حس خشم، غم و نومیدی تواما سراپای وجودم را فرا می‌گیرد

از تاکسی پیاده و وارد کوچه می‌شوم. صدای جیغ زنی میخکوبم می‌کند. زن دنبال یک موتورسوار می‌دود و فریاد می‌زند واستا. موتورسوار به من نزدیک می‌شود. می‌تواند حدس بزند که ممکن است جلویش را بگیرم زیگزاکی می‌راند و به لگد من جا خالی می‌دهد و فرار می‌کند.

زن پریشان و گریان است و می‌گوید که شوهرش در بانک منتظر اوست و باید مدارک را برایش می‌برد. مدارکِ وامی که شش ماه است برایش دوندگی می‌کنند. یکی از کاسب‌های محل به پلیس تلفن کرده بود. پلیس از راه می‌رسد. زن مدام گریه می‌کند و می‌گوید: وای شناسنامه‌هامون، ۵۰۰ هزار تومن پول، سند خونه، حالا چه خاکی به سرم بریزم…

زن را آرام می‌کنم که یکی از همسایه‌ها، با یک لیوان آب قند جلو می‌آید و شروع می‌کند به دلداری دادن زن. پلیس‌ها شروع به پرس‌وجو می‌کنند، می‌خواهند اگر زن حالش بهتر شده به سوال‌ها پاسخ دهد. در همین حین مردی عصبانی با عجله از تاکسی پیاده می‌شود و بی‌توجه به شرایط و حال زن فریاد می‌زند کجایی پس تو زن؟ رئیس بانک یک ساعته منتظره. کی به تو زنگ زدم؟

پلیس توضیح می‌دهد که کیف‌قاپی کیف همسرش را دزدیده. چشمان مرد گرد می‌شود و فریاد می‌زند حواست کجاست زن؟ پلیس مرد را آرام می‌کند. پریشانی جایش را به ترس آشکاری می‌دهد که به راحتی می‌توان در چشمهایش خواند. پلیس بعد از پرس‌وجو درباره مشخصات سارق برای تکمیل صورتجلسه از زن می‌خواهد که محتویات کیفش را اعلام کند. زن می‌گوید شناسنامه خودم و همسرم. کارت‌های بانکی، ۲۰ تا ۳۰ هزار تومان پول و به من نگاه می‌کند. تعجب می‌کنم که حرفی از سند خانه و ۵۰۰ هزار تومان پولی که می‌گفت نمی‌زند.

مرد همچنان غرولندکنان زنش را سرزنش می‌کند. طاقتم طاق می‌شود و به مرد تشر می‌زنم: آقا تقصیر خانمت چیه. دزد کیفش رو زده جای اینکه نگران سلامتش باشی باهاش دعوا می‌کنی؟ مرد سکوت می‌کند. پلیس ها می‌روند و زن در حالی که می‌خواهد به خانه برگردد زیرگوشم می‌گوید: ۵۰۰ هزار تومان را یک جوری جوری می‌کنم سند خونه رو چی کار کنم؟

از زن جدا می‌شوم و به طرف خانه‌ام برمی‌گردم. حس خشم، غم و نومیدی تواما سراپای وجودم را فرا می‌گیرد. از فکر اینکه چقدر یک انسان می‌تواند بی‌پناه باشد که از ترس سرزنش و شماتت همسرش واقعیت را پنهان کند و حقی که از او زایل شده را لاپوشانی کند، بغض می‌کنم.

سناریوی برعکس ماجرای امروز را تصور می‌کنم که اگر دزد کیف مدارک و پول‌های مرد را دزدیده بود، آنهم درست در زمانی که بعد از چند ماه دوندگی وام آماده شده، قطعا مرد با اعصاب داغان و خشمگین به خانه می‌آمد و زن باید دستپاچه دمنوش گل گاوزبان برای شوهرش می‌آورد و تا چند روز مراعات حالش را می‌کرد…

 

روایت ارسال شده از مازندران به کارزار منع خشونت خانوادگی، ‌‌https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

دنیا رو سرم خراب شد

من و نامزدم با هم اختلاف داشتیم. نامزدم عصبی بود و هرچند روز یک بار کارش به بازداشت و زندان می‌کشید. سر آخرین پرونده درگیریش به چهارسال زندان و پنج سال حبس تو یکی از شهرهای جنوبی کشور محکوم شد.

