نوشته‌ها

روایت یك پزشك از شرح حال یكی از بیمارانش

یك خانم تقریباً ٣٠ ساله بود ولی به سختی یك زن ٥٠ ساله می‌نشست و برمی‌خواست.

به علتِ فراوانی سكس مقعدی دنبالچه‌اش شكسته بود، همچنین دچار هموروئید (بواسیر) و فیشر (زخم مقعد) نیز شده بود. می‌گفت طی این سال‌ها همیشه ناچار بوده به خواسته‌ی همسرش تن بدهد:

«به جز اینكه فقر و كتك كاری‌ها و فریادهایش را تحمل می‌كردم، به تمام خواسته‌های معقول و نامعقولِ جنسی‌اش باید تن می‌دادم. ما توی یك اتاق كوچك می‌خوابیدیم، بارها دختر ده ساله‌ام بیدار شده بود و ما را حین رابطه نگاه كرده بود و باز خوابیده بود!»

حالا در خانه‌ی پدری‌اش زندگی می‌كرد ولی احساس می‌كرد از چاله به چاه افتاده!

اینجا هم از خشونت برادرانش در امان نیست. می‌گفت: «دلم نمی‌خواهد از اتاق ٤-٥ متری‌ام بیرون بیایم و با خانواده روبرو شوم، صبح تا شب همانجا تنها می‌مانم. خانه‌ی خودمان نه تنها دخترم پیشم بود حداقل می‌توانستم گاهی خرید كنم».

پرسیدم چراكار نمی‌كنی؟

گفت: «یكبار جایی سر كار می‌رفتم، شوهرم به محل كارم آمد و با داد و فریاد و فحاشی گفت كه اجازه نمی‌دهم زنم كار كند و آنها هم من را اخراج كردند!»

حالا می‌خواست برگردد و باز با شوهرش زندگی كند…

مبلغی پول نزول گرفته بود تا هم واژنش را تنگ كند و هم روی آلت تناسلی‌اش جراحی زیبایی انجام دهد تا شاید از سكس‌های مقعدی نجات پیدا كند…

در مقابلِ درمان هموروئید و فیشر نیز مقاومت می‌كرد از ترس اینكه مبادا جراحی زیبایی آلت تناسلی‌اش از بین برود!

 

?روایت از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی،‌ https://t.me/pdvcir

شما هم می‎توانید تجربیات خود را از خشونت خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

تصاویری که چهره دیگری از خشونت خانگی را نشان می‌دهند

کارزار منع خشونت خانوادگی: تصاویر غالباً مردی را نشان می‌دهند که بی‌نهایت عصبانی است و کنترلش را از دست داده اما واقعیت این است که در بسیاری از موارد فرد آزارگر اتفاقاً بسیار خونسرد است. تعدادی از زنان اسکاتلندی و بازماندگان خشونت خانگی پروژه‌ای را برای نشان دادن واقعیت خشونت خانگی راه‌اندازی کرده‌اند.

 

این مجموعه که «هزاران کلمه» نام دارد متشکل از ۱۵ تصویر قدرتمند از خشونت خانگی است که مبتنی بر کلمات و تجربیات زنانی است که خشونت خانگی را تجربه کرده‌اند و برای مدتی با آن زندگی کرده‌اند. این تصاویر برخلاف بسیاری از تصاویر مرتبط با خشونت خانگی آسیب جسمی و کبودی‌ها را نشان نمی‌دهند.

راه‌اندازان این پروژه و سازمان‌های حمایت‌کننده از آن امیدوارند که انتشار تصاویر بازماندگان خشونت خانگی موجب شود تا زنان تحت خشونت با دیدن این تصاویر متوجه شوند که افرادی برای حمایت و کمک به آن‌ها حضور دارند.

خشونت‌های نشان داده در تصاویر شامل وادار به اطاعت کردن، تحقیر کردن، دور کردن فرد از خانواده و دوستان، کنترل بر منابع اقتصادی و نظارت بر کارهای روزانه فرد خشونت دیده است.

یکی از بازماندگان خشونت خانگی می‌گوید: برای مدت طولانی انکار می‌کردم که تحت خشونت هستم. چهار سال طول کشید که باور کنم که خشونت می‌بینم.

وقتی تصاویر همیشه در حال نشان دادن مردی است که در حال کتک زدن است این تصور کلیشه‌ای ایجاد می‌شود که نمی‌توان لقب خشونت گر به مردی داد که کتک نمی‌زند و رفتارهایش کبودی بر تن زن به‌جای نمی‌گذارد. دیگران تصور می‌کنند زنی که کبودی روی بدن و صورتش ندارد حالش خوب است.

هزاران کلمه بسیار مهم است زیرا این پروژه می‌خواهد زنان بدانند برای بروز و وقوع خشونت هیچ سلسله مراتبی وجود ندارد: رفتارهای خشونت‌آمیز می‌تواند شامل کنترل کردن، تهدید و تحقیر کردن، خشونت جنسی و خشونت فیزیکی باشد. خشونت خانگی می‌تواند در زندگی همه زنان از هر طبقه و نژاد و سطح تحصیلاتی رخ دهد.

منبع: www.womensviewsonnews.org

همسرم من را به باد كتك گرفت كه خانواده‌ات بايد خانه و ماشين بخرند

خواهرها و تنها برادرم ازدواج كرده بودند، خواهر كوچك‌تر از خودم سه تا بچه داشت ولي من هنوز مجرد بودم.

از نظر ظاهری هيچ مشكلی نداشتم ولی به دليل ابتلا به بيماری صرع خواستگاری نداشتم.

