نوشته‌ها

گفتگو با عاطفه ارانی در خصوص نمایشگاه زن ماندگی

کارزار منع خشونت خانوادگی: «زن‌ماندگی» عنوان نمایشگاهی است که این روزها در گالری مستقل تهران در حال برگزاری است. عاطفه ارانی عکاس این مجموعه می‌‌گوید اسم نمایشگاه را از ترکیبی از زن و درماندگی برگزیدم تا وضعیت سوژه‌های عکس را به مخاطب انتقال دهم. این عکس‌ها حاصل سفر و زندگی با دو زن از استان‌های سیستان و بلوچستان و گلستان است. این عکاس طی گفت‌وگویی با کارزار منع خشونت خانوادگی به ما از وضعیت زنان این دو منطقه می‌گوید.

کارزار- در مورد این نمایشگاه و هدف از برگزاری آن، قدری برای ما توضیح دهید.

عاطفه ارانی- زمستان ۹۶ از طرف کمیته امداد به سرپرستی حیدر رضایی به استان سیستان و بلوچستان دعوت شدم و چون از قبل در حوزه زنان فعالیت داشتم، دغدغه‌ام این بود که زندگی زنانی که در مناطق محروم دچار مشکلات و معضلات اجتماعی هستند، در روزمرگی دست و پا می‌زنند، در بحرا‌ن‌ها گیر کرده‌اند و زندگی را رها کرده‌اند، تغییر ایجاد کنم. در نتیجه پیگیر بودم که عکاسی کنم و از طریق مددکارهایی که در آن منطقه فعالیت می‌کردند، توانستم سوژه خودم را پیدا کنم و تقریبا یک هفته و نیم با او زندگی کردم. پروسه عکاسی آن‌جا به شدت سخت بود، چون مردمانی هستند که نسبت به عکاسی بسیار متعصب هستند، ولی در نهایت فضای دوستانه‌ای به وجود آمد و من توانستم بخشی از زندگی‌اش را به تصویر بکشم. پروژه بعدی که الان در نمایشگاه است، برای استان گلستان است. من در عید سال ۹۷ به آنجا رفتم و ۱۰ روز حدودا با فرد مورد نظرم زندگی کردم و بحران‌ها و مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم می‌کرد، سعی کردم به تصویر بکشم. هدف من از برپایی نمایشگاه این است که اولا مسئولان و کسانی که در رأس مدیریت هستند، ‌این عکس‌ها را ببینند و با نگاهی که من پشت این عکس‌ها دارم، آشنا شوند. در ثانی این‌که از ضعف‌ها و کمبودهایی که در آن محیط است، بیشتر آگاه باشند و در جریان آن‌ها قرار بگیرند. تمام عواید فروش این عکس‌ها به همان مناطقی که من عکاسی کردم، می‌رسد.

کارزار- گفتید می‌خواهید دیگران نگاهی را که پشت این عکس‌هاست، متوجه شوند. کمی توضیح دهید که نگاه خودتان چیست. همچنین کمی از شرایط و کمبودهایی که دیدید، بگویید.

ارانی- یکی از معضلاتی که در آن‌جا به شدت بارز است این است که مردم غیر از ازدواج برای دختران یا نوجوان‌هایی که آن‌جا هستند، هدفی نمی‌بینند. گویی ازدواج بزرگ‌ترین آرزو در زندگی‌شان است و اگر ازدواج نکنند، احساس می‌کنند زندگی را باختند و خیلی از نوجوان‌ها در مناطق مختلف؛ نه تنها مناطق محروم، دچار بحران می‌شوند و در ارتباط و آشنایی با جنس مخالف اشتباهات سطحی زیادی می‌کنند و این به دلیل نداشتن اطلاعات کافی و البته مقتضای سنشان است. مثلا درگیر هیجانات احساسی می‌شوند و از خانه فرار می‌کنند. یا حتی اگر نتوانند با آن آدم ازدواج کنند دو نفری فرار می‌کنند و در واقع یک ازدواج سفید دارند و این منجر به بسیاری از مشکلات برایشان می‌شود مثلا باردار یا طرد می‌شوند. البته در این بین موضوع دیگری هم است و آن این است که اگر ازدواج کنند و ازدواج درستی نباشد، به بحران‌های خیلی وحشتناک و پرتلاطم برخورد می‌کنند. مثلا این‌که آن قضیه را می‌پذیرند تا طلاق نگیرند، چون از طلاق خیلی می‌ترسند یا اگر طلاق بگیرند، شرایط بحرانی‌ دارند که مجبور می‌شوند همسر دومِ فرد دیگری شوند، با این‌که آن آدم زن دارد. در کل هدفی در زندگی‌شان نیست. من حتی به کتابخانه آن مناطق رفتم و دیدم شرایط کتابخانه‌شان خیلی خنده‌دار بود، چون کتاب‌ها در سطح همان کتاب‌های کودکان و پیش‌دبستانی بود. یعنی این‌ها آگاهی از کتاب روانشناسی ندارند، یا مشاورانی ندارند که بتوانند درست با این افراد برخورد کنند، چون خود مشاوران این منطقه هم درگیر سنت‌ها و آن رسم و رسوم منطقه هستند و کلا افرادی که بر اساس رسوم آن محیط و منطقه جلو نروند، طردشده هستند. در کل انسان‌های آنجا بسیار گوشه‌گیر هستند و در خلوت خودشان رها شدند.

