این وضعیت تکرار می‌شود

دو روایت از گیلان به کارزار منع خشونت خانوادگی

روایت اول:

روایت من در مورد خانمی است که در مورد زندگی خود برایم گفته.

زنی ۳۵ ساله شبی که همراه فرزندانش از خرید برمی‌گردد همسرش را با خانمی در اتاق خواب می‌بیند و بعد از دعوا کردن نزد خانواده زن رفته و مسئله را عنوان می‌کند. بعد از برگشتن به خانه شوهرش او را با ریختن بنزین بر سرش می‌سوزاند که چرا آبروی آن زن را برده است. زن دچار سوختگی شدید می‌شود. چندین ماه در مداوا به سر می‌برد تا بتواند از بیمارستان مرخص شود. همسرش در بیمارستان به او می‌گوید پزشکان نسبت به زنده ماندن تو تردید دارند و من هم که محکوم به قتل می‌شوم، اگر تو بمیری فرزندانت باید بدون پدر و مادر بزرگ شوند. پس تو عنوان نکن که من این کار را کرده‌ام. ولی خوشبختانه این خانم از آی‌سی‌یو و بیمارستان مرخص می‌شود. بعد از یک سال که زن از بیمارستان مرخص می‌شود به خاطر سوختگی شدید در صورت و گردن و ظاهر نامناسب همسرش او را از خانه بیرون و از دیدن فرزندان محروم می‌کند. ولی خوشبختانه این خانم توانست با مقاومت در برابر فشارهای شوهر و با حمایت خانواده خود مرد را محکوم کند و در ازای بخشش شوهر، مالکیت خانه و ماشین و حق حضانت و  حق طلاق را از این مرد بگیرد.

روایت دوم:

زنی در همسایگی ما با مردی معتاد زندگی می‌کند که تقریباً در هفته ۴ شب دعوا و کتک‌کاری می‌کنند. چندین بار همسایگان #مداخله کردند. حتی یک بار به صورت زن سیلی زد و چشم او پاره شد. همسایه‌ها او را به بیمارستان رساندند ولی هر بار به خانه برمی‌گردد متأسفانه دوباره این وضعیت تکرار می‌شود.


?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

پدرم به خاطر کار زیادش اجازه نداد من به مدرسه برم

فصل مدرسه‌ها تموم شده بود و من کلاس پنجم ابتدایی رو تموم کرده بودم و حالا باید منتظر می‌موندم تا پدرم اجازه بده برای ادامه تحصیل به مدرسه‌ای برم که چند ده پایین‌تر از روستای ما بود؛ مدرسه شبانه‌ای که برادر بزرگترم اونجا درس می‌خوند تا دیپلمش رو بگیره. تابستون تموم شد و پدرم به خاطر کار زیادش اجازه نداد من به مدرسه برم و من مجبور شدم برای همیشه با درس خداحافظی کنم.

۱۹ سالم که شد پدرم من رو به عقد پسری درآورد که ساکن شهر دیگه‌ای بود و من با اون سن کم مجبور شدم از خانواده‌ام دور بشم. حالا من ۲۲ سال دارم و با خانواده شوهرم زندگی می‌کنم و منتظرم شوهرم که برای کار به تهران رفته برگرده به ده و من رو هم برای زندگی با خودش به تهران ببره.


روایت رسیده از مازندران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

خشونت‌های ممتد او «محکمه‌پسند» نیست

دوسال غیرمستقیم و دوسال مستقیم تحت شکنجه‌ی روحی یک آدم دوقطبی بودم تا این که دکتر روانپزشک گواهی ناراحتی خلقی شدید برای او صادر کرد. او پنج ماه گواهی استراحت در منزل داشت ولی داروها را مصرف نمی‌کرد.