سي و دو سالگی خواستگاري داشتم كه از اقوام خيلی دور بود. بهش جواب مثبت دادم ولي چند وقت بعد از مراسم عقد متوجه شدم كه اعتياد به شيشه داره و به خاطر شرايط مالی خوب خانواده‌ام پيشقدم شده. چهارماه بعد از عقد ازش طلاق گرفتم.

يك سال بعد با پسر يكی از اقوام نامزد كردم. چندماه دوره آشنايی‌مون طول كشيد، می‌ترسيدم كه اين آقا هم معتاد باشه. بعد از چندماه بهش جواب مثبت دادم و باهم ازدواج كرديم.

چندهفته بعد از عروسی بهانه‌گيری‌های خودش و خانوادش شروع شد كه چرا جهيزيه‌ات عالی نيست، چرا كادوی پدر و مادرت خوب نبود، چرا خانواده‌ات ماشينت رو فروختن…

همسرم كم كم سركار هم نرفت و گفت بايد خانواده‌ات برام ماشين بخرند.

به خاطر بيماری كه دارم، خانواده‌ام خيلی حمايتم می‌كنند. برادرم ماشين قسطی براي همسرم خريد و پيش قسط اوليه‌اش رو هم خودش پرداخت كرد تا مسافركشی كنه ولی همسرم می‌گفت من مدل اين ماشين رو دوست ندارم و كار نمی‌كنم.

وقتی خانواده‌ام متوجه شدند ماشين رو ازش پس گرفتند. همان شب همسرم و مادرش منو به باد كتك گرفتن كه خانواده‌ات بايد خانه و ماشين بخرن!

الان دو ماهی هست كه همسرم رو ترك كردم و به خانه پدري برگشتم.

تو مدت يك سالی كه ازدواج كردم تمام هزينه‌هاي پزشكی، زيبايی و حتي بيمه‌ام رو هم پدرم پرداخت كردند.

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی،‌ https://t.me/pdvcir

در مقابل اين آزار و اذيت‌ها باید چه کار کنم؟

من توی خونه مورد آزار و اذيت، هم روانی و هم جسمی قرار مي‌گيرم. ۲۲ سالمه و مجردم.

پدر و مادرم وقتي بچه بودم طلاق گرفتن. ۲ سال پيش مادرم بودم بعد فرستاده شدم كه با پدر معتادم زندگي كنم. جدا از اينكه يه شوك بود برام، پدرم من رو مورد ضرب و شتم و شكنجه قرار مي‌داد. به مادرم مي‌گفتم ولي اينو حق من مي‌دونست و مشكلي نمي‌ديد و مي‌گفت حتما تقصير خودت بوده؛ درصورتي كه من فقط ۱۰ سال داشتم.

بعد از چندسال باز برگشتم پيش مادرم زندگي كنم ولي آرامش برام نزاشت. مدام كتكم مي‌زد و تهديد و تحقيرم مي‌كرد كه مي‌فرستم پيش بابات تا سرتو ببره و هميشه من كابوس داشتم، هميشه وحشت داشتم و نمي‌تونستم از ترس و كابوس‌هايي كه مي‌ديدم بخوابم. حتي افسردگي شديد گرفتم و البته هنوز هم افسردگي دارم.

كتك زدن‌هاش به حدي رسيد كه بدنم كبود مي‌شد و طوري بود كه اگه مي‌گفتم من به اين رشته علاقه ندارم، كتك مي‌خوردم و تهديد مي‌شدم كه اگه رشته‌ي مورد علاقه‌ي اون رو نخونم منو برمي‌گردونه پيش پدرم.، تا جايي رسيد كه منم مجبور به مقابله كردن شدم در مقابل كتك زدن‌ها.

باز هم كتكم مي‌زنه اما كمتر از قبل. ولی تهديدها كه زنگ مي‌زنم به پدرت تا بياد همين‌جا سرتو ببره تموم نشده. الان ۲۲ سالمه و روز خوش واسم نيست. توي اين خونه هميشه جنگ و دعوا، هميشه دهن كجي، انگار كه من سربارشم. هميشه مي‌گه میندازمت از خونه بيرون، مي‌فرستمت پيش بابات تا بري تو اشغال‌دوني زندگي كني.

وقتي از جايي ديگه دلش پره سر ما خالي مي‌كنه و هميشه درحال دهن كجي و قيافه كج كردن به ماست حتي صبح‌ها كه از خواب پا مي‌شيم هم وقتي باهاش حرف مي‌زنم قيافشو كج و كوله مي‌كنه بهم و روزمون رو خراب مي‌كنه.

هميشه مي‌گه بايد شوهر كني بري ازين خونه، نمي‌توني تو اين خونه بموني. كافيه به خواسته‌ي اون گوش نكنم و بگم كه علاقه‌اي به اين موضوع ندارم ديگه تمومه شروع مي‌شه. هميشه مي‌گه كه شما مزاحم منيد و جلوي پيشرفت منو گرفتين من وظيفه‌اي در قبال مواظب كردن از شما ندارم من يه مادرم و هيچ وظيفه اي ندارم.

مي‌خوام بدونم چه كاري مي‌تونم بكنم در مقابل اين آزار و اذيت‌ها و اينكه اگر روزي به پدرم زنگ زد و خواست منو بفرسته پيش اون و نگه نداره منو، بايد چيكار كنم؟!


روایت رسیده از خوزستان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

انیمیشن دو دختر

انیمیشن «قصه دو دختر» تصویر می‌کند میزان دسترسی به منابع آموزشی، سلامت و پول چگونه زندگی دودختر هم سن را به مسیرهای کاملا متفاوت می‌کشاند.

