نوشته‌ها

همسرش جلوی چشمان او خانمی را به منزل می آورد

‎روایت ارسال شده از کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی

شخصی را می شناسم که به تازگی ازدواج کرده است. همسرش جلوی چشمان او خانمی را به منزل می آورد. این زن بی پناه نمی تواند ثابت کند که او با کس دیگری در ارتباط است. چون همه جا آن زن را نامزد دوست خود معرفی می کند. بعد از شش ماه درگیری و کتک خوردن از شوهر خود کارشان به جدایی می کشد اما همسرش او را طلاق نمی داد و به مسافرت می رفت و خانم های زیادی را به منزلش می آورد. آن دختر بی گناه مجبور شد مهریه ی خود را ببخشد تا بتواند از همسرش جدا شود. قبل از طلاق همسر او تمام دارایی اش را به نام خانواده اش کرده بود تا از زیر بار مهریه فرار کند.

 

شما هم مي توانيد تجربه خود از خشونت خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvcir به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید

خشونت می‌تواند جنسی باشد

روایت ارسال شده از #کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی

خشونت می‌تواند جنسی باشد. بی‌توجهی به این مقوله به خانم‌ها بالأخص خانم‌های خانه‌دار که از نظر جسمی و اقتصادی بیشتر نیاز به مرد خانه دارند.
خشونت نسبت به والدین بالأخص پسرها از طرف پدرها و این عرف که حتماً پدر و پسر رابطه خوبی ندارند. شاید اگر این اتفاق بد بین پدر و پسر نیفتد، پسر آینده که مرد اجتماع است در آرامش بیشتری باشد. در دست داشتن ریاست خانواده و بی‌توجهی به پسر خانواده و نادیده گرفتن قدرت پسر منجر به خشونت او در خارج از خانه می‌شود و اینکه پدرها بها و ارزشی برای پسران خانواده قائل نمی‌شوند.
خشونت به مادر برای فرزندان خانواده صدمه‌زننده است.
داشتن اهرم اقتصاد برای پدر خیلی به او قدرت داده است.

?? شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

دنیا رو سرم خراب شد

من و نامزدم با هم اختلاف داشتیم. نامزدم عصبی بود و هرچند روز یك بار كارش به بازداشت و زندان می‌كشید. سر آخرین پرونده درگیریش به چهارسال زندان و پنج سال حبس تو یكی از شهرهای جنوبی كشور محكوم شد.

قبل از دستگیریش بهش گفتم كه می‌خوام ازش طلاق بگیرم ولی توجهی نكرد و با پاسپورت جعلی از كشور خارج شد. تو چندماهی كه ایران نبود مدام زنگ می‌زد كه تو هم بیا اینجا تا همین‌جا زندگی كنیم. من قبول نكردم، دوست نداشتم تو ترس و فرار و غربت زندگی كنم.

بالاخره مجبور شد علی‌رغم میل باطنیش به ایران برگرده. قبل از اینكه خودش رو به اداره آگاهی معرفی كنه منو به خانه‌شون دعوت كرد.

روز سیزده بدر بود و خانواده‌اش نبودند. وقتی وارد خانه شدم، یك زن با شرایط نامناسب آنجا بود و نامزدم با صدای بلندی می‌خندید. شرایطش عادی نبود به نظر مست بود.

دنیا رو سرم خراب شد …

كارش یه جورایی تلافی برگشتنش به ایران بود.

متاسفانه هیچ راهی نداشتم چون تو دوره نامزدی باهم رابطه جنسی داشتیم، خانوادم به طلاق راضی نبودند.

حالا دو سال از زندانی شدنش می‌گذره و منتظرم دو سال محكومیت باقی مانده‌اش هم تمام بشه و تبعید پنج ساله‌اش شروع بشه!

 

 روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

خشونت آن‌قدر درنده است که نه وکیل می‌شناسد، نه وزیر و نه …

زمانی که دوستم از کانال کارزار منع خشونت خانگی، روایت «جایی که زنان وکیل هم قربانی خشونت خانگی‌اند» را فرستاد، متوجه شدم حتی با وجود داشتن مدرک کارشناسی ارشد حقوق و دفتر وکالت و با وجود این‌که به ده‌ها پرونده‌ی خانوادگی رسیدگی می‌کرده، نمی‌دانسته که قربانی خشونت است. در ادامه‌ی مطلب معلومم شد که شوهرش محدودیت‌ها و ممنوعیت‌هایی برای او تعیین کرده و حتی به دل‌خوشی و عشقی که از دوران کودکی داشته (آواز) احترام نگذاشته و در انتها آن را هم ممنوع کرده، با این همه باز هم متوجه خشونت از طرف او نشده است. وقتی در آخر روایت جمله‌ی «ولی همیشه فکر می‌کردم بالاخره رفتار همسرم با صبر و تحمل من درست می‌شود.» را دیدم، متوجه شدم این قصه سر دراز دارد.