ماه‌ها با من قهربود و دو سال تمام خرجی خانه را نمی‌داد. مدام به من می‌گفت احساسی به من ندارد و می‌خواهد از او طلاق بگیرم. ولی خانواده‌ام می‌گفتند چون ازدواج دومت است تحمل کن.
با این که کارمند بودم حتی حق خرید لباس هم نداشتم. وقتی دید کوه می‌روم و لذت می‌برم مرا از کوه و پیاده‌روی هم محروم کرد طوری‌که از عید ۹۵ تا تیر حتی خاتواده‌ام هم حق آمدن به خانه را نداشتند و من از صبح تا شب تنها سرمی‌کردم. بخصوص که مدرسه هم تعطیل می‌شد، واقعا تنهایی و سکوت منزل عذاب‌آور بود.

۱۵ آذر ۹۵ خودش مرا از خانه بیرون کرد. بارها مرا از خانه بیرون می‌کرد و من دوباره با خفت‌ و خواری برمی‌گشتم. حتی شاهد هرزگی‌هایش هم بودم. دیگر از هیچ‌چیز ابا نداشت. می‌دانست من تحمل می‌کنم.

این دفعه دیگر بازنگشتم، جالب است بدانید که او رفته و حکم عدم تمکین هم گرفته. در جلسه دادگاه با ارائه‌ی دلیل از طرف من و حتی این‌که کلید خانه را هم عوض کرده، باز رای به نفع او صادر شد. تمام اسناد و مدارک مرا دزدیده و فقط مقداری که از روی فیش حقوقی من کم شده بود توانستم پس بگیرم که هنوز کمی مانده و حالا این منم منتظر در پی طلاق. طلاقی که حق اوست. ولی …

الان هم قهرهای ممتد او «محکمه‌پسند» نیست، ضرب و شتم و فحاشی او در حضور شوهرخواهرم و …


روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

در مقابل این آزار و اذیت‌ها باید چه کار کنم؟

من توی خونه مورد آزار و اذیت، هم روانی و هم جسمی قرار می‌گیرم. ۲۲ سالمه و مجردم.

پدر و مادرم وقتی بچه بودم طلاق گرفتن. ۲ سال پیش مادرم بودم بعد فرستاده شدم که با پدر معتادم زندگی کنم. جدا از اینکه یه شوک بود برام، پدرم من رو مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار می‌داد. به مادرم می‌گفتم ولی اینو حق من می‌دونست و مشکلی نمی‌دید و می‌گفت حتما تقصیر خودت بوده؛ درصورتی که من فقط ۱۰ سال داشتم.

بعد از چندسال باز برگشتم پیش مادرم زندگی کنم ولی آرامش برام نزاشت. مدام کتکم می‌زد و تهدید و تحقیرم می‌کرد که می‌فرستم پیش بابات تا سرتو ببره و همیشه من کابوس داشتم، همیشه وحشت داشتم و نمی‌تونستم از ترس و کابوس‌هایی که می‌دیدم بخوابم. حتی افسردگی شدید گرفتم و البته هنوز هم افسردگی دارم.

کتک زدن‌هاش به حدی رسید که بدنم کبود می‌شد و طوری بود که اگه می‌گفتم من به این رشته علاقه ندارم، کتک می‌خوردم و تهدید می‌شدم که اگه رشته‌ی مورد علاقه‌ی اون رو نخونم منو برمی‌گردونه پیش پدرم.، تا جایی رسید که منم مجبور به مقابله کردن شدم در مقابل کتک زدن‌ها.

باز هم کتکم می‌زنه اما کمتر از قبل. ولی تهدیدها که زنگ می‌زنم به پدرت تا بیاد همین‌جا سرتو ببره تموم نشده. الان ۲۲ سالمه و روز خوش واسم نیست. توی این خونه همیشه جنگ و دعوا، همیشه دهن کجی، انگار که من سربارشم. همیشه می‌گه میندازمت از خونه بیرون، می‌فرستمت پیش بابات تا بری تو اشغال‌دونی زندگی کنی.

