هایش به آنجا میامد من خیلی وحشت داشتم که او با شوهرم دوستی کند. نگران و مضطرب بودم، حس می‌کردم خیلی تنها هستم که واقعا بودم نه خانواده‌ام از من حمایت مالی یا جانی می‌کرد نه خانواده شوهرم فقط عده‌ای مرد که مانند گرگ وارد زندگیم  شده بودند و شوهرم آن‌ها را رهبری می‌کرد.

آخر همان‌که می‌ترسیدم به سرم آمد شوهرم با آن مرد دوست شد و او هر بار برای منزلم خرید می‌کرد برای شوهرم مواد می‌گرفت و به او پول می‌داد. زندگی من کلا طبق میل آن مرد نجس می‌چرخید هر جا او می‌خواست می‌رفتیم و شوهرم هر روز لال‌تر از دیروز می‌شد، مخالفت‌های من فایده‌ای نداشت، شوهرم می‌گفت تو باید راضی باشی و اگر این کار را نکنی و با او رابطه نداشته باشی تو را خواهم کشت و هیچ‌کس هم نمی‌فهمد، من باردار بودم اگر غیر این بود خودم را می‌کشتم، نمی‌دانستم باید چه کاری انجام دهم. به مادرم تمام فشارها و بلاهایی که سرم آمده بود را گفتم اما او می‌ترسید که پدر ناتنی من زندگی وحشتناک مرا بفهمد و موقعیت و حسش نسبت به مادرم عوض شود. هیچ‌کس حامی من نبود.

از دایی‌ام خواستم تا منزلی که برای اجاره گذاشته را به من بدهد تا از آن کارخانه خراب شده آزاد شوم و حداقل هر شب مورد تجاوز قرار نگیرم. او به من اجازه داد آنجا زندگی کنم بدون خواستن پولی. آنجا خیلی خرابه و داغان بود اما برای من از بهشت هم بیشتر بود. ۷ ماه از بارداریم می‌گذشت به شوهرم التماس کردم که لطفا بیا خط‌هایمان را عوض کنیم و دیگر آدرسی به هیچ ناکسی ندهیم. من گفتم خودم کار می‌کنم و خرج موادت را هم می‌دهم خواهش می‌کنم منو نفروش. او اولش قبول کرد اما هیچ جا، هیچ‌کس به من کار نمی‌داد. شوهرم طاقت نیاورد و دوباره به گرگ زندگیم زنگ زد آدرس خانه را به او داد و به خانه آوردش فقط برای مواد.

آن هیولا مدام من را تهدید می‌کرد که طلاقت را بگیر یا باید با من باید فرار کنی، او زن داشت با ۵ تا بچه و فقط برای شهوت و هوس سراغ من میامد. این نبود که عاشقم باشد یا دلش برایم بسوزد. آن‌قدر زن‌دایی‌ام ناراحت بود که مجبورم کرد خانه را تخلیه کنم. او برایم خانه‌ای اجاره کرد اما همش تو خانه ی من بود، طوری شده بود که حتی وقتی شوهرم تو خانه بود، بهم تجاوز می‌کرد. شوهرم مراقب بود که بچه‌ها بیدار نشوند. توقع شوهرم هر روز بیشتر می‌شد، دوست داشت پول بیشتری بگیرد او هم که می‌دانست من نه طلاق می‌گیرم و نه فرار می‌کنم. به خاطر همین موضوع مدام به شوهرم می‌گفت «پول منو برگردون یا زنتو طلاق بده». شوهرم بهش گفته بود «۲۰ میلیون پول نقد بهم بده تا زنمو طلاق بدم».

