نوشته‌ها

فهمیدم که زندگی سهم من نیز هست

الان نمیدونم میخوام اینجا چی بنویسم. اصلا چرا باید شروع کنم به نوشتن. شاید بخاطر اینکه با دیدن این کانال حس کردم دنیا خیلی هم جای بدی نیست و یا اینکه آدم های اطرافم خیلی هم خودخواه نیستند و یا اینکه من اولی نبودم آخری هم نیستم.

۱۶ سالم بود. از بچگی با رویای پزشکی بزرگ شدم از ۷ سالگی میدونستم از کتابهام و خودکارم چی میخوام.
معمولا هیچ عروسی ای نمیرفتم و درس میخوندم و هیچ وقت نشد که رتبه دوم باشم همیشه اول بودم تا اینکه بزرگ شدم. تو شهر کوچیک ما رسم بود دختراها میانگین ۱۵ سال ازدواج کنن.
من باوجود خواستگارهای زیاد تا ۱۶ سالگی مقاومت کردم اما ۱۶ سالگی مثل هر بچه جو زده ای بدون حتی یک ساعت فکر کردن فقط با توجه به جو محیطی که توش بزرگ شده بودم ازدواج کردم. اما با تموم خام بودنم هنوزم میدونستم از زندگی چی می خوام و تنها شرط ازدواجم رو ادامه تحصیل گذاشتم. گفتم خونه، پول، مراسم عروسی برام اهمیتی نداره و فقط ادامه تحصیل برام مهمه. خانواده ش مخالفت کردند اما اون من رو کشید کنار و گفت هرچی تو بخوای. مگه تو میخوای با خانواده ام ازدواج کنی. منم چون دوستش داشتم دلم میخواست قبول کنم و باور کنم که میشه.
یکسال بعد ازدواج کردیم.
تابستون بود و من باید پیش دانشگاهی میرفتم.
دوروز بعد عروسی اعلام کرد که اجازه نمیده درس بخونم چون شرایطش جور نیست و خونه نداره و باید باخانواده اش زندگی کنیم.
همیشه میگم سن کم یعنی همین یعنی من نتونستم تصمیم بگیرم و ازحقم دفاع کنم.
شروع کردم به التماس و گریه.
و به همین منوال هرسال کل تابستون برای مهر گریه میکردم….والتماس…تا چند سال گذشت….
پیش دانشگاهی رو به هر زحمتی بود غیر حضوری گرفتم. و بعد ۵ سال به سختی بچه دار شدم.
رتبه ۷ و ۸ کلاسمون همه پزشکی قبول شده بودند. من رتبه اول کلاس بودم بامعدل ۱۹ و نیم.
کسی من رو مجبور به ازدواج نکرد اما من همیشه ترسیدم……هزاران بار تمام بدنم کبود شد…اما ترسیدم
دلم نمیخواست برگردم تا پدرو مادرم ناراحت باشند. چون پدرم همیشه میگفت از رفت وآمد در دادگاه متنفرم.

……حالا که بزرگتر شدم و ۲۵ سال دارم. حالا که مادر یه بچه سه ساله هستم.
فهمیدم نباید در مقابل خشونت ساکت بشینم. من فهمیدم که زندگی سهم من نیز هست ……
اما هنوز هم بعد از خشونت فیزیکی که از سمت شوهرم میبینم به او فرصت میدهم و قسم میخورم که دفعه ی بعد میروم…….
اما حالا پسرم….
من واقعا نمیدونم قبل از به دنیا اومدن پسرم چرا تحمل میکردم، فقط چون سنم کم بود و میترسیدم؟

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی: https://t.me/pdvcir/570
?? و شما می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

می‌گویند اگر بحث را با همسرت ادامه بدی پرده شرم و حیایتان شکسته می‌شود

به تازگی خیانت شوهر به زنی رو دیدم که یکی از دوستان صمیمی خودم است. همسر مدام اظهار پشیمانی و ندامت می‌کند و به دوستم گوشزد می‌کند که به کسی نگو حتی به مادر و خواهر خودش. شوهر حتی اجازه نمی‌دهد که با آن زن صحبت کنی و می‌گوید اگر با کسی صحبت کند عصبانی می‌شود. اطرافیان دوستم حتی خواهر دوستم او را تشویق به صبر می‌کنند. می‌گویند اگر بحث را با همسرت ادامه بدی پرده شرم و حیایتان شکسته می‌شود. آن وقت دیگر همسرت اظهار پشیمانی و ندامت و خجالت نمی‌کند. این خیانت از ده سال پیش هم شروع شده. آن هم فقط با یک نفر. جالب اینجاست شوهر می‌گوید اصلا ارتباطی بین ما نبوده است.