هیچ‌وقت بهم اعتماد نشده

همسرم منو تعقیب می‌کنه. اگر منزل پدرم برم باید حتما چک بشم که اونجا هستم یا نه. باید حتما با پدرم یا خواهرام صحبت کنه تا مطمئن بشه که من اونجا هستم.

از لحاظ مالی بهم یه اندازه خاص پول می‌ده تا نتونم جایی برم یا کاری بکنم.
حتما باید بگم که پولی رو که گرفتم چکار کردم برای چی خرج کردم.
[وقتی] منزل هست همیشه خوابیده و اهمیت به حضور من در خانه نمی‌ده.
در رابطه جنسی هرگز ارضا نشدم و فقط لذت بردن جنسی خودش اهمیت داره.
همیشه بهم گفته شده که قدرت تفکر ندارم هیچ‌وقت تو هیچ تصمیم‌گیری شرکت داده نشدم. همیشه سند خونه و مغازه و ماشین، خونه مادرش بوده. هیچ‌وقت بهم اعتماد نشده، حتی تا سالها شناسنامه‌اش خونه مادرش بوده.


 

?روایت ارسالی از #گیلان، کارزار منع خشونت خانوادگی: https://t.me/pdvcir/591

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

با دیدن رفتار پدرش تصمیم گرفته که هیچ وقت ازدواج نکند

شرایطی پیش آمد که چند بار به جای دوستم جهت مراقبت از مادرش که بستری بود به بیمارستان می‌رفتم. خانم دیگری در همان اتاق بستری بود. از آن خانم پرسیدم که چرا بستری شده چون ظاهرن سالم به نظر می‌رسید. دست روی سینه‌اش گذاشت و گفت درد می‌کند. فکر کردم شاید مشکل پستان یا مشکل قلبی دارد و وقتی از او پرسیدم گفت: شوهرم من و زده! پرسیدم تازگی این اتفاق افتاده؟ گفت نه همیشه می‌زد. (این خانم آذری‌زبان و از روستاهای اطراف طارم بود و به سختی منظورش را بیان می‌کرد) گویا حالا که نزد دخترش به سردشت آمده بود تصمیم گرفته بود در بیمارستان بررسی شود و قضیه را پیگیری کند. سردرد داشت و قفسه سینه‌اش هم درد می‌کرد. از او پرسیدم چرا تو را می‌زد؟ جواب داد کلن آدم عصبی‌ای است. همیشه همینطور بوده. نحوهٔ کتک خوردنش را با حرکاتی شبیه پانتومیم اجرا می‌کرد. نشان می‌داد که چگونه شوهرش تقریبن او را تا می‌کرده. جالب این‌که آن آقا یعنی همسر این خانم همراه او بود و خیلی کم او را تنها می‌گذاشت و مشخص بود که نگران است زنش با کسی صحبت کند. در فرصت‌هایی که او اتاق را به دلایلی خالی می‌کرد من با آن خانم صحبت می‌کردم. او می‌گفت که دخترش با دیدن رفتار پدرش تصمیم گرفته که هیچ وقت ازدواج نکند.


روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی از #گیلان :https://t.me/pdvcir/584

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

داستانی از فرهنگ خشونت خانوادگی/ برگردان: شمیم شرافت

کارزار منع خشونت خانوادگی: پادما حدود ۲۲ سال دارد. پیش از ۱۸ سالگی ازدواج‌کرده و دو فرزند کوچک دارد. خانواده‌ی او برای «نگهبانی» به مجتمع مسکونی ما نقل‌مکان کردند. اولین باری که او را دیدم به نظرم آدم کنجکاوی آمد که تلاشی هم برای پنهان کردن آن نمی‌کرد. او از من پرسید چرا باوجوداینکه ازدواج‌کرده‌ام فرزندی ندارم. او مشخصاً می‌دید که من خیلی از او بزرگ‌تر هستم و بیش‌تر اوقات روز هم در خانه‌ام.

او از من پرسید که چرا مانگالسوترا[۱] (گردنبندی که زنان متأهل در هند می‌اندازند) ندارم و من برایش توضیح دادم. او هم نهایتاً تصدیق کرد که این گردنبند را بخاطر توقع دیگران از او می‌اندازد.

من او را برای خدمات خانه استخدام کردم و این‌گونه می‌توانستیم باهم پیرامون برخی مسائل مشترک در طول کار او صحبت کنیم. تا اینکه یک‌شب او را گریان دیدم. دخترش نیز روی پاهایش گریه می‌کرد. با پرسش از او فهمیدم که شوهرش به خاطر اینکه پادما نمی‌دانسته چطور با تلفن کار کند او را با چوب زده است. دستش اندکی متورم و زخمی شده بود.

آن‌وقت بود که توضیح داد این اولین بار نیست که چنین اتفاقی برای او افتاده است. او خیلی قبل‌تر حتی زمانی که حامله بود کتک‌خورده بود. زمانی که من از او خواستم تا شکایت‌نامه‌ای تنظیم کند به نظر بی‌میل می‌آمد.

من و شوهرم، همسرش را که مسئول مراقبت شب منطقه بود، فراخواندیم. اول نیامد، بعداً هم از پاسخ دادن به سؤالات ما طفره رفت. او شرمنده نبود و فکر می‌کرد این حق او بوده است که همسرش را بزند. او به ما گفت که این به ما مربوط نیست. ما به پادما گفتیم حتماً باید شکایت‌نامه‌ای برای امنیت خودش تنظیم کند.