یک روز شوهرم پیشنهاد داد که به سفری برای عید فطر برویم و به من گفت این آخرین بار است بگذار او چون ماشین دارد ما را ببرد. من می‌دانستم که پولی را پیشنهاد داده به شوهرم که این‌همه حریص رفتن به مسافرت شمال شده است. به خاطر همین مخالفت کردم گفتم نمی‌روم تو تمام راه می‌خواهی من را بفروشی. گفت این‌طور نیست اگر خانواده‌ات بیاید میایی؟ کمی دلم آرام شد، فکر کردم اگر خانواده‌ام باشد دیگر در امان هستم. او نمی‌دانست که خانواده من قرار هست باشند. وقتی خانواده‌ام همراه ما آمدند تمام مسیر را ناراحت بود قرص خورد که خودش را بکشد. همش قهر می‌کرد به شوهرم گفته بود که «۲ میلیون بهت می‌دم زنتو راضی کن امشب با من باشه». شوهرم تمام شب به من اصرار می‌کرد که من حواسم هست که مادرت بیدار نشود برو و توی ماشین هم شده باهاش رابطه داشته باش. قبول نکردم و او متوجه شد که من مخالفت می‌کنم به خاطر همین خیلی با من بد شده بود همش تهدیدم می‌کرد که زندگیت را نابود می‌کنم.

واقعا هم این کار رو کرد، نابودم کرد، همه زندگیم  بچه‌هایم بودند. این همه سختی تحمل می‌کردم که بچه‌هایم آرامش داشته باشند و به خیال خودم زیر سایه پدر و مادر باشند اما اشتباه می‌کردم بعد از برگشتن از آن مسافرت لعنتی، شوهرم به همراه آن دزد خوشی‌های زندگیم بیرون رفتند. نمی‌دانستم رفتن شوهرم در آن شب، دیدار فرزندانم، لبخند مادرم، جوانیم و تمام آبرو و زندگیم را با خود می‌برد. من آن شب از همه‌ جا بی‌ خبر بودم در حالی که تقدیرم در آن شب داشت بدترین‌ها را برایم رقم می‌زد. شوهرم با او رفت و دیگر بازنگشت. من آن شب تا صبح بیدار بودم چون چندساعتی بعد از قتل شوهرم به دست آن هوس‌باز کثافت باز مورد تجاوز قرار گرفتم و فهمیدم که شوهرم دیگر بازنمی‌گردد و همچنان تهدید می‌شدم که «اگر به کسی بگی شوهرت با من رفته بدبختت می‌کنم». با این حال آن شب سخت را تنها سپری کردم، همش دعا می‌کردم، کنار پنجره ایستاده بودم و نگاه می‌کردم که کاش شوهرم داغان‌تر از آن موقع که به خاطر کشیدن مواد تصادف کرده بود فقط برگردد اما نه، دیگر بازنگشت.

من همه چیز را همان شب و صبح به همه گفتم چون به خودم مطمئن بودم غافل از اینکه بدانم چه بلایی قرار است به سرم بیاید وقتی جسد شوهرم بعد از گفتن من پیدا شد و شکایت کردم، هیچ‌کس باور نداشت که شوهرم به دست آن آدم بی شرف با ماشین به قتل رسیده باشد سر بحث الکی به خاطر پول. نمی‌دانم چه باید می‌کردم تا به خودم آمدم، خودم را پشت میله‌های زندان دیدم زندگی برایم خیلی سخت‌تر از سنگ شده بود بار غم و غصه ندیدن فرزندانم کمرم را شکست، دیگر هیچ امیدی نداشتم. آن مرد همان‌طور که گفته بود منو بدبخت کرد من حتی نمی‌دانستم چرا آنجا هستم. چه شده؟ چه کار کردم؟ یک سال عمرم را بی‌گناه توی زندان بودم جز به خدا هیچ امید دیگری نداشتم، آنجا خیلی آدم بی‌گناه می‌دیدم، تنها. دعا می‌کردم برای خودم برای همه، برای نجاتمان، آنجا قبرستان زنده‌ها بود هرروزش صدسال برایم می‌گذشت.