قبل از دستگیریش بهش گفتم که می‌خوام ازش طلاق بگیرم ولی توجهی نکرد و با پاسپورت جعلی از کشور خارج شد. تو چندماهی که ایران نبود مدام زنگ می‌زد که تو هم بیا اینجا تا همین‌جا زندگی کنیم. من قبول نکردم، دوست نداشتم تو ترس و فرار و غربت زندگی کنم.

بالاخره مجبور شد علی‌رغم میل باطنیش به ایران برگرده. قبل از اینکه خودش رو به اداره آگاهی معرفی کنه منو به خانه‌شون دعوت کرد.

روز سیزده بدر بود و خانواده‌اش نبودند. وقتی وارد خانه شدم، یک زن با شرایط نامناسب آنجا بود و نامزدم با صدای بلندی می‌خندید. شرایطش عادی نبود به نظر مست بود.

دنیا رو سرم خراب شد …

کارش یه جورایی تلافی برگشتنش به ایران بود.

متاسفانه هیچ راهی نداشتم چون تو دوره نامزدی باهم رابطه جنسی داشتیم، خانوادم به طلاق راضی نبودند.

حالا دو سال از زندانی شدنش می‌گذره و منتظرم دو سال محکومیت باقی مانده‌اش هم تمام بشه و تبعید پنج ساله‌اش شروع بشه!

 

 روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

می‌گفت این رشته‌ها مردونه هستن تو دختری

وقتی ده سالم بود برای عید با مامانم رفتیم خرید، یه جفت نیم‌بوت سفید با پاشنه ولی پاشنه کوتاه گرفتم، رفتیم خونه. تا صبح بابام با مامانم دعوا کرد که این کفش خوب نیست و قرتی بازیه و مخل درس خوندن بچه میشه و … خلاصه وقتی که نتونست هیچ دلیل منطقی برای مخالفت با یه جفت کفش دخترونه، اونم برای شب عید بیاره کار کشید به دعوا. فردا صبح با مامانم رفتیم کفشو پس دادیم و یه جفت کتونی آوردیم! نمیدونم حالا کفش پسرونه شد من درسامو خوندم؟

من خیلی بچه که بودم مامانم موهامو کوتاه می‌کرد، دخترای دیگه با ماماناشون میرفتن آرایشگاه، آرایشگر یا فقط موهاشونو کوتاه میکرد یا شاید یه مدلی هم از کار درمیاورد مثلا مدل موی مصری که خیلی دختربچه‌ها موهاشونو اونجوری کوتاه میکنن یا مدل موی تخم‌مرغی، و …

اما ما هیچ وقت آرایشگاه نمیرفتیم. همسایه‌ها، معلما و بچه‌های دیگه می‌پرسیدن چرا همیشه موهات بلنده؟ دلیلش این بود که بابام اجازه نمی‌داد کوتاهش کنم و به نظرش رفتن به آرایشگاه کار دخترای خوب نبود. اولین بار سوم دبیرستان بودم که رفتم آرایشگاه. دفعه اولم موهامو فقط یه مدل بلند آرایشگر مرتب کرد. دفعه‌های بعد بود که بدون اجازه پدرم کوتاهش کردم و واقعا کوتاه کردم یه مدل کاملا پسرونه! وقتی دید تا چند ساعت با مامانم دعوا کرد ولی نمی‌تونست که موها رو بچسبونه سر جاش!