ما با موافقت پادما با پلیس تماس گرفتیم. مشخص شد که او پیش‌تر با مادرش نزد پلیس رفته است اما پلیس به این زوج مشاوره داده و آن‌ها را به خانه فرستاده است.

پاسگاه ابتدا دو گشت پلیس را فرستاد که از ما پرسیدند: «آیا ما باید او را فقط بترسانیم یا به پاسگاه پلیس ببریم؟» ما به آن‌ها گفتیم که طبق قانون رفتار کنند.

یک سری سؤال‌ها، درخواست عذرخواهی و یک سیلی سریع پس‌ازآن باعث شد آن‌ها متوجه شوند که نگش (شوهر پادما) همچنان برایش مهم نیست. آن‌ها به ما گفتند که او را به پاسگاه پلیس می‌برند. ما به همراه پادما و کودک یک‌ساله و خواهرش به دنبال آن‌ها رفتیم. اولین بازرس شیفت که ما ملاقات کردیم «بازجویی» را شروع کرد. بعدازاینکه از پادما علت کتک زدن شوهرش را پرسید، با سؤال‌های بیش‌تری ادامه داد:

«آیا او مشروب می‌خورد؟ کار نمی‌کند؟ خرجی خانه را نمی‌دهد؟»

«او مشروب نمی‌خورد. کار می‌کند و خرج خانه را می‌دهد.»

«آیا این ازدواج بر پایه‌ی عشق است؟»

«بله»

«مشکل اینجا است.»

پلیس دیگر نیز نگرشی مشابه داشت.

«چرا او تو را کتک زد؟»

«من نمی‌توانستم تلفن را خاموش‌کنم.»

نگش: «او به من گوش نمی‌دهد. به من می‌گوید غذایم را خودم بکشم.»

پلیس: «شما باید به شوهرت درست خدمات بدهی. این‌یک مسئله‌ی خانوادگی است. بگذارید بیش از این جلو نرویم.»

پلیس دیگری هم برای من توضیح داد که نوع ازدواج من با پادما متفاوت است و نباید هر دو را یکسان بسنجم. همچنین همه یک سؤال یکسان داشتند: «شما به چه جامعه‌ای تعلق دارید؟» و یک پیشنهاد مشترک: «بگذارید که ما به آن‌ها مشاوره بدهیم و بفرستیمشان خانه».

هر بار که من به آن‌ها می‌گفتم این‌یک مورد خشونت خانوادگی است، آن‌ها یک سیلی به گوش مرد می‌زدند تا من آرام شوم. هیچ‌کدام از آن‌ها حتی به خود زحمت نداد تا تفاوت بین قانون شهروندی مربوط به حمایت از زنان در برابر خشونت خانوادگی و قانون جزایی مربوط به حمایت از زنان در برابر خشونت خانوادگی زمانی که اقدامی غیرقانونی علیه شاکی صورت گرفته است (من بعداً این‌ها را از اینترنت فهمیدم) را توضیح دهد.

ما به آن‌ها یادآوری کردیم که پلیس پیش‌تر به این زوج «مشاوره» داده است و هیچ ثمری نداشته. به همین دلیل آن‌ها قبول کردند تا شکایت‌نامه‌ای تنظیم کنند. من نامه‌ای از طرف پادما نوشتم با این محتوا که او به شدت نیاز به پایان خشونت دارد.

بازپرس شیفت شکایت‌نامه را خواند و از ما خواست بخشی را که گفته بود او با چوب کتک‌خورده است حذف کنیم.

«این ممکن است منجر به یک مورد جنایی شود.»

«اما این دقیقاً همان کاری است که او کرده است؟»

بعد از شک و دودلی بسیار، او برگه‌ی کاغذ را برداشت و از ما خواست تا دوباره فردا صبح برای شکایت بازگردیم.

پادما ساعت ۹ صبح آمد و به من گفت که نمی‌خواهد شکایت را ادامه دهد. آن‌ها مجلسی خانوادگی در روستا داشتند و شوهرش باید آنجا می‌بود. زمانی که ما به پاسگاه پلیس رفتیم، پلیس شیفت دیگری به ما گفت که فکر می‌کند مشکل اصلی بین این زوج این است که شوهر می‌خواسته آن‌ها در روستا بمانند درحالی‌که زن قصد زندگی در شهر را داشته است. من دوباره تکرار کردم که این‌یک مورد خشونت خانوادگی است.

او شکایت را پس گرفت و ما به خانه بازگشتیم تا زندگی معمولی را ادامه دهیم. شوهرش باوجوداینکه صبح رفته بود تا دیروقت بازنگشت. مشخص شد او چرخی در شهر زده، شام را با دوستانش خورده و دیروقت به خانه بازگشته است.

آن بعدازظهر مالکان خانه از پادما و همسرش خواستند تا خانه را ترک کنند چراکه «پای پلیس را به مجتمع بازکرده بودند». ما هزینه‌ی خرید یک تلفن همراه به همراه تمام شماره‌های لازم شامل شماره‌ی محل نگهداری زنان را به او دادیم.

آن‌ها رفتند و من به مدت دو ماه خبری از او نداشتم. از خواهرش که گه گاهی ماجرا‌هایی به من می‌گفت، درباره‌ی او پرس‌وجو کردم. یک ماه پیش، او دوباره با شوهر و بچه‌هایش بازگشت. دوباره‌ کارش را می‌خواست و من هم موافقت کردم.

هر وقت که همسرش با من مواجه می‌شود، از نگاه کردن به چشم‌های من پرهیز می‌کند. او نمی‌گذاشت پسرش به مدرسه برود و تأکید داشت که بچه‌ها باید به روستایشان بازگردند.