کارزار- در توضیحات نمایشگاه روی پوستر از در دسترس بودن زنان مطلقه صحبت کرده بودید، منظورتان از این تعبیر چیست؟

ارانی- من متاسفانه به خاطر محدودبودن فضای گالری نتوانستم تمام عکس‌ها را نشان دهم، ‌ولی سوژه مورد نظر من در سیستان و بلوچستان خیلی تمایل نداشت بیاید بیرون، راه برود، قدم بزند و تفریح کند و به اجبار من بیشتر بیرون می‌آمد؛ و من خودم نگاه‌هایی که به او می‌شد را می‌دیدم و پیشنهاداتی را که نه جلوی من، ولی قطعا به او شده بود و برای من تعریف می‌کرد کاملا حس می‌کردم. حتی آن نگاه به نظر من فراتر از مسائل جنسی بود، مثلا نگاهی که زن‌های آن محیط به آن آدم دارند و این فشار روانی‌ که او تحمل می‌کند و در پروسه این فشارها، مسئولیت نقش مادر هم دارد. دو نفر از سوژه‌های من که با آن‌ها عکاسی کردم و اینکه آینده آن بچه‌ها چه می‌شود، خودش جای سوال است که باید تدبیری برای مشکلات این منطقه در پیش گرفت.

کارزار- در مورد مهناز از استان گلستان که تجربه باردارشدن قبل از ازدواج داشته و در ادامه به حکم قاضی ازدواج اجباری کرده است، قدری توضیح دهید.

ارانی- بله، به دلیل اینکه قبل از ازدواج از محیط خانواده فرار می‌کند، با مردی هم‌بستر می‌شود و باردار می‌شود. در ادامه آن مرد متقاعد نمی‌شود که با او ازدواج کند و مجبور می‌شود از طریق قانونی اقدام کند، چون بچه‌ای که در شکم داشته، بالاخره باید یک پدر یا سرپرستی داشته باشد و ازدواج می‌کند. همان نگاه ابزاری که بر ازدواج در این مناطق حاکم است، به او هم تحمیل می‌شد. او می‌گفت ما یک سال زن و شوهر قانونی بودیم که ۱۰ ماه از آن را خانه مادرم بودم و شاید دو ماه با هم زیر یک سقف بودیم.

کارزار- یعنی رابطه‌شان به چه شکل بوده است؟

ارانی- در مجموع طی یک سال تنها حدود دو ماه کنار هم زندگی کردند. آن هم به درخواست شوهر برای برقراری رابطه جنسی. این دو ماهی که در این یک سال با آن آدم بود، در کل نقش ابزاری داشت. یعنی هیچ روابط زناشویی دیگری با یکدیگر نداشتند. مثلا الان هم که به خانه پدر و مادرش برگشته، زمانی که همسرش درخواست می‌کند به خانه می‌رود و با هم رابطه جنسی دارند و دوباره پیش خانواده برمی‌گردد. الان هم بچه دوم خود را حامله است و می‌خواهد با آن فقر اقتصادی و فکری زندگی را جلو ببرد. چه کسی است که نیازهای این آدم را درک کند، ببیند چه هدف‌هایی دارد، چه کارهایی می‌خواهد انجام دهد؟ خودش به من می‌گفت من یکی از آرزوهایم این است که پرستار شوم، ولی الان این جمله برایم خیلی خنده‌دار و در عین حال دردناک است. یک دختر ۱۷ ساله کلا زندگی‌اش را باخته؛ از نظر خودش البته.