وقتی از جایی دیگه دلش پره سر ما خالی می‌کنه و همیشه درحال دهن کجی و قیافه کج کردن به ماست حتی صبح‌ها که از خواب پا می‌شیم هم وقتی باهاش حرف می‌زنم قیافشو کج و کوله می‌کنه بهم و روزمون رو خراب می‌کنه.

همیشه می‌گه باید شوهر کنی بری ازین خونه، نمی‌تونی تو این خونه بمونی. کافیه به خواسته‌ی اون گوش نکنم و بگم که علاقه‌ای به این موضوع ندارم دیگه تمومه شروع می‌شه. همیشه می‌گه که شما مزاحم منید و جلوی پیشرفت منو گرفتین من وظیفه‌ای در قبال مواظب کردن از شما ندارم من یه مادرم و هیچ وظیفه ای ندارم.

می‌خوام بدونم چه کاری می‌تونم بکنم در مقابل این آزار و اذیت‌ها و اینکه اگر روزی به پدرم زنگ زد و خواست منو بفرسته پیش اون و نگه نداره منو، باید چیکار کنم؟!


روایت رسیده از خوزستان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

پذیرش خشونت در بزرگسالی از کودکی آغاز می‌شود

با کتک خوردن از بچگی آشنا بودم. وقتی دو ساله بودم پدرم مرد.. هفت تا بچه بودیم. مادرم برای کنترل ما، یا خودش ما رو کتک میزد یا ما رو به برادرم که از من هفده سال بزرگتر بود می‌سپرد.

ترجیح می‌دادم زیر دست و پای مادرم سیاه و کبود بشم تا اینکه توسط برادرم شکنجه‌ی روانی بشم. به خاطر رفتارهای کودکانه‌ام مثلن حرف زدن با پسر دایی یا حتی بازی کردن با اون تحقیر و مورد حمله قرار می‌گرفتم. درس خون نبودم و به خاطر فقر ظاهر مناسبی نداشتم و همین باعث می‌شد حتی مورد خشم معلم‌ها هم قرار بگیرم. دندون شیری من با مشت معلم سوم دبستانم کنده شد. هرچه بزرگتر می‌شدم گوشه گیرتر و آرومتر می‌شدم. تو نوجوانیم گوشه‌گیر بودم. به بهانه‌های مختلف خونه ی فامیل نمی‌رفتم. بزرگتر که شدم رفتم تو جامعه. اونجا باورم نمی‌شد که آدم‌ها من رو به حساب میارن. فکر می‌کردم من آدم لایقی نیستم. بارها به فکر خودکشی افتادم. اما ترس هام بهم اجاره نمی‌داد که فکرمو عملی کنم. تو انبار خونه آمپول هوای آماده پنهان کرده بودم. مادرم همیشه منو نصیحت می‌کرد که درس بخون. این منو از خودم متنفر می‌کرد. هرچه بررگتر می‌شدم. بیشتر خودمو پیدا می‌کردم اما هنوز خودم رو باور نداشتم. همسر خودم رو پیدا کردم. مردی اهل مطالعه و کتاب، کسی که درس خون بوده…