پادما با صرفه جویی توانست پسرش را به مدرسه‌ی خصوصی کم‌هزینه‌ای بفرستد. او غذا می‌پزد، شست‌وشو می‌کند، از بچه‌ها مراقبت می‌کند، در خانه‌ها کار می‌کند و پسرش را به مدرسه می‌برد و می‌آورد.

این‌طور که به نظر می‌آید، شوهرش اکنون راننده تاکسی است. من نمی‌دانم باید نگران امنیت چه کسی باشیم؟ پادما و کودکانش یا زنی که ممکن است سوار تاکسی آن مرد شود. در پرونده‌های قضایی که چیزی علیه او ثبت‌نشده است.

منبع:

[۱] mangalsutra

واقعیت‌های خانگی، انیمیشنی درباره خشونت خانگی

با پیوستن به کارزار منع خشونت خانوادگی خواستار تصویب قانونی برای حمایت از زنان خشونت دیده و امکان نگهداری آنها در پناهگاه‌های امن باشیم.

روزی را می‌بینم به آرامش عادت می‌کنیم

دوستم می‌گفت: «عادت کردیم همیشه در جدال زندگی کنیم؛ وقتی همه‌چیز آرام و خوب باشد باید چیزی را تغییر بدهیم …» راست می‌گفت باید چیزی باشد تا برای تغییر دادنش بجنگیم.

بعدها فهمیدم اولین برخوردم با آدم‌ها هیچ‌وقت تبدیل به خاطره و تجربه‌ی خوبی نشده است؛ و گویا روزهای اول دانشگاه حالت دفاعی عجیبی نسبت به جنس مخالفم داشتم. تعطیلات خوابگاه من می‌ماندم و دوستم؛ معروف شده بودیم که تعطیلات، کرکره‌ی خوابگاه را پایین می‌کشیدیم و آخرین نفراتی هستیم که آنجا را ترک می‌کنیم. درحالی‌که همه بی‌صبرانه منتظر فرصتی برای برگشت به خانه بودند؛ تصور ما از پدر و خانه با تصور همه از «پدر» و «خانه» فرق داشت. از جمله‌هایی از این دست که «پدر و مادر هر چه که باشند قابل احترام‌اند و هیچ‌وقت بد بچه‌هاشان را نمی‌خواهند؟» شاخ که نه اما چناری روی سرم سبز می‌شد.

روزهای زیادی گذشت تا بفهمم گذراندن روزهای پر تنش کودکی چگونه خودش را در لحظه‌های حساس زندگی‌ام نشان خواهد داد.

مگر می‌شود بدون پول بچه بزرگ کرد؟

مامان می‌گفت: «بعضی‌ها فقر را در کودکی تحمل می‌کنند و سخاوتمند می‌شوند.»

۱۱ سالم بود؛ بابا به بهانه‌ی کار با چوب افتاد دنبال برادرم و از خانه بیرونش کرد.

مامان گریه می‌کرد، دوست داشت برادرم به دانشگاه برود. می‌گفت: «اگر نمی‌توانی پرواز را به بچه‌ات یاد بدهی، حداقل بگذار خودش یاد بگیرد. نمی‌شود یک عمر بال و پر بچه‌ات را بچینی و خانه نگهش داری و سال‌ها بعد انتظار داشته باشی بی مقدمه به اجتماع برود.» ۱۷ سالم بود؛ با خواهرم به سینما رفته بودیم، برگشتیم خانه؛ برادرم یک گوشه نشسته بود می‌لرزید. چهره‌ی پدرم درهم رفته بود. فهمیدم که در نبود ما اتفاقی افتاده است.

مامان سر جای همیشگی‌اش خوابیده بود. کنارش نشستم از شدت کبودی دستش تعجب کردم، مامان تا مرز بیهوشی رفته بود.

برای اولین بار چنان خواهرم برانگیخته بود که گفت اگر تکرار شد به پزشکی قانونی می‌رویم و شکایت می‌کنیم. شوکه بودم از همه‌چیز… از پدرم، از حرف‌های خواهرم که آن روزها نمی‌دانم از کجا به ذهنش رسیده بود. می‌لرزیدم و ساکت بودم.

هر بار از پدرم کمک می‌خواستم می‌گفت: «آدم نباید خانه‌ی شاه را که دید، خانه‌ی خودش را خراب کند.» اگر روی درخواستم پافشاری می‌کردم، می‌رفت سمت مامان و می‌گفت: «تو اخلاقشان را خراب کردی و اجازه ندادی بچه‌هایم را آن‌طور که می‌خواهم تربیت کنم.»

مامان دوست داشت بالکن خالی باشد و هیچ‌کدام از آن تکه پاره‌های آن وسایل قدیمی چوبی آنجا نباشد.

همیشه چوبی بود که با کوچک‌ترین مخالفتی با آن تهدید می‌شدیم.

خواهرم می‌گفت هر وقت پشت سرمان را نگاه کردیم سراب بود.

بابا کارمند بود، همیشه از این جمله تعجب می‌کردم؛ «شما که باید وضع تون خوب باشه» اما وضع ما خوب نبود.

مامان می‌گفت: «۲۷ سال انتهای یک کوچه‌ی بن‌بست زندگی کردم.»

مامان لیسانس ادبیات انگلیسی داشت اما کار نمی‌کرد، هرگز نفهمیدم چرا.

یادم میاد راهنمایی بودم، یک روز مامان همه‌ی کتاب‌های زبان اصلی خودش را گوشه‌ی خانه چید. خریداری آمد و همه‌ی کتاب‌ها را برد…مامان بسته‌های کتاب را با چشم‌هایش دنبال کرد. بابا می‌گفت: «جای کافی برای این همه کتاب نداریم.»