کارزار-یعنی خانواده‌اش او را بخشیدند و پذیرفتند؟

ارانی- مجبور شدند، چون جای دیگری نداشت. خانواده‌اش هم به قدری از نظر اقتصادی با مشکلات زیادی دست به گریبان بودند که این مسائل خیلی برایشان برجسته نیست و اهمیتی ندارد. مادر که در خانه‌های مردم کار می‌کند و پدر هم فوت کرده است. در واقع خانواده «فرماندار» ندارد که امر و نهی کند. مهناز هم بچه اول است. مادر خود زنی تنها و بی‌پناه و فقیر بوده است و یکی از دلایل روی آوردن مهناز به روابط عاطفی هم فرار از خانه بوده است.

کارزار- در معرفی سوژه به عدم تفاهم و شکاکی اشاره کرده‌اید.

ارانی- بله؛ به دلیل این‌که قبل از ازدواج با همدیگر رابطه داشتند و از خانه فرار کرده بود. آن مرد اگرچه تمایل نداشت با او ازدواج کند و به اجبار به این کار تن داده بود اما مدام به او پیله می‌کند و شکاک است و این زن می‌گوید در هیچ محیطی نمی‌گذارد تنها باشم و هر زمان هم که از او دور بودم، می‌گوید تو آدم سالمی نیستی، مشکل داری، با آدم‌های دیگر رابطه داری و اگر هم من با تو هستم، صرفا به خاطر همین بچه‌ بین ما است و البته بچه دومی که در راه است؛ متاسفانه.

کارزار- برویم سراغ روایت مهدیه از سیسستان و بلوچستان…

ارانی- مهدیه در ۱۶ سالگی ازدواج کرده است. قبل از آن هم رابطه‌های پنهانی زیاد داشته است. کلا دختری با هیجانات بالا بوده و تمایل زیادی به برقراری رابطه جنسی داشته است. در دوران ازدواج به این دلیل که نیازهای عاطفی و جنسی‌اش برآورده نمی‌شده خیانت می‌کند و این خیانت موجب جدایی او از همسرش می‌شود در حالی که یک بچه هم به دنیا آورده بود. بعد از آن به مدت یک سال با مرد دیگری وارد ازدواج سفید می‌شود. خانواده‌اش از این موضوع با خبر می‌شوند و مهدیه مجبور می‌شود با آن مرد ازدواج کند. این در حالی است که آن مرد خودش متاهل بوده و زنش ۱۵ سال از خودش بزرگ‌تر است. مهدیه همسر دوم بودن را می‌پذیرد و با آن مرد زندگی می‌کند. مرد کریستال مصرف می‌کند و دائم مهدیه و فرزندش را به باد کتک می‌گیرد. عکاسی من زمانی آغاز شد که مهدیه از خانه همسر دوم هم به خانه پدر و مادر برگشته بود. مهدیه در حال حاضر در پروسه طلاق و جدایی از همسر دوم است. پدر و مادر او را پذیرفته‌اند و حمایت می‌کنند. خانواده مهدیه متمول هستند و پدر و مادر نسبتا ذهن روشن و بازی دارند این موضوع به بهبود سریع‌تر شرایط مهدیه کمک می‌کند. البته این به این معنی نیست که مهدیه خیلی آزاد است و راحت رفت و آمد می‌کند. تحت فشار است و با او کنترل‌شده رفتار می‌شود. اگرچه پدر چندان متعصب نیست، سایه قضاوت‌های آزاردهنده فرهنگی و اجتماعی بیرون از خانه بر سر مهدیه سنگینی می‌کند.