او هم مثل من در فقر بزرگ شده بود. فکر می‌کردم جواب همه‌ی معماهایم را پیدا کردم. وضع مالی ما خوب نبود. بهانه‌اش مشکلات جامعه و دغدغه‌های مطالعاتی‌اش بود. مدعی بود و من خام. هر چه می‌گفت من چشم می‌گفتم. چون او درس خون بود. همه‌ی اموالم از ارثیه‌ی پدری‌ام را صرف ادعاهای پوچ و سرسری‌اش کردم. بعد از هفت سال تحمل فقر به بهانه‌ی دوست داشتنش آنچه می‌گفت نه نمی‌گفتم. با خانواده‌ام قطع ارتباط کردم. یک سال حتی صدای مادرم را نشنیدم. چون مدعی بود که خانواده‌ات باعث فقر ما شده‌اند. من کار می‌کردم و آنچه درآمد داشتم را تقدیمش می‌کردم. تا اینکه پای زنی دیگر در زندگی ما باز شد. باز هم از نقطه ضعف من استفاده کرد. می‌گفت تو بی‌سوادی و معنی ارتباط را درک نمی‌کنی. این بار هم چشم گفتم. اما روانم داشت آزار می‌دید. می‌گفت دوستم دارد؛ اما نداشت. هر بار که اعتراض می‌کردم به راحتی از جدایی حرف میزد. و من از ترس از دست دادنش و تنها ماندن به التماس می‌افتادم گریه می‌کردم و در مقابل زورگویی‌هایش و تهدیداتش سکوت می‌کردم. از جدایی ترس داشتم. به خاطر فقر دانشگاه را رها کرده بودم و وارد شغلی که دوست نداشتم شده بودم. در مقابل خشونتش سکوت می‌کردم. وقتی به خواسته‌هایش نمی‌رسید مثل یک پسر بچه دادوهوار می‌کرد، سرش را توی دیوار می‌کوبید. ظرف می‌شکست. و من جرات حرف زدن نداشتم. و این بیشتر آزارش می‌داد. افسرده شده بودم. زیاد می‌خوابیدم. دیگر رویا نداشتم.

تا اینکه پیش مشاور رفتم. با خانواده‌ام ارتباط برقرار کردم. مطالعه کردم. برای خودم رویا ساختم.

هیچ‌گاه آخرین تهدیدش را فراموش نمی‌کنم. برای آخرین بار گفت طلاقت می‌دم.

با قدرت سرم را بالا گرفتم در چشمانش نگاه کردم و گفتم باشد. قبول می‌کنم.

این بار او به گریه و التماس افتاد. چون من تغییر کرده بودم.

پذیرش خشونت در بزرگسالی از کودکی آغاز می‌شود. من هفت سال یک انسان بیمار رو تحمل کردم چون خودم بیمار بودم و تحت خشونت انسان‌های بیمار بودم. اما این چرخه‌ی بی‌رحم یکجایی باید متوقف بشه…


روایت رسیده از کرج به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

آزار جسمی قابل دیدن و اثباته ولی آزار روحی چی؟

راستش وقتی صحبت از خشونت علیه زنان پیش میاد همه ذهنشون به سمت آزار جسمی میره، اینکه کتکش زدند، و اونم درحد بالا، مثلا حالا یه سیلی یه بار ایرادی نداره! ولی من یه جوردیگه نگاه می‌کنم. بنظر من آزار جسمی قابل دیدن و قابل اثبات و از لحاظ قانونی دارای دیه است؛ ولی آزار روحی چی؟

من ۸ ساله ازدواج کردم، از لحاظ فرهنگی، ایدئولوژی و رفتاری با همسرم متفاوت بودیم و هستیم. ولی من بخاطر تعصبات بیش از اندازه و در نتیجه سخت‌گیری‌های پدر و مادرم، بخاطر وعده‌ی حجاب آزاد همسرم و فرار از دستِ گیرهای خانوادم تن به این ازدواج دادم. خب بخاطر مسایل اجتماعی شهر کوچک و مذهبیم اجازه‌ی رفت و آمد با همسرم در دوران خواستگاری رو نداشتم، و بعد از عقد هم مادرم از من قول گرفت سکس نداشته باشیم.

همسرم برخلاف من به هیچ عنوان به ظاهر خودش نمی‌رسید، بسیار شلخته و کثیف، و بشدت تمایل به تنها بودن و بیرون از جمع بودن، دوسال عقد بودیم و تو این مدت من بیشتر از اون برای با هم بودن تقلا می‌کردم.