خانه‌ی عمه‌ام بودیم، عمه‌ام داشت از استعدادهای موسیقی پسرانش صحبت می‌کرد.

از. بابا پرسید که تو بچه‌ها را کلاس نمی‌فرستی؟

بابا گفت: «بچه‌ها استعداد موسیقی ندارند…»

خواهرم عاشق دف بود.

مسافرت به نظرم خیلی لوکس و گران‌قیمت بود و فکر می‌کردم حتما باید بالای تجریش زندگی کنی تا بتوانی سفر بروی؛ تا ۲۰ سالگی خاطرات انگشت‌شماری از سفرهای خانوادگی داشتم و تابستان‌هایی خالی از سفر که با تلاش‌های مادرم به خوشی‌هایی هرچند کوچک سپری می‌شد.

زمستان که می‌شد، مامان کنار بخاری روی زمین می‌نشست و پاهایش را در بغلش جمع می‌کرد… بابا داد می‌زد؛ «تو همه‌ی اعتباری که جلوی خانواده‌ات داری به خاطر ازدواجت با من است.»

پدربزرگ و مادربزرگم معلم بودند.

به مامان می‌گفت: «تو هرگز کار نکردی که ارزش پول را بفهمی». مامان می‌گفت «خیلی‌ها فقیرند اما خوشبخت، پولی که باعث خوشبختی نباشد چه ارزشی دارد.»

دوم دبیرستان بودم که مادربزرگ و پدربزرگم را بعد ده سال دیدم حتی چهره‌شان را سخت به یاد داشتم.

مامان را که دیدند زیر گریه زدند، مامان از دعواها خسته شده بود. سال‌ها قید خانواده‌ی خودش را زد.

بسکتبال را دوست داشتم؛ دوست داشتم ورزش را جدی دنبال کنم. بابا گفت: «نه؛ ورزش فقط برای سلامتی. ورزشکارها همه‌شون …»

بابا می‌گفت من هر چی پس‌انداز می‌کنم برای آینده‌ی بچه‌هاست.

پشت کنکور بودیم و بیش‌تر از هر زمانی نیاز به حمایت داشتیم.

خواهرم می‌گفت:‌ «اگر می‌دانستم می‌توانم به شهرستان بروم با استرس کمتری امتحان می‌دادم.» بابا چون نمی‌خواست هزینه‌ی شبانه را بدهد به شهرستان رفتن ما رضایت داد.

مامان می‌گفت:‌«معلوم نیست آینده‌ای که ازش صحبت می‌کنی کی قرار است بیاید.»

الان که به گذشته نگاه می‌کنم می‌دانم آن آینده کجاست؛ می‌بینم که اکثر دوستانم از دل تجربه‌های مشترکی از این جنس بیرون آمده‌اند؛ جایی میان آن همه خاطرات نقطه‌ی روشنی‌ست که من را این روزها کنار جمع بزرگ‌تری زنده نگه داشته است و می‌بینم روزی را که نه نقطه‌ی تاریکی در خاطرات من و تک‌تک دوستانم باقی مانده است و نه چیزی برای جدال؛ و این بار به آرامش عادت می‌کنیم.

 

روایت رسیده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی


?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

عمرم رفت تا طلاق گرفتم

شاید گفتن جریان زندگیم برام سخترین باشە اینو درحالی می‌نویسم کە من مورد خشونت توسط مادر و خواهرانم از دوران کودکی تا بە الان کە ۲۸ سال سن دارم بودم.

می‌رم بە دوران بچگی. دختر کورد دوم خانوادە، آروم، توسری خور، کتک خور، یه جوری که لقب کلفت می‌تونم بدم. فرق گذاشتن بین دو فرزند دختر به چشم می‌خورد منی که فرقی با بزرگتری نداشته ولی بهترین رفاه برای فرزند اول بود. تا چیزی می‌گفتم صداشونو بلند می‌کردند «ساکت شو خواهربزرگه». طبقەی دوم اتاق خواهر بزرگترم بود زمانی چیزی می‌خواست پاهاشو زمین می‌زد کە با من کار دارە چهاردە پلە رو برو بالا در بزن. هر موقع می‌گفت بیاتو می‌رفتم تو اگە هم دیر می‌رفتم بالگد پرت می‌شدم از چهاردە پلە بە پایین. یا سرم می‌شکست یا خون دماغ می‌شدم. همە این بلاها ادامە داشت الانم کە با اینکە ۲۸ سالمە وجود دارە چون بی منطق‌ترین خانواده رو دارم.

در اوج خوشی سن ۲۳ سالگی کە هیچ نوع میلی بە ازدواج نداشتم فکر خیال من واسە ازدواج چیزی دیگەای بود اینا ملاکشون پول، ثروت، ماشین بود دیگه مهم نبود نظر من. نگاهِ «پدرش بمیره کلی ثروت دستت میرسه». به هرشکلی بود به عقدش دراومدم ولی چه شبی شد، انتخاب خودشون از اونا بدتر، عقدەای‌تر، شدە بود لجبازی من باخانوادەم، خانوادە پسرە، عقدە شب عقد، خانوادە منو رو من خالی می‌کردند. من راضی نبودم. می‌خواستم فرداش برم دادگاه واسه طلاق. «نه نکن تو خانواده ما نبوده دختر با لباس سفید میره با کفن برمیگرده».