ناخودآگاه دستم رفت به قسمت کامنت و نوشتم: «خشونت آن‌قدر درنده است که نه وکیل می‌شناسد، نه وزیر و نه … .» بزرگ‌ترین اشکال همه‌ی ما این است که همیشه به فکر درست شدن طرف مقابلمان هستیم، غافل از این‌که منافع او در درست نشدن است. به قول دیالوگی در فیلم آتش بس به کارگردانی تهمینه میلانی که روانشناس به مرد می‌گوید: «او راست می‌گوید تو دیروزی هستی. ببین منافع ما مردها در دیروزی بودن و منافع زن‌ها در امروزی بودنه.» حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم درست به همین دلیل اکثر مردها می‌خواهند در گذشته بمانند. پس حالا با این وضع، ما زنان خودمان باید به فکر خودمان باشیم.

چون خود من هم با وجود این‌که زندگی‌ای را انتخاب كرده بودم كه بتوانم از حقوق برابر برخوردار باشم و به همین دلیل خیلی امتیازها را از دست دادم، در طول تقریبا سی سال از سی‌وپنج سال زندگی مشتركمان، خشونت‌های جسمانی و كلامی زیادی دیده‌ام، با چاشنی فحش‌های زیر كمری كه نثار من و خانواده‌ام می‌شد و می‌شود. دعوا کرده‌ام، از حقوق زنان حرف زده‌ام، به خودش و همه از خشونت‌هایش گفته‌ام. اگر در طول سی سال چیزی فرق نكرده است، دلیلش همین جمله‌ی آخر روایت بود و با اینكه مثل خانم وكیل سر كار می‌رفتم فاقد استقلال اقتصادی و روانی بودم.

من آن موقع نمی‌دانستم که کار من اصلاح طرف مقابل نیست و اصلا این شدنی نیست مگر این‌که شخص خودش تصمیم به تغییر گرفته باشد. نمی‌دانستم که کار اصلی من شناخت خودم و رسیدگی به خودم و حقوق و خواسته‌هایم است. باید تعیین می‌کردم که آیا باید بروم یا بمانم و اگر قرار است بمانم، چگونه بمانم؟ آیا باید محدوده‌هایم را از نو تعریف کنم و …

به مشاوری مراجعه کردم و همه چیز را گفتم و او گوش کرد و یادداشت برداشت، بعد شروع کرد به صحبت: تو چرا همه‌اش سعی می‌کنی شوهرت را در همه‌جا توجیه کنی؟ اگر جایی نمی‌رود، به جای این‌که دنبال هزار تا دلیل بگردی، خیلی راحت بگو نیومد. چرا پیش همه طوری رفتار می‌کنی که انگار اتفاقی نیفتاده، کسی که خشونت می‌کند باید علاوه بر شخص قربانی، به جامعه هم جواب پس بدهد. اصلاً چرا میان او و فرزندانتان قرار می‌گیری؟ خودت را بکش کنار، بگذار مسائلشان را خودشان حل کنند. گفتم آخر می‌ترسم فرزندان به او سیلی بزنند و روابطشان تیره شود. خیلی راحت گفت بگذار سیلی بخورد تا عقلش سر جایش بیاید و ببیند که همه زور قبول نمی‌کنند و ادامه داد، از صحبت‌هایت این‌گونه متوجه شدم که خودش هر وقت، هر جا می‌خواهد می‌رود و با هر کس هم می‌خواهد ارتباط برقرار می‌کند، اما وقتی نوبت به تو می‌رسد قانونِ بازی عوض می‌شود و هر جا که می‌روی و با هر کس که می‌خواهی ارتباط بگیری باید از فیلتر او بگذرد. اشتباه همه‌ی ما اینجاست که تا کسی به ما نگوید متوجه نمی‌شویم که مستقیم زیر بار خشونت هستیم و آن را طبیعی می‌دانیم و بدترین قسمتش این است که خودمان و دیگران بسیاری از خشونت‌ها را به حساب دوست داشتن می‌گذاریم. شاید هم هراس داریم و انکار می‌کنیم.