توی عقد چندین بار خواسم که بگم نمی‌خوامش، چون شغل درستی نداره و اصلا به تیپش نمی‌رسه و بلد نیست به یه زن محبت کنه و همچنین انگار میل جنسی نداره (چون به مادرم قول داده بودم نمی‌تونسم بگم تاحالا ازم سکس نخواسه). اگه می‌گفتم طلاق می‌خوام اولین جمله این بود که خودت می‌خواسی و بعد هم اگر طلاق می‌گرفتم باید می‌رفتم پیش همان پدر و مادر با شرایط بدتر.
توی عروسی ماه‌های اول بخاطر بی‌توجهی‌های زیادش افسردگی گرفتم و میل به خودکشی. ولی نمی‌تونسم بهش بفهمونم، چون بسیار اهل مطالعه بود و هر جمله‌ی منو می‌خواست تحلیل کنه و نقد کنه، و پراز شعارو ادعایم،

از لحاظ مالی بعضی وقتا ماهی ۲۰۰ هزار در آمد داشته گاهی هیچی گاهی ۷۰۰ هزار.

از لحاظ جنسی شاید ماهی یکبار یا دوماه یکبار، قبلا همش من می‌رفتم جلو، که خیلی اوقات دست رد به سینم می‌زد و خیلی وقتا دو هفته حمام نرفته بود و میخواس باهام سکس کنه (حاضر نبود بره حمام). وقتی اعتراض می‌کردم می‌گفت خودت شرایطو سخت می‌کنی که نمی‌شه همش باهم سکس کنیم، یا می‌گفت من وقتی ارضا می‌شم شیره‌ی وجودمه که از بدنم خارج می‌شه و ضعیف می‌شم تو می‌خوای من مریض و ضعیف بشم؟

من قبل از ازدواجم با وجود سخت‌گیری‌های خانوادم شاد بودم، پراز انگیزه، پراز شوق، ولی الان هیچی، خستم، میل جنسی ندارم، تمایل به حضور در هیچ جمعی رو ندارم، بخاطر شرایط مالی بدمون نتونسم فوق لیسانس بخونم، و بخاطر توجیح‌های قشنگش نتونسم یه کار ثابت داشته باشم.

و خودش توی جمع‌ها همیشه یه گوشه نشسته برای خودش یا با گوشی کار می‌کنه یا سرخودشو بند می‌کنه، اونوقت همه‌ی آدم‌های اون جمع‌ها با توجه به این ایده که زن، مرد و می‌سازه به من اعتراض می‌کنند که چرا شوهرت از ما فراریه.

من دیگه اون آدم قبلی نیسم، یه مرده‌ی متحرک، ولی نمی‌تونم ثابت کنم. حالا فرضا ثابت کنم و طلاق بگیرم، بعدش چی؟ بخاطر اینکه کار و درآمد درستی ندارم باید برگردم پیش همون پدر و مادری که بخاطر فرار از سخت‌گیری‌های دوستانه‌شون تن به این ازدواج دادم.

بنظر من این خشونت از آزار جسمی بدتره.

همسرم نه دست بزن داره و نه تا حالا بهم خیانت کرده و بسیار تو این قضیه قابل اعتماده ولی…


 

روایت رسیده از اصفهان (نجف آباد) به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

بچه‌ها تا منو با ماسک دیدن گفتن خانم چی شده؟

سه سال از زندگی مشترک من و همسرم می‌گذشت من معلم بودم و اون کارمند. یک چیزی که توی این سال ها متوجه شده بودم تفاوت فرهنگی بین من و اون بود. و این اختلافات روز به روز بیشتر می‌شد. هر روز سر یک چیز دعوا و مشاجره داشتیم؛ یک روز به پدر و مادرم فحش می‌داد، یک روز دعوا و فحش به خودم. بدون دلیل بهونه می‌گرفت.

یک شب که اوج اختلافمون بود یک‌باره به سمتم حمله کرد و دستشو انداخت تو دهنم. به خودم اومدم دیدم دهنم همه خونیه و خونش اصلا بند نمیاد. بی‌هوش شدم و وقتی بلند شدم دیدم درمانگاه هستم و دهنم رو بخیه زدن.