پسر و خانوداەاش هم از خانوادەی من بدتر، مادرش بەخاطر رفتار پدرش خودسوزی کرده بود. بعد عقد یه سری جریانات واسه عروسی گرفتن پیش اومد که اون موقع فهمیدن منو چقد بدبخت کردن ولی انگار لج کرده بودم با خودم که باید برم حتمن. اینجا بهتره ولی چنان نقاب خوبی داشتن که منِ بچه خام گولشون خوردم، باهاشون رفتم تهران گفتن دیگه عقد شدی کسی نمیتونه آزارت بدە ما پشتت هستیم با کلی آرزو راهی تهران شدم، نتونستم دوام بیارم زنگ زدم بە مادرم کە برگردم گفت راه برگشتی نداری در حالی که خواهرم دومین ازدواجش بود مشکلاتی بیشتری پیش اورد بود. لعنت بە خانوادەای کە فرق میذارن بین بچەهاشون که بعدا بشە عقدە.

فرزند سوم خانوادە ما هم دختر بود کە بزرگ کردنش بە عهدە من بودش. کلا درس خوندن پیش من معنی نداشت، غذا درست کردن خونه تمیز کردن، بچەداری و … با این وضع هم بدون هیچ نوع کلاس تقویتی رفتن، معلم خصوصی گرفتن که واسه خواهرم بود من قبول می‌شدم.

لحظه شماری می‌کردم برگردم، به هر بهانه با هرنوع بدختی بود خودمو رسوندم شهرم. دیگه برنگشتم خونه تهران. درخواست  طلاق دادم در سومین ماه عقدمون، چون خانواده خسیسی بودند مهریه اجرا گذاشتم به دلیل مهریه فراری شد. هر موقع هر لحظه یه شهری زنگ می‌زد تهدید می‌کرد با شمارەهای مختلف تهدید کردن. شمارمو بە پسر دادن حرف‌های زشت زدن و…

دادگاهمون هم اینقدر خوبە امنیت کە من از هرچی مردِ متنفر شدم از منشی گرفتە تا سرباز. مامورا می‌دونستن مشکل داری «بیا با ما دوست شو کارت رو راە میندازیم». نە بگم همە بد بودن، نە ولی اکثرا بد بودن چشمشون دنبال همه کسایی که اونجا واسه درخواست اومده بودن.

چقد کتک دم دادگاه می‌خوردم از خانواده پسر چون رای دادگاه به نفع من بود. مارکِ اینکه با قاضی بودم بهم می‌زدند. سه سال و نیم از بهترین دوران عمرم در مسیر دادگاه تموم شد. بعد کلی دیه کتک کاری، مهریه، نفقه، بعد از دستگیری پسره و زندان افتادن، راضی شد که در قبال بخشش تمام پروندەها، طلاق بده.

عمرم رفت مرداد ماە با زبون روزە بعد نماز صبح خوابم گرفت. زنگ زدن که برید محضر واسه طلاق تمام شد یعنی مشکلات. بعد کلی فحاشی کردن حرف زشت شدن قاضی طلاق بائن رو واسمون صادر کرد گفت موقعی که دوسش نداری راضی به زندگی نیستید یعنی متنفری ازش کراهت داری حکم طلاقتون صادر میشه. چقد خوشحال شدم ازکسی که هیچ نوع حسی بهش نداشتم جدا شدن آزاد شدن تموم شد خدایا شکرت.

نه بدبخت تازه شروع بدبختیه تو این جامعه، از کمربند مردونه می‌ترسیدم چون باهاش کتک خوردم، خودمو خیس کردم، از همه نوع جنس مرد متنفرم بودم، دوسال تمام تحت نظر روانپزشک بودم دارو برام تجویز میکرد، بازم آزار اذیت خانوادم شروع شد، فلان پسر کارمند بانک ازت خوشش اومده ازدواج کن نه نه نه بذارید کسی باشه من دوسش داشته باشم، سرکار میرفتم صبح ساعت شش بیدار، ده شب برمیگشتم فقط از محیط خونه دور بشم.

تا بعد تحت فشار دادن خانوادەم کتک از خواهر خودکشی کردم، حتی بیمارستان هم نیومدن خالم پسرش منو رسوندن، ضربان پایین سه روز تحت نظر با اجبار رضایت مادرم برگشتم که ما آبرو داریم. بگذریم هرچی بگم از خشونت‌های خانودام نسبت بە خودم ادامە دارە شاید بشە طولانی‌ترین داستان واقعی جهان.

الان با ۲۸ سال سن، بعد یکسال آشنایی با پسری کە خودم دوسش دارم با مخالفت کتک، فحاشی الفاظ بدشون مواجه شدم که نه نباید ازدواج کنی کار کن پسر پولداری اومد میتونی ازدواج کنی ولی اینی که دوسش داری نه چون ما دوسش نداریم، حرف گوش کن نیست نوکر ما نمیشه.

 

روایت از کردستان، کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

فرياد، عصبانيت، توهين، تحقير، تنها قسمت كوچكي از زندگي مادرم بودن

از گذشته‌ي خيلي دور شيلنگي رو به خاطر دارم كه پدرم با اون آن‌قدر مادرم را زده بود كه مادرم بيهوش شده بود. بعدها كه بزرگ‌تر شديم با مادرم شبيه يه تيم شديم، تيمي كه وقتي پدرم فرياد و توهين مي‌كرد يكي مسئول در بستن، يكي پنجره بستن مي‌شديم. وقتي به مدرسه رفتيم متوجه شديم وضعيت ما به شدت نسبت به ساير بچه‌ها غيرعادي‌ست.