کارزار-منظور از زن‌ماندگی که اسم نمایشگاه را گذاشتید، چیست؟

ارانی- من تقریبا می‌توانم بگویم یک ساعت یا دو ساعت روی این موضوع فکر کردم؛ این که چه اسمی روی نمایشگاهم بگذارم که بار منفی و آن درماندگی و حس جنس دوم را نداشته باشد. در صورتی که ما به هر حال چه بخواهیم قانع باشیم و چه نباشیم، در یک جاهایی جنس دوم هستیم. از سوی دیگر هم می‌خواستم مشکلاتی که این آدم‌ها با آن دست و پنجه نرم می‌کنند، روی اسم نمایشگاهم باشد. بنابراین دقیقا خودم ادغام و ترکیبش کردم و جایی فکر نمی‌کنم چنین عبارتی در فرهنگ فارسی باشد؛ یعنی ترکیب زن و آن درماندگی که با آن دست و پنجه نرم می‌کند و نه راه پیش دارد و نه راه ماندن. یعنی در یک بلاتکلیفی‌ است. در ترجمه انگلیسی نوشتم woman in limbo یعنی زن در برزخ. یکی از معانی woman in limbo این است که البته معانی مختلف دیگری هم دارد اما من تاکیدم روی همان در برزخ‌بودن است، نه معانی دیگر؛ که این‌که در بلاتکلیفی مانده است. من بیشتر سعی کردم آن حس در برزخ‌بودن و بلاتکلیفی را در عکس‌هایم به تصویر بکشم.

تهیه و تنظیم: غنچه قوامی

پدرم به خاطر کار زیادش اجازه نداد من به مدرسه برم

فصل مدرسه‌ها تموم شده بود و من کلاس پنجم ابتدایی رو تموم کرده بودم و حالا باید منتظر می‌موندم تا پدرم اجازه بده برای ادامه تحصیل به مدرسه‌ای برم که چند ده پایین‌تر از روستای ما بود؛ مدرسه شبانه‌ای که برادر بزرگترم اونجا درس می‌خوند تا دیپلمش رو بگیره. تابستون تموم شد و پدرم به خاطر کار زیادش اجازه نداد من به مدرسه برم و من مجبور شدم برای همیشه با درس خداحافظی کنم.

۱۹ سالم که شد پدرم من رو به عقد پسری درآورد که ساکن شهر دیگه‌ای بود و من با اون سن کم مجبور شدم از خانواده‌ام دور بشم. حالا من ۲۲ سال دارم و با خانواده شوهرم زندگی می‌کنم و منتظرم شوهرم که برای کار به تهران رفته برگرده به ده و من رو هم برای زندگی با خودش به تهران ببره.


روایت رسیده از مازندران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

داستان سیما؛ اگه اجبار نبود، الان هم اون زنده بود و…

این داستان زندگی منه. زندگی‌ای که پر از پستی و بلندی بود. الان که بهش نگاه می‌کنم افسوس می‌خورم. در اوج جوانی و زیبایی برام حکم مرگ صادر شد بدون اینکه فکر کنن چرا این اتفاق برای من افتاد.

تو یه خانواده نسبتا شلوغ به دنیا اومدم. بچه آخر بودم بعد از سه پسر و دو دختر  بچه شادی بودم و ته تغاری خانواده. رابطه خوبی با برادرم داشتم که ۴ سال از من بزرگ‌تر بود و تمام وقت با هم بازی می‌کردیم. کم‌کم که به سن مدرسه رسیدم سختگیری خانواده بیشتر شد. کلاس سوم بودم که خواهر بزرگم رو وادار به ازدواج کردن از همون زمان ترس اینکه این بلا سر منم بیاد باهام بود.
خانواده‌ام نمی‌خواستن بپذیرن که من شخصیت مستقلی دارم و چیزی که اونها می‌خوان نمی‌‌تونم باشم، آروم مطیع بدون حق تصمیم گیری. دیگه حتی برادرم هم هر روز من رو دعوا می‌کرد که چرا کارهای شخصی اون رو انجام نمی‌دم. دیپلمم رو که گرفتم دلم می‌خواست یه شغل داشته باشم ولی از نظر خانواده این غیرقابل قبول بود که دخترشون شاغل باشه.
۱۹ ساله بودم که یه خانواده برای خواستگاری اومدن. قبل از اون خواستگارهایی داشتم که صلاحدید خانواده این بود که مناسب نیستن. ولی این آخری باب طبع بود و جواب مثبت دادن. هر چه هم که من گفتم که حسی بهش ندارم گفتن بعدا احساس علاقه به وجود میاد. دوران نامزدی خوبی نداشتیم. بحث زیاد بود. فرهنگ‌های متفاوتی داشتیم  و وقتی که به مادرم گفتم که تفاهم نداریم طوری رفتار کرد که انگار بزرگترین گناه رو انجام دادم. با همه فراز و نشیب‌ها ازدواج کردیم. دوران نامزدی خیلی کوتاه بود کلا ۴ ماه و نتونستیم بهم نزدیک بشیم و شاید بعد از ازدواج این فاصله بیشتر هم شد.
هر روز بحث و دعوا، هر دو جوون و بی‌تجربه. کم‌کم بحث‌ها به کتک‌کاری ختم می‌شد. گاهی بعد از دعوا مجبورم می‌کرد با او رابطه جنسی برقرار کنم. حالم بد می‌شد و بعد رابطه به حمام می‌رفتم و چند بار تمام بدنم رو می‌شستم.