بیرون که می‌رفتم، لحظه به لحظه زنگ می‌زد و نمی‌گذاشت لحظه‌ای بدون او زندگی کنم. هر وقت آن طوری که او می‌خواست نمی‌شد تحریم مالی و روانی می‌کرد؛ حالا هم همین کار را می‌کند، اما نه با کیفیت و کمیت گذشته. فرقی که با گذشته کرده‌ام، این است که آن زمان‌ها نمی‌توانستم حرف بزنم، بغض می‌کردم، سرسنگین می‌شدم. بعد خسته می‌شدم و باز روزی دیگر، و تکرار همان رفتارها و نگاه‌ها. حالا سریع و شفاف حرف‌هایم را می‌زنم. آن روز آمده بود دنبالم. از مهمانی بیرون می‌آمدم که دوستم صدایم کرد و گفت این دوستمان راه را از این جا نمی‌شناسد او را هم بی‌زحمت در مسیر آشنایی پیاده کنید، گفتم باشه، با اینکه نگران برخورد شوهرم بودم. چیزی نگفت، چون که همسر دوستش بود و با این‌که اصلاً به مسیرمان نمی‌خورد تا آخرش برای رساندن او رفت. بیچاره از موقعی که سوار شد تا پیاده شدنش هزار بار معذرت خواست و گفت قرار بود در مسیر پیاده‌ام کنید. می‌گفتیم مگر چه می‌شود و از این تعارف‌ها. همین که او پیاده شد و رفت. با صدای بلند شروع کرد به فحاشی و این‌که تو چرا اصلاً به من زنگ می‌زنی که بیا دنبالم، در ضمن فلان کس هم غلط می‌کند کسی را می‌فرستد تا ما ببریم، من نمی‌توانم در مسیر پیاده‌اش کنم، بَده! به من چی می گن و بعد از اینکه وقتش تلف شده، گفت و گفت و … تمام که شد گفتم، اولاً صدایت را بیار پایین، در ثانی اگر کار داشتی و وقتت اینقدر برایت ارزشمند بود، چرا عرضه‌ی آن را نداشتی که به او بگویی و در مسیری پیاده‌اش کنی. در ضمن خیلی راحت به من می‌توانستی بگویی کار دارم و نمی‌آیم. از این به بعد هم هر کاری دلت خواست بکن، اما اگر کاری کردی، دیگر حق نداری اعتراض کنی، باید تبعات آن را هم خودت بپذیری. نه این‌که از حرف این و آن بترسی و کاری ناخواسته انجام بدهی و بعد هم همه‌ی عقده‌هایت را سر من خالی کنی. دیگر حق نداری مرا جایی ببری و از جایی بیاوری. خودم هر جا دلم خواست می‌روم و هر وقت دلم خواست برمی‌گردم. حالا دیگر منت کارهایش را برای خودش گذاشته‌ام.

در نهایت به این نتیجه رسیده‌ام که اولویت اول رسیدن به استقلال اقتصادی و روانی‌ست که بقیه‌ی چیزها به دنبالش می‌آیند. تعیین قلمرو برای خودم و این‌که او یا هیچ‌کس دیگر حق ندارد به آنجا وارد شود. در ضمن شفاف و روشن صحبت کردن می‌تواند از خیلی از سوءتفاهم‌ها و سوءاستفاده‌ها جلوگیری کند. نه این‌که طرف مقابل تغییر کند. آدم خودش که تغییر کرد اطرافیان هم ناخودآگاه یا آگاهانه رفتارشان را تغییر می‌دهند. ما خودمان هستیم که زندگیمان را می‌سازیم یا آن را خراب می‌کنیم. به قول لیلی گلستان: «با غرغر نمی‌شود کاری پیش برد، ما به زندگی بدهکاریم. پس باید دینمان را ادا کنیم.» با فرافکنی و مظلوم‌نمایی نه تنها مشکلمان حل نمی‌شود، بلکه روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود.

من از پنج سال پیش تصمیم گرفته‌ام مسئولیت رفتارهایم را بپذیرم و رفتارهای آسیب‌رسان را از خودم دور کنم. ما زنان با به اشتراک گذاشتن تجربه‌هایمان و کمک به یکدیگر می‌توانیم خیلی کارها بکنیم.

 


روایت ارسال شده از #تبریز به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

راحت از کنار کودک‌آزاری‌ها نگذریم

من ۲۰سالمه. با خانواده‌ام درگیری‌های زیادی دارم. پدرم دکترا داره و مادرم فوق لیسانسه ولی واقعا با این تحصیلات و جایگاه اجتماعی عالی باز هم ما تو خونه شرایط وحشتناکی داریم.از نظر مالی هیچ مشکلی نداریم و چند تا خونه داریم…

از بچگی تنبیهم این بود که منو می‌انداختن توی حموم و یا کتک می‌خوردم. من دبستان که بودم خیلی کتک خوردم ولی به هیچ کسی نمی‌گفتم که من همش دارم کتک می‌خورم یا تهدید می‌شم.

راهنمایی که بودم بابام به خاطر اینکه با یه پسر فقط تلفنی حرف زده بودم من رو با کمربند زد و من غش کردم و وقتی حالم بد شده بود هیچ کس از خانواده‌ام [نه حتی مادرم] به کمکم نیومدن و تا یه هفته تو اتاقم زندانیم کرده بود.

کتک‌ها همینجوری دو ماه یک بار ادامه داشت ولی خیلی روحیه‌ام رو حفظ کردم. برام بی‌معنا بود که بخوام کم بیارم و سعی می‌کردم خیلی شاد باشم تا بتونم کتک‌ها و توهین‌ها و تهمت‌های خیلی بدی که بهم میزد رو تحمل کنم.