اصلا فکرش را هم نمی‌کردم روزی برسد که آزاد شوم، خودم را دیگر مرده می‌دانستم. زندان خیلی برایم سخت بود. هرروز آرزوی مرگ می‌کردم. هر لحظه تا اینکه به یاری خدا و با گفتن حقیقت از زبان آن قاتل خدانشناس آزاد شدم. همش فکر می‌کردم دروغ است، من خوابم و هنوز در آن جهنم هستم. تا چند ماه فکر نمی‌کردم که آزادم، خیلی بی‌تاب بچه‌هایم بودم، پسرم شیرخوار بود و دخترم ۵ سال بیشتر نداشت که از من جدایشان کردند، از آن‌ها جز یک عکس چیز دیگری نداشتم، مشغول به کار شدم اما پدرشوهرم هنوز نمی‌خواست باور کند که من بی‌گناهم با این‌که مثل روز برایش روشن است که من کاری نکرده‌ام اما برای کثیف‌ترین چیز دنیا، پول، او هم مثل پسرش همه چیز را می‌فروشد و کور می‌شود. الان ۲ سال از آزادیم می‌گذرد آدم‌های زیادی دیدم، تجربه‌ام زیاد شده، از مردها به‌شدت متنفر شدم، شنیدن کلمه دوستت دارم از زبان یک مرد جز رسیدن به هوس و شهوتش برایم مفهوم دیگری ندارد. هیچ‌کس بعد از آزادیم مرا حمایت نکرد از وکیل تا هر ماموری هزار و یک پیشنهاد شنیدم، مورد تجاوز قرار گرفتم حتی بعد از کشیدن این همه بدبختی باز هم کسی دلش برایم نسوخت و مثل یک طعمه برای رسیدن به اهدافشان مرا بازی دادند.

 

روایت از ملارد، کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

بعد از ازدواج اجازه نمی‌دادند از خانه بیرون بیایم

طبقه پایین مستاجر داشتم.

زن طبقه پایین می‌گفت: مامان و بابام من را به طالبان فروختند. بعد از ازدواج اجازه نمی‌دادند از خانه بیرون بیایم. پیش مادر و پدرم بروم.

مادر شوهرش دختر را زیاد می‌زد. مادر شوهر و شوهرش با سیخ داغ بدن دختر را می‌سوزاندند.

یک روز همسایه‌ای در خانه را زد و تعجب کرد که اولین بار است که دختر را می‌بیند. همسایه کمک کرد و دختر را برد پاسگاه و پاسگاه آمد و مادر شوهر و شوهر را دستگیر کرد. مرد زندانی شد. و زن طلاق گرفت و پیش خانواده‌اش برگشت و به ایران آمد و ازدواج دوباره کرد و زندگی خوبی الان دارد.

روایت رسیده از کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

خشونت پدر براش عادی شده بود

خانواده دایی من خانواده کاملا سنتی هستند. زن دایی، زن مذهبی است. سه تا دختر دارند که هر سه چادر به سر می‌کنند.

دختر کوچک خانواده علاقه زیادی به مسائل مذهبی و گرایشات سنتی خانواده نداره. نمی‌دونم شاید مبارزه هم کرده و با خشونت روانی و فیزیکی هم مواجه شده؛ ولی در هر صورت یواشکی با دوست پسرش قرار می‌زاره، وقتی از خونه بیرون میاد چادرش رو برمی‌داره، آرایش غلیظ می‌کنه و کلاس‌های دانشگاه رو نمی‌ره.

دو خواهر بزرگترش ازدواج کردند. شدیدا تحت فشار برای ازدواج هست. با اینکه بیشتر از ۲۳ سال سن نداره ولی مادرش القاب بدی بهش می‌ده برای اینکه هنوز ازدواج نکرده.

اگه قبل از تاریکی هوا به خونه برسه خشونت روانی و فیزیکی پدر رو داره و یادم هست روزی برام تعریف کرد وقتی پیش دانشگاهی بود [یه بار که] هنوز سرویس مدرسه‌اش نرسیده بود خودش می‌ره سر کوچه تا آژانس بگیره. پدرش پشت سرش میاد و وسط کوچه سوارش می‌کنه. تعریف می‌کند پدرش پشت سرش رو گرفته و چندین بار محکم به داشبورد ماشین زده که چرا از جلوی در رفته و حتمن با کسی قرار داشته و باور نکرده که می‌خواسته آژانس بگیره.

دو خواهر بزرگترش هم زمانی [که] حرف پدر رو گوش نداده بودند سر هر دو دختر رو به هم محکم زده. جالب اینجاست وقتی که این خاطرات رو برای من تعریف می‌کرد می‌خندید. خشونت پدر براش عادی شده بود. الان هم با پسری دوست شده که به نظر خودش مرد هست و با مسئولیت و به نظر من پر از خشونت‌های کلامی!

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، تهران

کانال کارزار:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.