یک سال از ازدواجمون گذشته بود که اون شب لعنتی رسید، باز هم دعوا و باز هم کتک‌کاری. این بار کارد آشپزخونه رو آورد و گفت که یکی از ما امشب باید بمیریم. کاش گلاویز نمی‌شدیم. وسط این درگیری چاقو به شکمش برخورد کرد. در ظاهر خیلی کوچک و جزئی به نظر میومد غافل از اینکه باعث خونریزی داخلی شده.

بعد از شوک دعوا هم رو بغل کردیم و گریه کردیم، پشیمون از کار جنون آمیزمون. ازش خواستم که بیمارستان بریم اما قبول نکرد و گفت چیز مهمی نیست و حتی به خانواده‌ها هم نگفتیم. تو خونه پانسمان می‌کردیم به امید مداوا. هیچ‌کدوم نمی‌دونستیم اوضاع چقدر وخیمه. حتی به محل کارش زنگ زد و مرخصی گرفت و حتی وقتی پدرش هم زنگ زد بهش چیزی از جریان  دعوامون نگفت. این خود درمانی دوروز طول کشید شب آخر با هم فیلم دیدیم و من خوابیدم و وقتی صبح بیدار شدم متوجه شدم که فوت شده. این شروع کابوس‌ها و بدبختی من بود.

تو ۲۰ سالگی قاتل شدم اونم قاتلِ شریک زندگی خودم. ۷ ساله که دارم فکر می‌کنم چی شد که این اتفاق افتاد. من دانشگاه می‌رفتم دانشجو بودم. باید درسم رو می‌خوندم اما الان توی زندانم و منتظر که ببینم کی بهم می‌گن تاریخ اجرای حکمت رسیده. چون خانواده‌اش راضی به گذشت و بخشش نشدن هنوز. شاید اگه تو یه موقعیت بهتر باهاش آشنا می‌شدم، شاید اگه اجبار نبود، الان هم اون زنده بود و هم من چنین سرانجامی نداشتم.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، زندان قرچک ورامین


توضیح درباره پرونده سیما: در دادگاه اول سیما از اتهام قتل عمد تبریه شد، اما اعتراض خانواده همسرش و عدم تمکن مالی خانواده سیما برای گرفتن وکیل ورق را برگرداند. دیه‌‌ای که وکیل خانواده مقتول مشخص کرد ۴۰۰ میلیون تومان بود. هم اکنون با تلاش‌های یاران نجات و همراهی خیرین و هنرمندان تمامی پول دیه تهیه شده است.

خشونت جسمی تنها نوع خشونت نیست

خشونت جسمی بدترین نوع خشونته اما تنها نوع آن نیست. یکی از دوستان من هنوز وارد ۲۰ سالگی نشده و امسال برای بار دوم داوطلب کنکور هستش، اما با فشار شدیدی از طرف خانوادش مواجه هست که می‌خواهند قانعش کنند برای ازدواج.

خانواده کاملا سنتی و یکی از خواهرها، در سن بالاتری نسبت به بقیه ازدواج کرده و مدام خودش را مثال بدبختی می‌دونه و این خواهر کوچکتر می‌گه اگه خواستگارهات رو رد کنی مثل من می‌شی.

علاوه بر فشار روانی‌ای که برای راضی کردن به ازدواج روش هست، وقتی گفته نمی‌خوام سن پایین ازدواج کنم بهش گفتند دیگه دیگران به یه چشم دیگه نگاهت می‌کنن …

حتی بیرون رفتن و معاشرت با دوستاش رو به چشم بدی نگاه می‌کنن خانواده‌اش. در حالی که دختری هست کاملا ساده و از هر لحاظ تا به حال طبق همون ارزش‌های درون خانواده رفتار کرده. اما حالا وقتی برای ازدواج مقاومت کرده، بدترین تصورات و فکرها رو در موردش می‌کنند و نگاه‌هایشان به قدری سنگین و غیرقابل تحمل شده که از خانه بیزار شده.

و همه این‌ها فقط به خاطر اینکه گفته فعلا برای ازدواج زوده.