وقتی اومدم خونه تا صبح بیدار بودم که فردا چطور می‌تونم برم مدرسه با این دهن بخیه زده. تصمیم گرفتم صبح ماسک بزنم.

وقتی رسیدم مدرسه مدیر مدرسه که خواهر شوهرم بود گفت چی شدی؟ گفتم سرما خوردم و به‌خاطر بچه‌ها ماسک زدم.

نمی‌دونم چرا جرات نداشتم بگم که برادرت زده و این بار اولش نیست. نمی‌دونم یک حسی داشتم. حس کوچیک بودن. مدام با خودم می‌گفتم زهرا چت شده تو دختری بودی که تا فوق‌لیسانس درس خوندی و بهترین دانشجو بودی و یک دختر مستقل؛ چرا جرات نداشتم بگم‌.

با همین حال رفتم سرکلاس، درس مطالعات اجتماعی.

بچه‌ها تا منو با ماسک دیدن گفتن خانم چی شده؟

گفتم سرما خوردم.

ولی همین‌طور اشک‌هام سرازیر شدن.

بچه‌ها همه نگران شده بودن که چرا این طوری شد.

گفتم درد دارم و حالم خوب نیست.

دردم بخیه‌هام نبودن. دردم قلب شکسته‌ام بود که توی این سه سال مدام زخم دیده بود ولی جرات گفتن نداشتم و فکر می‌کردم چیکار می‌تونم بکنم؟


 

روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

خشونت خانوادگی مسئله‌ای خصوصی نیست

در حال تماشای تلویزیون بودم که صدای فریادهای زنی را از یکی از طبقات ساختمان شنیدم. به هم‌خانه‌ای گفتم در را باز کند و رد صدا را بگیرد. صدا قطع شد. دقیقه‌ای بعد صدای زن را دوباره از حیاط شنیدم. سریعا به دم پنجره رفتم.

زن فریاد می‌زد:  «ولم کن کثافت، ولم کن…». مرد او را محکم گرفته بود و سعی داشت از پله‌ها پایین بکشدش.

خطاب به مرد داد زدم: «ولش کن، بهش دست نزن!» مرد رهایش نکرد.

گفتم: «مگه نمی‌شنوی می‌گه بهم دست نزن، ول نکنی پلیس را خبر می‌کنم» گفت:«خانوممه بابا»

انگار که مشکل من این بود که مزاحم خیابانی یا غریبه نباشد. جواب دادم: «هر کسی که می‌خواد باشه بهش دست نزن»

در کمال ناباوری، همان لحظه زن را رها کرد، دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و عذرخواهی کرد. زن هیچ واکنشی به مداخله من نشان نداد. حس کردم از آنچه که کردم راضی بود.

هرگز نمی‌توانم نسبت به مشاجرات همسایه‌ها و غریبه‌ها بی‌تفاوت باشم. نه از سر فضولی، بلکه وظیفه خودم می‌دانم که در حمایت از زنی که مورد خشونت فیزیکی قرار می‌گیرد مداخله کنم. خیال نکنید با سکوت به روابط خصوصی دیگران احترام می‌گذارید. بلکه احتمال دهید زن همسایه در آن لحظه به کمک  و حمایت شما احتیاج داشته باشد. حتی اگر بعلت احساس شرم نسبت به #مداخله شما واکنش نشان دهد. خشونت_خانوادگی مسئله‌ای خصوصی نیست. حتی اگر در خانه همسایه ناشناس رخ بدهد.