اول دبیرستان که بودم از طرف دبیرستان یه اردوی دانش‌آموزی رفتیم به یه دبیرستان فنی و حرفه‌ای یا کارو دانش. بعد از اردو نزدیک به ۵۰ درصد بچه‌ها به کارهای فنی علاقه‌مند شده بودن و تو مدرسه تمام مدت حرف از انتخاب رشته و رفتن به همون دبیرستان فنی بود. من هم دوست داشتم مخصوصا اینکه همه دوستام رشته‌های فنی رو انتخاب کرده بودن، ولی پدرم اجازه نداد به نظرش رشته‌های فنی درس خوندنی نبودن! من داشتم از درس خوندن فرار می‌کردم! باید تربیت و ادب و هدایت و خلاصه همه چیزم می‌کرد به زور من رو فرستاد رشته ریاضی! البته بعد از اینکه سیر کتک خوردم رفتم ریاضی. مقاومت ادامه داشت، سال بعدش اجازه داد تغییر رشته بدم برم علوم انسانی! به هر حال حرف حرف پدرم بود، علوم انسانی که فنی نبود تا سالهای بعدش که رفتم دانشگاه هر کی می‌پرسید رشته‌ات چیه قبل از من بابام میگفت حیوانی! می‌گفت این رشته‌ها مردونه هستن تو دختری!

دو تا کتاب تو قفسه کتابها برای من و خواهرام ممنوع بود. اما برای برادرم که البته از ما بزرگترهم بود اشکالی نداشت. ما از لمس جلد اون دو کتاب هم پرهیز می‌کردیم، تابو بود. مادرم بیشتر از یکی از کتابها بدش میومد و حساس بود، برعکس پدرم از اون یکی دیگه، سالها گذشت تا فهمیدم چرا اون دو تا کتاب ممنوع بودن و اختلاف سلیقه والدینم از کجا آب می‌خورد. اون که مورد نفرت مادرم بود رساله بود، درسته توضیح‌المسائل که یکی از مراجع عظام سالها زحمت تدریس و تعلیمش رو کشیده بود چرا؟ چون تو بعضی از بخش‌های کتاب صریحا از جنسیت و روابط جنسی سخن به میون میاد، به نظر مادرم خوندن رساله با این محتوا برای دختر خوب نبود!

اما کتاب تابوی پدرم یه رمان‌گونه بود به نام یوسف و زلیخا که داستان تلخیص شده‌ای از روایتهای قرآنی و سامی درباره زندگی حضرت یوسف (ع) پیامبر خدا بود. چرا؟ چون تو این داستان یه زن بی‌پروا عشق و تنش رو به یه مرد تقدیم میکنه، بدون ترس از عواقب یا شرمندگی از عملش، خلاصه من این دو تا کتابم یواشکی خوندم مثل خیلی کتابهای دیگه که هیچوقت پدر و مادرم نفمیدن چی هستن. درباره هر چی که بودن لازم نبود مورد تایید اونا باشه می‌شد وقتی کسی نبود پنهانی خنده کنیم!

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

روایت یک پزشک از شرح حال یکی از بیمارانش

یک خانم تقریباً ٣٠ ساله بود ولی به سختی یک زن ۵٠ ساله می‌نشست و برمی‌خواست.

به علتِ فراوانی سکس مقعدی دنبالچه‌اش شکسته بود، همچنین دچار هموروئید (بواسیر) و فیشر (زخم مقعد) نیز شده بود. می‌گفت طی این سال‌ها همیشه ناچار بوده به خواسته‌ی همسرش تن بدهد:

«به جز اینکه فقر و کتک کاری‌ها و فریادهایش را تحمل می‌کردم، به تمام خواسته‌های معقول و نامعقولِ جنسی‌اش باید تن می‌دادم. ما توی یک اتاق کوچک می‌خوابیدیم، بارها دختر ده ساله‌ام بیدار شده بود و ما را حین رابطه نگاه کرده بود و باز خوابیده بود!»

حالا در خانه‌ی پدری‌اش زندگی می‌کرد ولی احساس می‌کرد از چاله به چاه افتاده!

اینجا هم از خشونت برادرانش در امان نیست. می‌گفت: «دلم نمی‌خواهد از اتاق ۴-۵ متری‌ام بیرون بیایم و با خانواده روبرو شوم، صبح تا شب همانجا تنها می‌مانم. خانه‌ی خودمان نه تنها دخترم پیشم بود حداقل می‌توانستم گاهی خرید کنم».