من حتی اجازه نداشم مغازه برم چون وقتی می‌رسیدم خونه بابام دعوا می‌کرد ‌و و می‌گفت با فروشنده چه رابطه‌ای داری؟ یا وقتی توی ماشین بودم اجازه نداشتم بیرون از ماشین رو نگاه کنم چون دعوا می‌کرد که تو داری با افرادی که بیرون هستن ارتباط برقرار می‌کنی. کلا خیلی شکاکه.

اگر پیش بابام بودم و کسی بهم اس‌ام‌اس میداد گوشیم رو ازم می‌گرفت و تهمت می‌زد که داری با یه پسر حرف می‌زنی. سر هر چیزی فحش می‌داد و من رو می‌زد.

دبیرستانی هم که بودم باز کتک می‌خوردم. مثلا انقدر می‌زد که خون بالا می‌آوردم. می‌خواست با متکا من رو خفه کنه. من رو می‌انداخت روی زمین، موهام رو می‌گرفت و تو خونه می‌کشوندم. دستش رو می‌کرد تو دهنم که جیغ نکشم، که آبروش نره جلو همسایه‌ها و کناره‌های لبم زخم می‌شد. گاز که می‌گرفت گوشت بدنم کنده می‌شد و هنوز هم جاش هست.

من به دلیل اینکه تعداد کتک‌ها و شدتشون بیشتر شده بود دیگه نتونستم تحمل کنم و چند بار دست به خودکشی زدم و فرار کردم. چون هیچ اطلاعی نداشتم که ‌می‌تونم کجا برم، به [یکی از مکان‌های وابسته به] بهزیستی رفتم. برام مهم نبود قراره کجا برم فقط می‌خواستم دیگه تو خونه نباشم وقتی رفتم اونجا و بدنم رو نشون دادم که چقدر کبود شده و توضیح دادم، گفتن مامانم بیاد. صحبت کردن و متاسفانه خیلی راحت گفتن برگرد. بهم گفتن اینجا فقط کسایی هستن که پدر معتاد داشته باشن و وضع خانواده مثلا از نظر اقتصادی خوب نباشه گفتن اگه باز اتفاق افتاد بیا. گفتن جایگاه شما و وضعتون از نظر اقتصادی خوبه!

من برگشتم. باز کتک خوردم و بارها تهدید به مرگ شدم. حتی پدرم ‌می‌گفت می‌برمت یه خونه خالی و می‌کشمت. لباساش رو پوشید و گفت آماده شو بریم بکشمت که خب من قبول نکردم. بارها تهدید کرده که تا صبح می‌کشمت و من کل شب تا صبح رو جلوی در اتاقم نشستم و منتظر بودم بابام بیاد(خیلی استرس وارد می‌شد) و انقد بدنم می‌لرزید که استخون‌های پام درد می‌گرفت و فرداش به سختی راه می‌رفتم.

بابام تهدید کرد قبل از اینکه بمیره من رو می‌کشه. شاید نکشه، نمیدونم، ولی استرسی که وارد کرده خودش واسه من یه جور مرگه… همش وحشت دارم. از نگاه کردن‌هاش،از حرفاش، از همه چیش می‌ترسم.

من باز هم بعد از کتک‌ها زنگ زدم به مشاور‌های تلفنی اما کاری برام نکردن.

زنگ ‌زدم به اورژانس اجتماعی و برام جالب بود در حالی که من داشتم از استرس می‌مردم و می‌گفتم الان پدرم من رو زده و من می‌ترسم او می‌گفت پدرته، حتما کار اشتباهی کردی و وقتی من تعریف کردم که با یه پسری راهنمایی حرف می‌زدم گفت خب تو کار اشتباهی کردی… واقعن مجازات تلفنی حرف زدن با پسر، کمربنده؟!

باز هم بهزیستی رفتم و کمکی نکردن. بار آخر که رفتم گفتن شب بمون تا فردا مدیر بیاد. من شب موندم ولی مامانم هی بهم اس‌ام‌اس می‌داد که من دارم سکته می‌کنم و برگرد و… من همون شب برگشتم فقط به خاطر مامانم. ولی مامانم اصلا حواسش نیست. من هم از ترس و فشار دارم ‌سکته میکنم. حملات پانیک پیدا کردم.

یه بار که مامانم مسافرت بود و بابام من رو زد ‌من از درد و ترس جیغ کشیدم. وقتی مامانم از مسافرت برگشت توقع داشتم بغلم کنه ولی فقط بهم اخم کرد گفت هرچی بشه نباید جیغ بکشی. نمی‌دونم کار درستی بود که به خاطر مامانم برگشتم خونه یا نه؟

این کتک‌ها تا چند ماه قبل ادامه داشت اما حالا نوع تنبیه عوض شده. تهدید به مرگ و کتک هست ولی الان دیگه هیچ پولی بهم نمیدن و کلا ارتباطم با بابام قطع شده. نه حرفی می‌زنیم نه ‌سلامی نه هیچی. االانم خیلی اوضاع بده، خیلی. اینجوری هم خوب نیست که انقد بد رفتار می‌کنه و بی‌محلی می‌کنه. من فقط یه جای خواب واسه شب‌هام تو خونه دارم و از صبح میرم بیرون که فقط خونه نباشم. میرم دانشگا یا کار می‌کنم.