 

?? شما می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

من هم دارم مثل خودشون می‌شم

نمیدونم چرا اینارو دارم میگم. من همیشه از گفتن این حرفا ابا داشتم.

مامان و بابای من دو تا آدم تحصیلکرده هستند. هردو وکیل‌اند.

من الان ۱۸ سالمه ولی از بچگی و از پنج_شش سالگی یادمه مامانم همیشه فحش‌های زشتی که به زن‌های خیابونی می‌گفتند رو به من می‌گفت. واسه هر چیزی من رو می‌زد. منم لجباز بودم و من رو بیشتر می‌زد.

الان که ۱۸ سالمه تبدیل به یه دختر عصبی شدم که وقتی الان من رو می‌زنه منم می‌ زنمش. وقتی فحش‌های زشت به هم می‌گه من هم همون‌ها رو بهش می‌گم.

دو سال پیش تو ماشین دعوامون شد از ماشین پیاده شد و یه سنگ گنده برداشت و محکم زد تو سرم. همه‌ی موهام خونی شد.

بابام هم مثل مامانمه با این تفاوت که فقط فحش زشت نمی‌ده. حالا این جدای از بحث تحقیر کردن هاشون هست. اونا مذهبی‌اند و همیشه حتی واسه کوچکترین مسئله دعوامون می‌شه. من حتی اعتقاد به خدا رو هم از دست دادم.

اونها دوسال پیش می‌خواستند مجبورم کنند ازدواج کنم. انقدر گریه کردم و خودم رو زدم و التماس کردم که دیگه ادامه ندادند.

قد و قیافه و همه چیم رو مسخره می‌کنند. پیش مشاورم نمیاند. من هم دارم مثل خودشون می‌شم. دیگه نمیدونم چیکار کنم.

 

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی،https://t.me/pdvcir


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

انگار صدای گریه‌های خودم تو گوشم می‌پیچه

هنوز داغ کتک‌هایی که از مادرم می‌خوردم رو کاملا به خاطر دارم. داغ سیلی‌هاش، گاز گرفتن‌هاش. حتی زمانی که منو از خونه بیرون می‌انداخت و من پشت در گریه می‌کردم. بعد از مرگ پدر همه چیز سخت‌تر هم شد. در سن کم ازدواج کردم. تا اونجایی که می‌تونه  سعی می‌کنه در همه جنبه‌های زندگیم دخالت کنه. خودم الان یه دختر دارم. گاهی که از دستم در می‌ره و عصبی می‌شم و می‌زنمش. انگار صدای گریه‌های خودم تو گوشم می‌پیچه…  کاش کسی بود که نجاتم می‌داد.

روایت رسیده به کانال  کارزار منع خشونت خانوادگی،  https://t.me/pdvcir


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانالک تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

باشد که قانون از ما حمایت کند

سلام. مطلبی که در مورد ضرب و شتم همسر دوست گرامی گذاشته شد مشکل اکثر دوستان است با وجود تحصیلات عالیه، شرایط خوب اجتماعی باز به خاطر خلأ قانونی و آوردن شاهد و اینکه در مشاجرات خانوادگی حتی همسایگان هم با شنیدن صدای زنان بی‌گناه در زیر ضربات کتک و فریادهای کودکان معصوم و بی‌گناه، زنگی را به صدا در نمی‌آورند و شهادت بچه‌ها هم مورد قبول نیست و این مردان انسان‌نما، به کارهای خودشان ادامه می‌دهند. من همسرم بااینکه مدیر مدرسه است هم خیانت می‌کند و هم من را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد و به خاطر خلأ قانونی کاری از دستم بر نمی آید!

این تصویر من بعد از یک ضرب و شتم شدید است البته این آثار بیرونی است. دست‌ها و پاهایم که دیدنی نبود پوشیده بود. این کار یک مدیر مدرسه یک فرد فرهیخته فرهنگی نما است که تربیت کودکان این سرزمین را بهش سپرده‌ایم. باشد که قانون از ما حمایت کند.

❌(تصویر و آثار کبودی و ضرب و شتم به دلیل رعایت حریم شخصی راوی نزد کانال کارزار منع خشونت خانوادگی محفوظ است.)