پرسیدم چراکار نمی‌کنی؟

گفت: «یکبار جایی سر کار می‌رفتم، شوهرم به محل کارم آمد و با داد و فریاد و فحاشی گفت که اجازه نمی‌دهم زنم کار کند و آنها هم من را اخراج کردند!»

حالا می‌خواست برگردد و باز با شوهرش زندگی کند…

مبلغی پول نزول گرفته بود تا هم واژنش را تنگ کند و هم روی آلت تناسلی‌اش جراحی زیبایی انجام دهد تا شاید از سکس‌های مقعدی نجات پیدا کند…

در مقابلِ درمان هموروئید و فیشر نیز مقاومت می‌کرد از ترس اینکه مبادا جراحی زیبایی آلت تناسلی‌اش از بین برود!

 

?روایت از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی،‌ https://t.me/pdvcir

شما هم می‎توانید تجربیات خود را از خشونت خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

همسرم من را به باد کتک گرفت که خانواده‌ات باید خانه و ماشین بخرند

خواهرها و تنها برادرم ازدواج کرده بودند، خواهر کوچک‌تر از خودم سه تا بچه داشت ولی من هنوز مجرد بودم.

از نظر ظاهری هیچ مشکلی نداشتم ولی به دلیل ابتلا به بیماری صرع خواستگاری نداشتم.

سی و دو سالگی خواستگاری داشتم که از اقوام خیلی دور بود. بهش جواب مثبت دادم ولی چند وقت بعد از مراسم عقد متوجه شدم که اعتیاد به شیشه داره و به خاطر شرایط مالی خوب خانواده‌ام پیشقدم شده. چهارماه بعد از عقد ازش طلاق گرفتم.

یک سال بعد با پسر یکی از اقوام نامزد کردم. چندماه دوره آشنایی‌مون طول کشید، می‌ترسیدم که این آقا هم معتاد باشه. بعد از چندماه بهش جواب مثبت دادم و باهم ازدواج کردیم.

چندهفته بعد از عروسی بهانه‌گیری‌های خودش و خانوادش شروع شد که چرا جهیزیه‌ات عالی نیست، چرا کادوی پدر و مادرت خوب نبود، چرا خانواده‌ات ماشینت رو فروختن…

همسرم کم کم سرکار هم نرفت و گفت باید خانواده‌ات برام ماشین بخرند.

به خاطر بیماری که دارم، خانواده‌ام خیلی حمایتم می‌کنند. برادرم ماشین قسطی برای همسرم خرید و پیش قسط اولیه‌اش رو هم خودش پرداخت کرد تا مسافرکشی کنه ولی همسرم می‌گفت من مدل این ماشین رو دوست ندارم و کار نمی‌کنم.

وقتی خانواده‌ام متوجه شدند ماشین رو ازش پس گرفتند. همان شب همسرم و مادرش منو به باد کتک گرفتن که خانواده‌ات باید خانه و ماشین بخرن!

الان دو ماهی هست که همسرم رو ترک کردم و به خانه پدری برگشتم.

تو مدت یک سالی که ازدواج کردم تمام هزینه‌های پزشکی، زیبایی و حتی بیمه‌ام رو هم پدرم پرداخت کردند.

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی،‌ https://t.me/pdvcir

خشونت آن‌قدر درنده است که نه وکیل می‌شناسد، نه وزیر و نه …

زمانی که دوستم از کانال کارزار منع خشونت خانگی، روایت «جایی که زنان وکیل هم قربانی خشونت خانگی‌اند» را فرستاد، متوجه شدم حتی با وجود داشتن مدرک کارشناسی ارشد حقوق و دفتر وکالت و با وجود این‌که به ده‌ها پرونده‌ی خانوادگی رسیدگی می‌کرده، نمی‌دانسته که قربانی خشونت است. در ادامه‌ی مطلب معلومم شد که شوهرش محدودیت‌ها و ممنوعیت‌هایی برای او تعیین کرده و حتی به دل‌خوشی و عشقی که از دوران کودکی داشته (آواز) احترام نگذاشته و در انتها آن را هم ممنوع کرده، با این همه باز هم متوجه خشونت از طرف او نشده است. وقتی در آخر روایت جمله‌ی «ولی همیشه فکر می‌کردم بالاخره رفتار همسرم با صبر و تحمل من درست می‌شود.» را دیدم، متوجه شدم این قصه سر دراز دارد.