وقتي در مدرسه دوستام راجبِ پدراشون حرف می‌زدن به اين فكر می‌کردم مگه ميشه يه پدر آن‌قدر هم مهربون باشه!! پدرها فقط دعوا مي‌كنن، فرياد می‌زنن، فحش می‌دن، به پدربزرگ‌ها توهين می‌کنن.

هميشه حس می‌کردم مادرم عين يه سپر مي‌مونه، هميشه خودشو جلوي همه‌ي خشونت‌ها مي‌زاشت تا ما ازخشونت واقعي، كمي فقط كمي دورتر باشيم.

مادرم از همان اوايل زندگي طعم تلخ خيانت رو چشيده بود. روزي شناسنامه‌ي پدرم رو به مادرم نشان دادم و بهش گفتم: مامان اين خانم كيه كه عكسش بين شناسنامه‌ي باباست!

خيانت پشت خيانت، دروغ پشت دروغ…

سال‌ها به همين منوال گذشت تا اينكه مادرم تصميم گرفت از لحاظ مالي درآمدي رو ايجاد كنه.

علاقه‌ي مادرم به گل در حدي بود كه تصميم به ساختن گلخونه‌اي گرفت، همه چيز در حال خوب شدن بود تا جايي كه مادرم كارآفرين نمونه‌ي شهر شد اما پدرم حس كرد مادرم داره به جايي مي‌رسه كه استقلال داشته باشه، همون روز در انبار گلخونه با قندشكن مادرم رو به حدي زد كه صورتش پر از ورم شد.

اولين قهر طولاني رو همون موقع کرد و با اصرار فاميل كه به خانه‌ي پدري نيا، مادرم هشت ماه رو در اونجا موند.

من تازه وارد دانشگاه شدم، همه‌ي ماها براي اينكه از دست اين ادم فرار كنيم آنقدر خونديم تا به يكي از دانشگاه‌هاي تهران بياييم!

ترم اول دانشگام مادرم با گرفتن سه دانگ از زمين گلخونه‌ي خودش كه پدرم اون رو با تباني به نام خودش زده بود، به عنوان جبران و هديه‌ي آشتي به خونه برگشت.

در همين حين پدرم بازنشسته شد، با پول بازنشستگي و با اصرار مادرم خونه رو نو و نوار كرده بودن، در واقع اين يكي از شرط‌هاي مادرم براي برگشتن بود، چون پدرم تنها چيزي رو كه ضروري مي‌دونست تا برآورده‌اش كنه سير كردن شكم‌ها بود، نه لباسي نه جواهري نه كادويي… هيچي.

مادرم با ظرافت تموم همه چيز را انتخاب كرده بود.

حتي نوع گل‌هاي خونه (تنها تزئيني خونه‌ی ما فقط گل‌هاي طبيعي مادرم بود).

ده مرداد سال  نود و سه، فقط من و بابا و مامان تو خونه بوديم. من براي ديدنشون رفته بودم شهرم. صداي مادرم مي اومد، مي‌خواست پدرم رو خفه كنه، از شدت جيغ‌هايي كه براي جدا كردن مادر و پدرم كشيده بودم پاهام ناي نگه داشتنم رو نداشت، تنها لحظه‌اي كه حس كردم پدرم از مادرم مي‌ترسه همان صبح بود.

مادرم رو به تهران و به خونه‌ي خودمون آوردم.

خواهرام و برادرم تلاش مي‌كردن پدر با عذرخواهي همه چيز رو حل كنه تا مثلا در اين برحه‌ي حساس  (سه دختر دم بخت) كانون خانواده از هم نپاشه!

ولي اين رشته پنبه شده بود، تا جايي كه پدرم همه‌ي ماها رو از خونه بيرون كرد و علی رو در كوچه‌ي خونمون با داس دنبال كرد و اونم از سه تا ديوار پريد تا آسيبي نبينه (علی دلش براي خونه تنگ مي‌شد براي همين از داخل كوچه خونه رو نگاه مي‌كرد).

مادرم سعي مي‌كرد خودشو سرپا نگه داره، رفت كلاس رانندگي، با دومين امتحان گواهي نامه گرفت. يك روز مادرم براي رانندگي به داخل شهر رفته بود وقتي پدرم مادرم را ديد با داسي كه هميشه با خود حمل مي‌كرد به سمت ماشين مادرم حمله‌ور شد و با روسري سعي داشت مادرم رو خفه کنه.

اون روز هيچ كسي به مادرم كمك نكرد و مداخله‌اي انجام نداد.

من مدت‌ها به اين خاطر نتونستم به شهرم برم، دلگير بودم… از مردم شهرم… از اون شهر بدم ميومد…

پدرم نه تنها به مادرم و خونواده‌اش و بچه‌هاش رحمي نكرد حتي به مزار پدربزرگم هم رحم نكرد و براي عذاب دادن بيشتر ماها اون را به آتش كشيد…

مادرم به خاطر خشونت وارده به پزشكي قانوني رفت و شدت جراحات هم بسيار زياد بود. مادرم شكايتي رو عليه پدرم تنظيم كرد ولي پدرم براي نجات دادن خودش هر چهارتاي ما رو به دادگاه كشوند تا با شكايت در برابر شكايت، مادرم رو وادار به گذشتن از شكايتش كند.

در حال حاضر پدرم با دختر بيست وشش ساله‌اي عقد موقت كرده و مادرم را با هر اهرم فشاري آزار مي‌ده.

ماها رو هم تهديد به مرگ مي‌كنه و مي‌گه در نهايت سه ماه زندان مي‌رم!

 

روایت ارسالی از تهران به کارزار خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.