روایت ارسال شده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

 

رفتم پزشك قانونی، اما شاهد نداشتم

من به‌تازگی با اين كانال آشنا شدم، همسرم دكتراي تخصصي دارند و من فوق‌لیسانس، هر دو از دانشگاه‌های تراز اول تهران.

اما؟

همسرم بسيار واكنشی و دمدمی است، مرتب خشونت شديد داره. برای هر چيزي به آنی حمله ميكنه و بسيار كتك ميزنه. وقتي با كمربند من رو زد، تمام بازوي چپ و پشتم از كبودي سياه شده بود.

شكايت كردم. رفتم پزشك قانونی. اما نتونستم شاهد داشته باشم. خودش هم بسيار مغروره. اين شكست و این‌همه تحمل خشونت در طول ساليان من رو زمین‌گیر كرده.

حدود ده‌ساله ازدواج كرديم. بچه نياوردم از ترس اين رابطه تلخ. حدود چهار سال از رنج زياد موندم خونه و ديگه توان جسمي و روحي كار كردن تمام‌وقت رو نداشتم.

به‌تنهایی مشاوره رفتم. سعي كردم به زور هم شده شاد باشم و سرحال!

اما. درونم انگار از هم پاشيدم. سه هفته پيش دوباره کتک‌های شديدي زد. پرده گوشم آسيب ديد. من رو از خونه بيرون كرد و كليد خونه رو هم گرفت  و گفت فكر نكن ميتوني برگردي.

اومدم خونه پدرم. فقط حدود يك سالي هست از رنج زندگيم خبر دارند. قبلش نمی‌گفتم. این بار خودمم جدي شدم براي جدايي. هرچند از تهديدهاش می‌ترسم. اما همسرم اول رفته بود و تو فاز معذرت‌خواهی و اشتباه كردم و كليد خونه رو برام فرستاده و ..
چندين بار با وكيل صحبت كردم. وکیل ميگه براي ضرب و شتم قانون شفاف و صريحي نيست. بايد بتوني ثابت كني.

دلم ميخواد زودتر اين رنج تموم شه. اما با توجه به موقعيت شغلی همسرم كه استاد دانشگاه هست و خب وضعيت استقلال ماليش و اينكه طلاقم نميده نميدونم چقدر بايد دست و پا بزنم در اين راه.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی،  https://t.me/pdvcir


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانالک تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

باید محکم باشم و به بچه‌هام امید بدم در حالی‌که خودم کم آوردم

من امروز داشتم روایت‌های خانم‌ها از زندگی‌شون رو می‌خوندم و دیدم که همه چقدر زجر کشیده هستند. و اینکه فرهنگ بد ما باعث این‌همه بدبختیه، این‌که مرد همه‌کاره خونه باید باشه و زن مطیع.

من ۳۷ سالمه و ۱۹ ساله ازدواج کردم. چند ساله که همه مدل، تحت فشار و تحقیر هستم ولی این اواخر دیگه دیوانه کننده شده و چون خانواده‌ام جدایی رو رسوایی می‌دونند مجبورم تحمل کنم.

همسرم اعتیاد شدید داره و هیچ تعهدی نسبت به من احساس نمی‌کنه چون از بچه‌هام دفاع می‌کنم. پسر ۱۸ ساله‌ام ۱۰ روز پیش خودکشی کرد که خوشبختانه نجاتش دادیم. ولی پدرش توی اون ۲ روز حتی یه زنگ هم نزد و بیمارستان هم نیومد.

اون شب تا صبح تو حیاط بیمارستان گریه می‌کردم و به خدا التماس می‌کردم پسرم رو بهم ببخشه چون سالها قبل برادرم رو هم همین‌طوری از دست داده بودم. وقتی که پدرهای دیگه رو اونجا می‌دیدم و تنهایی خودم رو، بیشتر حالم بد می‌شد.

دختر ۱۳ ساله‌ام هم به افسردگی مبتلا شده از این همه بی‌محبتی و سردی خونه.

الان یک ساله که انواع فحش‌ها رو تحمل می‌کنم به خاطر رسوم مضحک خانوادگی. باید محکم باشم و به بچه‌هام امید بدم در حالی‌که خودم کم آوردم و بی‌اختیار در حال اشک ریختن هستم همیشه.
هیچ رابطه عاطفی نداریم و همیشه با نگاهی گزنده و پر از نفرت بهم خیره می‌شه. چون می‌دونه جایی برای رفتن ندارم.