من تا اوایل دبیرستان هرچقد کتک می‌خوردم باز می‌خندیدم باز مقاومت می‌کردم ولی الان افسردگی شدید گرفتم. اینها رو ‌نگفتم که بخوام کتک خوردن‌هام رو تعریف کنم چون فایده نداره. گفتم که بدونین هیچ کسی کمک نکرد؛ نه هیچ سازمان دولتی‌ای و نه آشنایی .

بعضی اوقات تنها چیزی که تو این شرایط باعث میشه آدم دووم بیاره اینه که بدونه کسی هست که به فکرش باشه یا فقط به حرفاش گوش بده. وقتی پدرم من رو می‌زد من بعدش به یکی از دوستانم که برام قابل اعتماد بود زنگ می‌زدم تا فقط حرف بزنم که بتونم تحمل کنم. شاید اگه اون حرفا رو ‌نمی زدم تا الان مرده بودم.

تنها کسایی که به حرف‌هام گوش دادن بعضی از دوستانم بودن. از من که دیگه گذشت. من سرکار میرم، اگرچه چون دانشجو هستم حقوقم کمه و شرایط مالیم سخته. ولی لطفا برای بچه‌هایی که با ترس و لرز دنبال شماره‌هایی مثل اورژانس اجتماعی می‌گردن که مثلا قراره بهشون کمک کنن وقت بگذارین و کمک کنین. انقدر راحت از کنار موضوع رد نشین. شاید اون‌ها فقط شما رو تو این دنیا داشته باشن که به دادشون برسید.

روایت ارسال شده از #تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی

https://t.me/pdvcir

 

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

زنمه! دخالت نكنید!

سال دوم دانشگاه بودم. یك شب با همسرم و برادرم (كه از قبل با هم دوست بودند) و دوستان دیگرشون رفتیم بیرون.
سر یه مساله‌ای با همسرم درگیری لفظی پیدا كردیم. یه دفعه همسرم جلوی برادرم و دوستانشون منو با لگد پرت كرد روی زمین!
ضرب و شتم‌هاش برای من تقریبن عادی شده بود، ولی دوستانمون انقدر دچار شوك شدن كه سكوت كردند!
هیچكس دخالت نكرد، نه دوستامون نه مردم توی خیابون و نه حتا برادرم. چون معتقد بود من خودم انتخاب كردم و این زندگی شخصی منه و تا زمانی كه خودم نخوام حق دخالت كردن نداره! و راستش خودم هم به این باور رسیده بودم!!!
همینطوری تو سكوت راه می‌رفتیم، من احساس تحقیر می‌كردم. دوست داشتم فرار كنم.
یه دفعه اتوبوسی كه به سمت شهرك غرب می‌رفت رو دیدم (خوابگاهی كه قبل از ازدواجم یكسال توش زندگی كرده بودم اونجا بود)
لحظه‌ی حركتش من پریدم تو اتوبوس و رفتم سمت خوابگاه. وقتی رفتم دم خوابگاه دیدم همسرم تاكسی دربست گرفته و زودتر از من رسیده. باهم گلاویز شدیم،‌ اون منو می‌كشید و من می‌خواستم از دستش فرار كنم و برم توی خوابگاه قایم بشم!
منو به زور برد توی یه محوطه‌ی تاریك نزدیكای میدون سرو و دستامو گرفته بود و می‌گفت باید بیای خونه! مردم پیاده و با ماشین از كنارمون رد می‌شدن. وایمیسادن و می‌پرسیدن چه نسبتی باهات داره؟ همسرم با افتخار فریاااد می‌زد: «زنمه! دخالت نكنید! هركاری دلم بخواد می تونم انجام بدم!»
مردم هم از كنارمون رد می‌شدن!
فقط بعضی‌هاشون لطف می‌كردن و از من هم می‌پرسیدن: «راست می‌گه؟!» و با تایید من می رفتن!
الان که دارم اینا رو براتون می‌نویسم اشك می‌ریزم، این قضیه مال ٧ سال پیشه! ولی هیچ‌وقت یادم نمیره. من بالاخره موفق شدم فرار كنم و برم خوابگاه!
توی اتاق یكی از بچه‌ها قایم شدم و همسرم دم خوابگاه تو نگهبانی فریاد می‌زد «پدر تك تكتون رو درمیارم و … »( خودش هم دانشجوی دانشگاه علامه بود)
و اونام منو پیج می‌كردن و مستاصل شده بودن.
تو اون لحظات به این فكر می‌كردم كه راه دیگه‌ای جز برگشتن ندارم! هیچ كس از من حمایت نمی‌كنه و برگشتم خونه!
فرداش دوستی كه منو راه داده بود اتاقش، كمیته انظباطی خواستنش و …
من از اون روز از خجالت و احساس تحقیر، با برادرم و دوستاش كات كردم و همینطور با دوست خوابگاهیم!
ولی غافل بودم از اینكه دارم تك تك روابطمو از دست می‌دم و فضا رو برای خشونت بیشتر فراهم می‌كنم! فضایی كه دیگه ناظر كمتری داره و همسرم كارشو به راحتی انجام می‌ده!
واقعن حریم خصوصی خانواده یعنی اینكه یه دختر كم سن و سال بخاطر انتخاب اشتباهش هشت سال از ترس عدم حمایت بمونه تو چنین زندگی‌ای و آسیب‌های بیشتری رو متحمل بشه؟؟؟


روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

باید از پدر و مادرم مراقبت می‌کردم

من ۴۳ سال دارم و هیچ وقت ازدواج نکردم چون پدر و مادر پیرم به هر خواستگاری که برای من می‌اومد به هر بهانه‌ای جواب منفی می‌دادند به این خاطر که من باید ازشون مراقبت می‌کردم. من کارهای خونه و بیرون خونه رو انجام می‌دم و گاهی کارهای اهالی روستا رو هم انجام می‌دم به این خاطر که وضعیت مالی خوبی نداریم. تنها دلخوشی من اینه که برادرهام سالی یک بار به ده ما میان برای تفریح. شاید خشونتی که به من می‌شد جسمی نبود اما تحمل تنهایی حالای من و ناامیدی همیشگی نسبت به آینده از تمام خشونت‌های جسمی سخت‌تر و سنگین‌تره.


روایت رسیده از مازندران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

خشونت‌های ممتد او «محکمه‌پسند» نیست

دوسال غیرمستقیم و دوسال مستقیم تحت شکنجه‌ی روحی یک آدم دوقطبی بودم تا این که دکتر روانپزشک گواهی ناراحتی خلقی شدید برای او صادر کرد. او پنج ماه گواهی استراحت در منزل داشت ولی داروها را مصرف نمی‌کرد.

ماه‌ها با من قهربود و دو سال تمام خرجی خانه را نمی‌داد. مدام به من می‌گفت احساسی به من ندارد و می‌خواهد از او طلاق بگیرم. ولی خانواده‌ام می‌گفتند چون ازدواج دومت است تحمل کن.
با این که کارمند بودم حتی حق خرید لباس هم نداشتم. وقتی دید کوه می‌روم و لذت می‌برم مرا از کوه و پیاده‌روی هم محروم کرد طوری‌که از عید ۹۵ تا تیر حتی خاتواده‌ام هم حق آمدن به خانه را نداشتند و من از صبح تا شب تنها سرمی‌کردم. بخصوص که مدرسه هم تعطیل می‌شد، واقعا تنهایی و سکوت منزل عذاب‌آور بود.

۱۵ آذر ۹۵ خودش مرا از خانه بیرون کرد. بارها مرا از خانه بیرون می‌کرد و من دوباره با خفت‌ و خواری برمی‌گشتم. حتی شاهد هرزگی‌هایش هم بودم. دیگر از هیچ‌چیز ابا نداشت. می‌دانست من تحمل می‌کنم.

این دفعه دیگر بازنگشتم، جالب است بدانید که او رفته و حکم عدم تمکین هم گرفته. در جلسه دادگاه با ارائه‌ی دلیل از طرف من و حتی این‌که کلید خانه را هم عوض کرده، باز رای به نفع او صادر شد. تمام اسناد و مدارک مرا دزدیده و فقط مقداری که از روی فیش حقوقی من کم شده بود توانستم پس بگیرم که هنوز کمی مانده و حالا این منم منتظر در پی طلاق. طلاقی که حق اوست. ولی …

الان هم قهرهای ممتد او «محکمه‌پسند» نیست، ضرب و شتم و فحاشی او در حضور شوهرخواهرم و …


روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

آزار جسمی قابل دیدن و اثباته ولی آزار روحی چی؟

راستش وقتی صحبت از خشونت علیه زنان پیش میاد همه ذهنشون به سمت آزار جسمی میره، اینکه کتکش زدند، و اونم درحد بالا، مثلا حالا یه سیلی یه بار ایرادی نداره! ولی من یه جوردیگه نگاه می‌کنم. بنظر من آزار جسمی قابل دیدن و قابل اثبات و از لحاظ قانونی دارای دیه است؛ ولی آزار روحی چی؟

من ۸ ساله ازدواج کردم، از لحاظ فرهنگی، ایدئولوژی و رفتاری با همسرم متفاوت بودیم و هستیم. ولی من بخاطر تعصبات بیش از اندازه و در نتیجه سخت‌گیری‌های پدر و مادرم، بخاطر وعده‌ی حجاب آزاد همسرم و فرار از دستِ گیرهای خانوادم تن به این ازدواج دادم. خب بخاطر مسایل اجتماعی شهر کوچک و مذهبیم اجازه‌ی رفت و آمد با همسرم در دوران خواستگاری رو نداشتم، و بعد از عقد هم مادرم از من قول گرفت سکس نداشته باشیم.