خانواده با وضع مالی مناسب و تمام افراد خانواده تحصیل کرده.

ازدواج کردن رو برای دختر شانس می‌دونن و عقیده دارن «شانس بیاری یه درست و حسابی بیاد بگیرتت»

 

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

به اجبار خانواده با مردی هم‌سن پدرش ازدواج موقت کرد و فرار کرد

از کودکی با صحبت‌هایی بزرگ شد که همگی جهت دهنده او به سمت ازدواج بودند.

در سیزده سالگی تحت همین آموزه با پسری که تصور می‌کرد می تواند همسرش باشد از خانه فرار کرد و بعد از مدتی با او ازدواج کرد.

در مدت زمان کوتاهی فرزند اولش را به دنیا آورد. با دیدن بی‌قیدی همسرش که او هم سن کمی داشت، راه او را پیش گرفت. روزها خانه را به همراه دخترش ترک می‌کرد و شب‌ها می‌آمد. با مردانی وارد رابطه شد یکی پس از دیگری برای برملانشدن روابطش، و به همین جهت مورد سوءاستفاده قرار گرفت.

برای به دنیا آوردن فرزند پسر و مقابله با خانواده همسرش دوباره حامله شد و دختری دیگر.

در تمام مدت از سوی همسرش به ازدواج مجدد تهدید می‌شد، همسرش تحت فشارهای خانواده‌اش طلاقش می‌دهد، با دو بچه کوچک،‌ حضانت بچه‌ها به پدرشان سپرده می‌شود.

به اجبار خانواده با مردی هم‌سن پدرش ازدواج موقت می‌کند و دوباره فرار می کند. این بار با حرف و حدیث‌هایی که تنها او را مقصر می‌دانند بازمی‌گردد. با مرد دیگری آشنا می‌شود و با ازدواج مجدد ولی موقت با او زندگی می‌کند، دور از فرزندانش و هر روز تحقیر و خشونت فیزیکی به دلیل آنچه در گذشته بوده.

روایت رسیده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

 

خشونت پدر براش عادی شده بود

خانواده دایی من خانواده کاملا سنتی هستند. زن دایی، زن مذهبی است. سه تا دختر دارند که هر سه چادر به سر می‌کنند.

دختر کوچک خانواده علاقه زیادی به مسائل مذهبی و گرایشات سنتی خانواده نداره. نمی‌دونم شاید مبارزه هم کرده و با خشونت روانی و فیزیکی هم مواجه شده؛ ولی در هر صورت یواشکی با دوست پسرش قرار می‌زاره، وقتی از خونه بیرون میاد چادرش رو برمی‌داره، آرایش غلیظ می‌کنه و کلاس‌های دانشگاه رو نمی‌ره.

دو خواهر بزرگترش ازدواج کردند. شدیدا تحت فشار برای ازدواج هست. با اینکه بیشتر از ۲۳ سال سن نداره ولی مادرش القاب بدی بهش می‌ده برای اینکه هنوز ازدواج نکرده.

اگه قبل از تاریکی هوا به خونه برسه خشونت روانی و فیزیکی پدر رو داره و یادم هست روزی برام تعریف کرد وقتی پیش دانشگاهی بود [یه بار که] هنوز سرویس مدرسه‌اش نرسیده بود خودش می‌ره سر کوچه تا آژانس بگیره. پدرش پشت سرش میاد و وسط کوچه سوارش می‌کنه. تعریف می‌کند پدرش پشت سرش رو گرفته و چندین بار محکم به داشبورد ماشین زده که چرا از جلوی در رفته و حتمن با کسی قرار داشته و باور نکرده که می‌خواسته آژانس بگیره.

دو خواهر بزرگترش هم زمانی [که] حرف پدر رو گوش نداده بودند سر هر دو دختر رو به هم محکم زده. جالب اینجاست وقتی که این خاطرات رو برای من تعریف می‌کرد می‌خندید. خشونت پدر براش عادی شده بود. الان هم با پسری دوست شده که به نظر خودش مرد هست و با مسئولیت و به نظر من پر از خشونت‌های کلامی!

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، تهران

کانال کارزار:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

با سیم برق کتکم می‌زد

شش خواهر بودیم و همه بدبخت بودیم. زود ازدواج کردیم. یکی مان مُرده. دومین بچه‌اش را تو خونه زایمان کرد. خانه سرد بود. از سرما خودش و بچه‌اش مردند. نگذاشتند که ببرمشان بیرون.