 

?روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانالک تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

داستان کنترل‌گری تا همین امروز هم ادامه داره

مامان خیلی جوون بوده که معلم میشه. لابد شنیدین که سال‌های قبل از انقلاب افرادی که می‌خواستن معلم بشن طی طرح «سپاه دانش» به شهرهای دیگه می‌رفتن و چند ماهی آموزش می‌دیدن؛ درست مثل سربازی. بعد هم که معلم می‌شدن چند سال اول رو باید در روستاهای اطراف شهر محل زندگی‌شون تدریس می‌کردن. دورهٔ سپاهیِ مامان اهواز بوده، ۶ ماه تو العطش گرما. بعد از دورهٔ سپاهی هم که طبق روال، در یک مدرسهٔ روستایی مشغول به کار میشه. یکی دو سالی هر روز صبح می‌رفته روستا و عصر برمی‌گشته؛ حتا در دوران بارداری. مامان تعریف می‌کنه یک روز عصر که با وانت از مسیر پرپیچ‌وخم روستا برمی‌گشتن درد زایمانش شروع میشه و فردا صبح برادرم به دنیا میاد.

او برای معلم شدن روزهای سهل و ساده‌ای رو نگذرونده. هر کسی حاضر نیست این سختی رو تحمل کنه. اما مامان هدفی داشته. او می‌خواسته شاغل باشه و مستقل. بعد از چند سال هم تصمیم می‌گیره دوباره درس بخونه. تو آزمون شرکت می‌کنه، قبول میشه و ادامه تحصیل میده.

اما…

مامان هیچ وقت استقلال اقتصادی نداشت و اختیار حقوقش دست خودش نبود؛ بلکه این بابا بود که تصمیم می‌گرفت حقوق مامان چطور و کجا خرج بشه. بابا هر ماه برای حقوق خودش و مامان برنامه‌ریزی می‌کرد؛ قسط فلان وام، خرید فلان کالا، پرداخت شهریهٔ فلان و … اما این یه تصمیم‌گیری ساده و بی‌دردسر نبود! یه حکم بود! مامان موظف بود طبق برنامهٔ او پیش بره.

خب بابا رئیس خونه بود دیگه و تو این مورد هم، مثل سایر موارد، خودش رو محق می‌دونست که تصمیم‌گری کنه، رأی صادر کنه، رأی مامان رو وتو کنه و خیلی چیزای دیگه. طبیعی بود که مامان نتونه آزادانه و با اختیار خودش خرج کنه. قبل از هر خرج یا خرید عمده حتمن باید با بابا مشورت می‌کرد؛ البته مشورت که نه، او اجازه می‌گرفت. مامان معمولاً اعتراضی نمی‌کرد اگرچه همیشه از وضعیت ناراحت بود. همیشه ناراضی بود که باید هر ماه حقوقش رو دودستی طبق سلیقهٔ بابا خرج کنه. اگر هم روزی بدون اطلاع و اجازهٔ بابا خرج عمده‌ای می‌کرد و حساب‌کتاب‌های بابا به هم می‌ریخت بساط دعوا و مرافعه به پا بود که «سرت به خرج و برج نیست»، «نمی‌دونی چی رو کجا خرج کنی»، «مگه این همه قسط و وام رو نمی‌بینی» و …
مامان من فرد باهوش و تواناییه. مثل خیلی از هم‌نسلی‌های خودش قناعت‌پیشه است. سرش تو حساب و کتابه. بی‌تردید قادره که مدیریت حقوق خودش و فراتر از اون رتق و فتق مالی خانواده رو به دست بگیره. از قضا بابا هم همهٔ اینها رو خوب می‌دونه؛ اما دوست داره حکمرانی کنه. بارها بهش گفته اگه پولت دست خودت باشه از پس ادارهٔ امور خونه برنمیای. هیچ وقت نفهمیدم چرا خودش رو اینقدر داناتر از مامانم می‌دونه؟!!

این وضعیت واقعن عصبیم می‌کنه. ببینید وقتی یک عمر به فردی بگید تو بلد نیستی برنامه‌ریزی مالی بکنی، او به تدریج این حرف رو باور می‌کنه. اعتماد به نفسش رو از دست میده. اون‌وقت، دیگه ممکنه در عمل دست و پاش رو گم کنه و فکر کنه که از پس کار برنمیاد. حکایت همون پرنده‌ای هست که وقتی پاهاش رو بازکردن دید پرواز کردن رو از یاد برده.
حالا دیگه مامان بازنشسته شده اما این داستان کنترل‌گری تا همین امروز هم ادامه داره.