همسرم برخلاف من به هیچ عنوان به ظاهر خودش نمی‌رسید، بسیار شلخته و کثیف، و بشدت تمایل به تنها بودن و بیرون از جمع بودن، دوسال عقد بودیم و تو این مدت من بیشتر از اون برای با هم بودن تقلا می‌کردم.

توی عقد چندین بار خواسم که بگم نمی‌خوامش، چون شغل درستی نداره و اصلا به تیپش نمی‌رسه و بلد نیست به یه زن محبت کنه و همچنین انگار میل جنسی نداره (چون به مادرم قول داده بودم نمی‌تونسم بگم تاحالا ازم سکس نخواسه). اگه می‌گفتم طلاق می‌خوام اولین جمله این بود که خودت می‌خواسی و بعد هم اگر طلاق می‌گرفتم باید می‌رفتم پیش همان پدر و مادر با شرایط بدتر.
توی عروسی ماه‌های اول بخاطر بی‌توجهی‌های زیادش افسردگی گرفتم و میل به خودکشی. ولی نمی‌تونسم بهش بفهمونم، چون بسیار اهل مطالعه بود و هر جمله‌ی منو می‌خواست تحلیل کنه و نقد کنه، و پراز شعارو ادعایم،

از لحاظ مالی بعضی وقتا ماهی ۲۰۰ هزار در آمد داشته گاهی هیچی گاهی ۷۰۰ هزار.

از لحاظ جنسی شاید ماهی یکبار یا دوماه یکبار، قبلا همش من می‌رفتم جلو، که خیلی اوقات دست رد به سینم می‌زد و خیلی وقتا دو هفته حمام نرفته بود و میخواس باهام سکس کنه (حاضر نبود بره حمام). وقتی اعتراض می‌کردم می‌گفت خودت شرایطو سخت می‌کنی که نمی‌شه همش باهم سکس کنیم، یا می‌گفت من وقتی ارضا می‌شم شیره‌ی وجودمه که از بدنم خارج می‌شه و ضعیف می‌شم تو می‌خوای من مریض و ضعیف بشم؟

من قبل از ازدواجم با وجود سخت‌گیری‌های خانوادم شاد بودم، پراز انگیزه، پراز شوق، ولی الان هیچی، خستم، میل جنسی ندارم، تمایل به حضور در هیچ جمعی رو ندارم، بخاطر شرایط مالی بدمون نتونسم فوق لیسانس بخونم، و بخاطر توجیح‌های قشنگش نتونسم یه کار ثابت داشته باشم.

و خودش توی جمع‌ها همیشه یه گوشه نشسته برای خودش یا با گوشی کار می‌کنه یا سرخودشو بند می‌کنه، اونوقت همه‌ی آدم‌های اون جمع‌ها با توجه به این ایده که زن، مرد و می‌سازه به من اعتراض می‌کنند که چرا شوهرت از ما فراریه.

من دیگه اون آدم قبلی نیسم، یه مرده‌ی متحرک، ولی نمی‌تونم ثابت کنم. حالا فرضا ثابت کنم و طلاق بگیرم، بعدش چی؟ بخاطر اینکه کار و درآمد درستی ندارم باید برگردم پیش همون پدر و مادری که بخاطر فرار از سخت‌گیری‌های دوستانه‌شون تن به این ازدواج دادم.

بنظر من این خشونت از آزار جسمی بدتره.

همسرم نه دست بزن داره و نه تا حالا بهم خیانت کرده و بسیار تو این قضیه قابل اعتماده ولی…


 

روایت رسیده از اصفهان (نجف آباد) به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

تجربه یک نجات یافته خشونت خانوادگی

این فیلم تجربه یکی از نجات‌یافتگان خشونت خانوادگی است: «گفت دیگه هیچ وقت تکرار نمی‌شه، من نمی‌دونستم قراره این قول رو هزاران بار دیگه باز هم به من بده»

 

خشونت خانوادگی مسئله‌ای خصوصی نیست

در حال تماشای تلویزیون بودم که صدای فریادهای زنی را از یکی از طبقات ساختمان شنیدم. به هم‌خانه‌ای گفتم در را باز کند و رد صدا را بگیرد. صدا قطع شد. دقیقه‌ای بعد صدای زن را دوباره از حیاط شنیدم. سریعا به دم پنجره رفتم.

زن فریاد می‌زد:  «ولم کن کثافت، ولم کن…». مرد او را محکم گرفته بود و سعی داشت از پله‌ها پایین بکشدش.

خطاب به مرد داد زدم: «ولش کن، بهش دست نزن!» مرد رهایش نکرد.