من شوهرم معتاد است. خودم کار می‌کنم. از او کتک می‌خورم . بچه ها نمی‌توانند صبحانه بخورند همه‌اش میگوید زیاد نخورید. کار نمی‌کند. اما زبانش دراز است. من را به زور دادند. پسر عموم بود گفتند باید حتما با او شوهر کنی. دو تا از خواهرهام شوهرشون دوباره ازدواج کردند.

آنها هم به زور ازدواج کرده بودند. با سیم برق دوسه لایه می‌پیچاند و کتکم می‌زد. یک طرف دستم از کار افتاده. الان تریاک می کشد. من خودم پله تمیز می کنم. اما شوهرم نه تنها کاری نمی کند که همیشه فحش و بد و بیراه راه میاندازد.

روایت یک زن مهاجر افغانستانی، کرج

کانال کارزار خشونت خانوادگی:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

 

روایت خودکشی نوعروس هفده ساله

پروین ذبیحی، بیمارستان مریوان

اسمش (س) است و هفده سال بیشتر ندارد. دیروز با خوردن قرص دست به خودکشی زده و در بیمارستان بستری است. علت را می‌پرسم می‌گوید مادرم را اصلا به یاد نمیارم. دوسالم بود که پدرم طلاقش داد و بعد از مدتی مجددا ازدواج نمود. پدرم نیز دوبار دیگر ازدواج نمود و من بیشتراز ۱۵ سال مورد خشونت و آزار ناماداری‌ها و کم لطفی و بی‌اعتنایی پدرم بودم.  در روستای (ز) از توابع مریوان زندگی می‌کردم.

به هر بدبختی بود تا سال سوم دبیرستان ادامه تحصیل دادم. تا اینکه از شانس بد و سیاه‌بختیم مرا به پسر جوان بیست ساله بیکار شوهر دادند برخلاف میل و رضایت خودم و به اجبار نامزد شدم. آهی می‌کشد و می‌گوید اگر حرفم را گوش کرده بودند کارم به اینجا نمی‌کشید.

خلاصه یکماه پیش به خانه بخت رفتم، خانه بخت که چه عرض کنم خانه سیاه‌بختی. شوهرم علاف و بیکار و ما در خانه پدر شوهرم مستقر شدیم. در طی این یکماه به شدت آزارم دادند از همسرم گرفته تا بقیه اعضای خانواده.

در این هنگام مرد مسن بلند بالایی که بعد فهمیدم پدر شوهرش است اومد تو اطاقی که (س) بستری بود و سرسری و با اخم و تخم احوالش را پرسید و بعد بدون توجه به محیط بیمارستان و رعایت حال مریض‌ها شروع به داد وبیداد و تهدید کرد: بیچاره‌تون می‌کنم ازتون شکایت می‌کنم مگر پسرم مشکلی داره که خودتو می‌کشی و با تهدید کردن بیرون رفت: نانت ندادیم آبت ندادیم چی کم داشتی؟
(س) به گریه افتاد. تنها همراهش زن عمویش بود. نه از خانواده پدری و نه همسر کسی به دیدارش نیامده بود. گفت می‌بینی این زندگی منه چقدر تحمل دیگه طاقتم تمام شده از بچگی تا امروز آزار دیدم. به خدا اصلا آمادگی تجربه زندگی مشترک ندارم هنوز تو عالم بچگیام و رویاهای دوران کودکیم هستم.

خودم را معرفی کردم و کلی براش حرف زدم و از مقابله و مقاومت در برابر خشونت براش گفتم و شماره‌ام را بهش دادم که هر وقت نیاز به کمک داشت بهم زنگ بزنه. کارم در بیمارستان تمام شد و هنگام خداحافظی لبخند تلخی زد و گفت: من اینبار کلی قرص خوردم و نمردم ولی هنوز فکرش تو کله‌ام هست. می‌دانم یکبار دیگر هم به این فکر میفتم تنها قولی که بهت میدم اینه که اگر در دقیقه نود پشیمون شدم بهت زنگ بزنم.

از امروز صبح که در بیمارستان مریوان دیدمش و پای درد دلش نشستم به این میاندیشم راهکار چیست نه برای مقابله با خودکشی بلکه شناسایی خشونت‌دیدگان به جان آمده‌ای که راه نجاتشان را در مرگ و نیستی میابند؟!