وضع مامان هنوز همونه که بود.

 

روایت ارسالی به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

فکر نمی‌کنیم در خانواده‌های مرفه خشونت باشد

مدت‌هاست می‌خوام براتون بنویسم اما یک حس سراسر شرم جلوی من و می‌گیره. ولی وقتی امروز داستان این خانم و پسرش که اختلال دوقطبی داشت و خوندم واقعا منقلب شدم. خاله‌ی من و دو پسرش شرایط مشابه این داستان رو دارن. خاله‌ی دیگه‌ام از اونجایی که همسرش بسیار مذهبی و افراطيه مدام مورد آزار و توهین و تهدید اونن.

مادرم و سه خواهر دیگه‌اش همگی از خانواده‌ای مرفه با پدری بسیار مهربون [هستن]، اما به حسب سنت‌های ناگزیر خانوادگی، همه با کسانی ازدواج کردن که نمی‌خواستن. به‌جز مادرم، همه تجربه‌ی خشونت فیزیکی و کلامی رو داشتن و دارن.

اما حرف من اینه که شاید زندگی‌های ما همه به‌ظاهر اصلا بد نباشه و خشونتی دیده نشه و سطح خانوادگی، مالی و فرهنگی‌مون به شکلی باشه که حتی فکرش رو هم نکنیم ممکنه همچنین خانواده‌ای خشونت رو تجربه کرده باشه، اما مسائل عمیق فرهنگی و سنتی جامعه‌ی ما ریشه در خشونت‌های متعدد داره.

درست زمانی جمع زنانه‌ی فامیل ما متوجه‌ این مسائل شد که در موردش حرف زدن و بعد عمق فاجعه معلوم شد. خاله‌ی بزرگ فکر می‌کرد چون شوهرش نظامی‌ست اخلاق خشن دارد و خاله‌ی دیگه فکر می‌کرد چون شوهرش مذهبی‌ست و خاله‌ی کوچکم به خاطر سطح پایین مالی همسرش فکر می‌کرد اگر وضع مالی‌اش بهتر بشه خشونت‌ها هم کم می‌شه.

ولی هنگامی‌که همه با هم در مورد تجربیات‌شون حرف زدن تازه متوجه شدن مسئله‌ی زندگی آن‌ها ریشه‌ای مشترک داره. وقتی دختر خاله‌ی پزشکم از کتک خوردنش گفت دنیا روی سر همه خراب شد چون او نماد زن مستقل در فامیل ما بود اما مشکل همه‌ی این زن‌ها آگاه نبودن به حقوق، نداشتن اعتماد به نفس برای مبارزه و از همه مهم‌تر آموزش ندیدن در خانواده و اجتماع بود و هست امیدوارم این کارزارها راه‌گشا باشد.

 

روایت ارسال شده به کارزار منع خشونت خانوادگی  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

از تنهایی می‌ترسم

خیلی وقته با خودم کلنجار می‌رم برای نوشتن. امروز تصمیم گرفتم بنویسم … از زندگیم. اینکه نه در تنگنا بودم و نه همسر معتاد و دزد و لاابالی داشتم….

هردومون تحصیلات عالی و جایگاه مناسب اجتماعی داریم. اما همسرم با محدودیت‌هایی که برای من ایجاد کرده و می‌کنه جهنمی ساخته برام عذاب‌آور…

از اول زندگی این من بودم که کار کردم و تشویقش کردم برای ادامه تحصیل و بعد از اون همه‌ی باااار زندگی و بچه رو به دوش کشیدم تا بدون هیچ دغدغه‌ای بتونه در کار و تحصیلش پیشرفت کنه. و بعد از سال‌ها ایشون یه دکتر موفق… یه مدیر موفق… و یه محقق موفقه و من…

من با تمام محدودیت‌ها تلاش کردم تا در آزمون دکترا شرکت کنم و موفقم شدم. ایشون با بهانه‌های مختلف مانع ادامه‌ی تحصیلم شد در کنار این انواع خشونت‌های کلامی و احساسی به طرفم سرازیره از طرف همسرم…