?روایت ارسال شده از #تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

روایت‌های کوتاه از خشونت خانگی از گیلان (۵ روایت)

? روایت اول:‌ همسرم اگر در جمع از حرف یا حرکت من که به طور ناخواسته انجام داده‌ام عصبانی شود، عکس‌العمل نشان می‌دهد و موجبات ناراحتی مرا فراهم می‌سازد. از ارتباط صمیمی من و خواهرم بسیار ناراحت می‌شود و هر مسافرت یا تفریح یا مهمانی که خواهرم حضور داشته باشد را برایم  به جهنم تبدیل می‌کند، با اخم و قهر و غر و لُند.

? روایت دوم:‌ خشونتی که به عنوان یک زن به من روا شده؛ به حقوق من به عنوان یک آدم احترام گذاشته نشده و مجبور بودم مانند برده‌ها زندگی کنم، با این‌که همسر اینجانب از روشنفکران جامعه است. با بیان این‌که در جامعه سنتی زندگی می‌کنیم به خود حق می‌دادند که بد برخورد کنند و حقوق مرا نادیده بگیرند. حضور مرا به هیچ نحوی قبول نمی‌کردند و همیشه تحقیرم می‌کردند.

? روایت سوم:‌ خانمی هر زمانی به بهانه‌ای مثل این‌که کم‌توجهی به شوهرش کرده و یا در جمع شوهرش رو صدا نکرده و یا در موقع غذا خوردن در خانه پهلوی شوهرش ننشسته (مورد خشونت قرار گرفته). در آن شب خاص با لگدمالی شدید همسرش مواجه شده و الان بعد از پنج سال هم‌چنان دچار کمردرد است و البته در زمان‌های متفاوت به مدل‌های دیگری هم مورد کتک قرار گرفت.

? روایت چهارم: جر و بحث و مانع شدن از خروج از منزل (پدر و مادر)،‌ تهدید به اینکه مانع ازدواج من می شوند، سرزنش به خاطر نوع پوشش و ارتباطات اجتماعی

 

 

? روایت پنجم:‌ اتفاقی که برای یکی از همسایه‌های ما تقریبن به طور هفتگی یا ماهانه رخ می‌دهد و به گوش ما می‌رسد این است که سر مسائل مختلف با یکدیگر دعوا می‌کنند و سروصدا راه می‌اندازند. علت آن هم مشخص نیست. می‌گویند هم که نباید در مسائل دیگران دخالت کرد. من همیشه نگران هستم به خصوص این‌که در آن خانه دختر و پسر جوان زندگی می‌کنند و ممکن است برای آن‌ها اتفاقی پیش بیاید.

? روایت ششم:‌ پدرم دو پسر و پنج دختر داشت. متمول و مالک بود. زمین کشاورزی، باغ، ویلا، مغازه و چند خانه داشت. همه‌ی اموالش را به نام پسرانش کرد و به دخترها بسیار کم (در سال ۸۲ نفری ۵۰۰ هزار تومان) به هر دختر و متراژ کمی زمین کشاورزی داد. مادرم همه اموالش را به پسرانش داد. من تمام عمر کار کردم درحالی‌که برادرانم مدام در ناز و نعمت بودند.


?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

هیچ‌وقت بهم اعتماد نشده

همسرم منو تعقیب می‌کنه. اگر منزل پدرم برم باید حتما چک بشم که اونجا هستم یا نه. باید حتما با پدرم یا خواهرام صحبت کنه تا مطمئن بشه که من اونجا هستم.

از لحاظ مالی بهم یه اندازه خاص پول می‌ده تا نتونم جایی برم یا کاری بکنم.
حتما باید بگم که پولی رو که گرفتم چکار کردم برای چی خرج کردم.
[وقتی] منزل هست همیشه خوابیده و اهمیت به حضور من در خانه نمی‌ده.
در رابطه جنسی هرگز ارضا نشدم و فقط لذت بردن جنسی خودش اهمیت داره.
همیشه بهم گفته شده که قدرت تفکر ندارم هیچ‌وقت تو هیچ تصمیم‌گیری شرکت داده نشدم. همیشه سند خونه و مغازه و ماشین، خونه مادرش بوده. هیچ‌وقت بهم اعتماد نشده، حتی تا سالها شناسنامه‌اش خونه مادرش بوده.