گفتم: «مگه نمی‌شنوی می‌گه بهم دست نزن، ول نکنی پلیس را خبر می‌کنم» گفت:«خانوممه بابا»

انگار که مشکل من این بود که مزاحم خیابانی یا غریبه نباشد. جواب دادم: «هر کسی که می‌خواد باشه بهش دست نزن»

در کمال ناباوری، همان لحظه زن را رها کرد، دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و عذرخواهی کرد. زن هیچ واکنشی به مداخله من نشان نداد. حس کردم از آنچه که کردم راضی بود.

هرگز نمی‌توانم نسبت به مشاجرات همسایه‌ها و غریبه‌ها بی‌تفاوت باشم. نه از سر فضولی، بلکه وظیفه خودم می‌دانم که در حمایت از زنی که مورد خشونت فیزیکی قرار می‌گیرد مداخله کنم. خیال نکنید با سکوت به روابط خصوصی دیگران احترام می‌گذارید. بلکه احتمال دهید زن همسایه در آن لحظه به کمک  و حمایت شما احتیاج داشته باشد. حتی اگر بعلت احساس شرم نسبت به #مداخله شما واکنش نشان دهد. خشونت_خانوادگی مسئله‌ای خصوصی نیست. حتی اگر در خانه همسایه ناشناس رخ بدهد.


?روایت ارسال شده از #تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

فهمیدم که زندگی سهم من نیز هست

الان نمیدونم میخوام اینجا چی بنویسم. اصلا چرا باید شروع کنم به نوشتن. شاید بخاطر اینکه با دیدن این کانال حس کردم دنیا خیلی هم جای بدی نیست و یا اینکه آدم های اطرافم خیلی هم خودخواه نیستند و یا اینکه من اولی نبودم آخری هم نیستم.

۱۶ سالم بود. از بچگی با رویای پزشکی بزرگ شدم از ۷ سالگی میدونستم از کتابهام و خودکارم چی میخوام.
معمولا هیچ عروسی ای نمیرفتم و درس میخوندم و هیچ وقت نشد که رتبه دوم باشم همیشه اول بودم تا اینکه بزرگ شدم. تو شهر کوچیک ما رسم بود دختراها میانگین ۱۵ سال ازدواج کنن.
من باوجود خواستگارهای زیاد تا ۱۶ سالگی مقاومت کردم اما ۱۶ سالگی مثل هر بچه جو زده ای بدون حتی یک ساعت فکر کردن فقط با توجه به جو محیطی که توش بزرگ شده بودم ازدواج کردم. اما با تموم خام بودنم هنوزم میدونستم از زندگی چی می خوام و تنها شرط ازدواجم رو ادامه تحصیل گذاشتم. گفتم خونه، پول، مراسم عروسی برام اهمیتی نداره و فقط ادامه تحصیل برام مهمه. خانواده ش مخالفت کردند اما اون من رو کشید کنار و گفت هرچی تو بخوای. مگه تو میخوای با خانواده ام ازدواج کنی. منم چون دوستش داشتم دلم میخواست قبول کنم و باور کنم که میشه.
یکسال بعد ازدواج کردیم.
تابستون بود و من باید پیش دانشگاهی میرفتم.
دوروز بعد عروسی اعلام کرد که اجازه نمیده درس بخونم چون شرایطش جور نیست و خونه نداره و باید باخانواده اش زندگی کنیم.
همیشه میگم سن کم یعنی همین یعنی من نتونستم تصمیم بگیرم و ازحقم دفاع کنم.
شروع کردم به التماس و گریه.
و به همین منوال هرسال کل تابستون برای مهر گریه میکردم….والتماس…تا چند سال گذشت….
پیش دانشگاهی رو به هر زحمتی بود غیر حضوری گرفتم. و بعد ۵ سال به سختی بچه دار شدم.
رتبه ۷ و ۸ کلاسمون همه پزشکی قبول شده بودند. من رتبه اول کلاس بودم بامعدل ۱۹ و نیم.
کسی من رو مجبور به ازدواج نکرد اما من همیشه ترسیدم……هزاران بار تمام بدنم کبود شد…اما ترسیدم
دلم نمیخواست برگردم تا پدرو مادرم ناراحت باشند. چون پدرم همیشه میگفت از رفت وآمد در دادگاه متنفرم.

……حالا که بزرگتر شدم و ۲۵ سال دارم. حالا که مادر یه بچه سه ساله هستم.
فهمیدم نباید در مقابل خشونت ساکت بشینم. من فهمیدم که زندگی سهم من نیز هست ……
اما هنوز هم بعد از خشونت فیزیکی که از سمت شوهرم میبینم به او فرصت میدهم و قسم میخورم که دفعه ی بعد میروم…….
اما حالا پسرم….
من واقعا نمیدونم قبل از به دنیا اومدن پسرم چرا تحمل میکردم، فقط چون سنم کم بود و میترسیدم؟

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی: https://t.me/pdvcir/570
?? و شما می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.