کتک نخوردم هرگز اما زخم ایجاد شده از تحقیر و تهدید و توبیخ دردناک‌تر و شدیدتر از اونه…. تو خونه‌ی من این قوانین حاکمه: لباس به انتخاب شوهرم. کتابی که باید مطالعه کنم به تایید شوهرم. برنامه‌ی تلویزیون که باید ببینم به تایید شوهرم. دوست و رفت و آمد با همکار و قرار دوستانه و اینا که کلا ممنوع. فقط مجازم در تایم کاری اونم با صلاحدید و انتخاب مکان کارم توسط شوهرم برم سر کار و برگردم خونه. هییییچ رفت و آمد فامیلی و دوستانه‌ای ندارم. حق استفاده از ماهواره، اینترنت و موبایل رو ندارم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم چرا موندم؟!!!!! چرا ۲۰ ساله دارم این محدودیت‌ها رو تحمل می‌کنم و هیچی نمی‌گم؟!!!! چرا گذاشتم باهام مثه برده رفتار بشه؟!!! چرا نمی‌رم…. چرا موندم و تحقیر می‌شم

اما جواب همه‌ی سوالام توی یه جمله‌س: ترس از تنهایی… می‌ترسم…. از تنها شدن. از بی بچه‌هام زندگی کردن.

خواستم بهتون بگم هیچ چیزی مثه خشونت و محدودیت روح لطیف یه زن و آزار نمی‌ده.من سالهاست تو یه قفس طلایی اسیرم… همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم…

 

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

 

خشونت جسمی تنها نوع خشونت نیست

خشونت جسمی بدترین نوع خشونته اما تنها نوع آن نیست. یکی از دوستان من هنوز وارد ۲۰ سالگی نشده و امسال برای بار دوم داوطلب کنکور هستش، اما با فشار شدیدی از طرف خانوادش مواجه هست که می‌خواهند قانعش کنند برای ازدواج.

خانواده کاملا سنتی و یکی از خواهرها، در سن بالاتری نسبت به بقیه ازدواج کرده و مدام خودش را مثال بدبختی می‌دونه و این خواهر کوچکتر می‌گه اگه خواستگارهات رو رد کنی مثل من می‌شی.

علاوه بر فشار روانی‌ای که برای راضی کردن به ازدواج روش هست، وقتی گفته نمی‌خوام سن پایین ازدواج کنم بهش گفتند دیگه دیگران به یه چشم دیگه نگاهت می‌کنن …

حتی بیرون رفتن و معاشرت با دوستاش رو به چشم بدی نگاه می‌کنن خانواده‌اش. در حالی که دختری هست کاملا ساده و از هر لحاظ تا به حال طبق همون ارزش‌های درون خانواده رفتار کرده. اما حالا وقتی برای ازدواج مقاومت کرده، بدترین تصورات و فکرها رو در موردش می‌کنند و نگاه‌هایشان به قدری سنگین و غیرقابل تحمل شده که از خانه بیزار شده.

و همه این‌ها فقط به خاطر اینکه گفته فعلا برای ازدواج زوده.

خانواده با وضع مالی مناسب و تمام افراد خانواده تحصیل کرده.

ازدواج کردن رو برای دختر شانس می‌دونن و عقیده دارن «شانس بیاری یه درست و حسابی بیاد بگیرتت»

 

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

خسته‌ام از کتک خوردن‌های مکرر، از تحقیر شدن

سلام به دوستان عزیز من واقعا نمی‌دونم چطور بنویسم. خیلی خسته‌ام. از کتک خوردن‌های مکرر. از تحقیر شدن برای اینکه همسرت بعد از ۱۶ سال زندگی بخواد بدون اینکه حق و حقوق قانونی‌ات رو بده تو رو مجبور به جدایی کنه، اونی که با زن دیگه‌ای ارتباط داره.

تا قبل از حضور اون خانم یه زندگی معمولی و خوبی داشتیم. با حضور شخص ثالث زندگیم تبدیل به جهنم شده. از ترس از دست دادن دختر کوچکم مجبور به تحمل هستم. از طرفی تحت فشار دیگران که چرا طلاق نمی‌گیرم. واقعا نمی‌دونم چکار کنم. هفته گذشته آنقدر سرم و به دیوار و زمین کوبید که فکر می‌کردم دیگه مُردم، همه چیز تموم شد.

من همان‌قدر از همسرم ناراحت و دلخورم از اون خانمی که وارد زندگیم شد بیشتر و بیشتر دلخورم. واقعا ازش متنفرم.

روایت ارسال شده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.