 

?روایت ارسالی از #گیلان، کارزار منع خشونت خانوادگی: https://t.me/pdvcir/591

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

با دیدن رفتار پدرش تصمیم گرفته که هیچ وقت ازدواج نکند

شرایطی پیش آمد که چند بار به جای دوستم جهت مراقبت از مادرش که بستری بود به بیمارستان می‌رفتم. خانم دیگری در همان اتاق بستری بود. از آن خانم پرسیدم که چرا بستری شده چون ظاهرن سالم به نظر می‌رسید. دست روی سینه‌اش گذاشت و گفت درد می‌کند. فکر کردم شاید مشکل پستان یا مشکل قلبی دارد و وقتی از او پرسیدم گفت: شوهرم من و زده! پرسیدم تازگی این اتفاق افتاده؟ گفت نه همیشه می‌زد. (این خانم آذری‌زبان و از روستاهای اطراف طارم بود و به سختی منظورش را بیان می‌کرد) گویا حالا که نزد دخترش به سردشت آمده بود تصمیم گرفته بود در بیمارستان بررسی شود و قضیه را پیگیری کند. سردرد داشت و قفسه سینه‌اش هم درد می‌کرد. از او پرسیدم چرا تو را می‌زد؟ جواب داد کلن آدم عصبی‌ای است. همیشه همینطور بوده. نحوهٔ کتک خوردنش را با حرکاتی شبیه پانتومیم اجرا می‌کرد. نشان می‌داد که چگونه شوهرش تقریبن او را تا می‌کرده. جالب این‌که آن آقا یعنی همسر این خانم همراه او بود و خیلی کم او را تنها می‌گذاشت و مشخص بود که نگران است زنش با کسی صحبت کند. در فرصت‌هایی که او اتاق را به دلایلی خالی می‌کرد من با آن خانم صحبت می‌کردم. او می‌گفت که دخترش با دیدن رفتار پدرش تصمیم گرفته که هیچ وقت ازدواج نکند.


روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی از #گیلان :https://t.me/pdvcir/584

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

داستان طاهره

طاهره رو از حدود سه سال پیش که مددجوی من شد می‌شناسم. اهل قوچان بود و وقتی ۱۵ سال بیشتر نداشته پدر معتادش او رو به یه افغان می‌فروشه و مجبور می‌شه همسر یک مرد افغان معتاد به شیشه و بسیار خشن بشه. دو تا بچه داره که پسرش به خاطر ضربه‌های مشت اون مرد دچار عقب‌موندگی ذهنی می‌شه و دومی هم قفسه سینه‌اش می‌شکنه به‌طوری‌که حتی از روی لباس هم بدفرمی سینه مشخصه. خودش هم هر روز مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفته تا این‌که سه سال پیش از شهرش فرار می‌کنه و به همراه بچه‌هاش به کرج میاد. چند وقتی تو خیابون‌ها می‌خوابیدن تا این‌که با یه سرمایه خیلی اندک و دست‌فروشی توی مترو می‌تونه یه سرپناه اجاره کنه؛ یه خونه محقر با کمترین امکانات. پسرش در مرکز نگهداری معمولان ذهنی بستریه و دخترش رو با سختی زیاد تو مدرسه ثبت نام کرده و الان کلاس دوم ابتداییه. هنوز هم اوضاع خوبی نداره ولی جانانه در حال بهتر کردن شرایط زندگی خودش و بچه‌هاشه. من به خاطر تلاش و شهامتش واقعا تحسینش می‌کنم. یکی از زنان دردمند قربانی خشونت پدر و همسر که داره تلاش می‌کنه خودش رو از اون شرایط رقت‌باره خارج کنه.


روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی از #کرج: https://t.me/pdvcir

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.