ناخودآگاه دستم رفت به قسمت کامنت و نوشتم: «خشونت آن‌قدر درنده است که نه وکیل می‌شناسد، نه وزیر و نه … .» بزرگ‌ترین اشکال همه‌ی ما این است که همیشه به فکر درست شدن طرف مقابلمان هستیم، غافل از این‌که منافع او در درست نشدن است. به قول دیالوگی در فیلم آتش بس به کارگردانی تهمینه میلانی که روانشناس به مرد می‌گوید: «او راست می‌گوید تو دیروزی هستی. ببین منافع ما مردها در دیروزی بودن و منافع زن‌ها در امروزی بودنه.» حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم درست به همین دلیل اکثر مردها می‌خواهند در گذشته بمانند. پس حالا با این وضع، ما زنان خودمان باید به فکر خودمان باشیم.

چون خود من هم با وجود این‌که زندگی‌ای را انتخاب کرده بودم که بتوانم از حقوق برابر برخوردار باشم و به همین دلیل خیلی امتیازها را از دست دادم، در طول تقریبا سی سال از سی‌وپنج سال زندگی مشترکمان، خشونت‌های جسمانی و کلامی زیادی دیده‌ام، با چاشنی فحش‌های زیر کمری که نثار من و خانواده‌ام می‌شد و می‌شود. دعوا کرده‌ام، از حقوق زنان حرف زده‌ام، به خودش و همه از خشونت‌هایش گفته‌ام. اگر در طول سی سال چیزی فرق نکرده است، دلیلش همین جمله‌ی آخر روایت بود و با اینکه مثل خانم وکیل سر کار می‌رفتم فاقد استقلال اقتصادی و روانی بودم.

من آن موقع نمی‌دانستم که کار من اصلاح طرف مقابل نیست و اصلا این شدنی نیست مگر این‌که شخص خودش تصمیم به تغییر گرفته باشد. نمی‌دانستم که کار اصلی من شناخت خودم و رسیدگی به خودم و حقوق و خواسته‌هایم است. باید تعیین می‌کردم که آیا باید بروم یا بمانم و اگر قرار است بمانم، چگونه بمانم؟ آیا باید محدوده‌هایم را از نو تعریف کنم و …

به مشاوری مراجعه کردم و همه چیز را گفتم و او گوش کرد و یادداشت برداشت، بعد شروع کرد به صحبت: تو چرا همه‌اش سعی می‌کنی شوهرت را در همه‌جا توجیه کنی؟ اگر جایی نمی‌رود، به جای این‌که دنبال هزار تا دلیل بگردی، خیلی راحت بگو نیومد. چرا پیش همه طوری رفتار می‌کنی که انگار اتفاقی نیفتاده، کسی که خشونت می‌کند باید علاوه بر شخص قربانی، به جامعه هم جواب پس بدهد. اصلاً چرا میان او و فرزندانتان قرار می‌گیری؟ خودت را بکش کنار، بگذار مسائلشان را خودشان حل کنند. گفتم آخر می‌ترسم فرزندان به او سیلی بزنند و روابطشان تیره شود. خیلی راحت گفت بگذار سیلی بخورد تا عقلش سر جایش بیاید و ببیند که همه زور قبول نمی‌کنند و ادامه داد، از صحبت‌هایت این‌گونه متوجه شدم که خودش هر وقت، هر جا می‌خواهد می‌رود و با هر کس هم می‌خواهد ارتباط برقرار می‌کند، اما وقتی نوبت به تو می‌رسد قانونِ بازی عوض می‌شود و هر جا که می‌روی و با هر کس که می‌خواهی ارتباط بگیری باید از فیلتر او بگذرد. اشتباه همه‌ی ما اینجاست که تا کسی به ما نگوید متوجه نمی‌شویم که مستقیم زیر بار خشونت هستیم و آن را طبیعی می‌دانیم و بدترین قسمتش این است که خودمان و دیگران بسیاری از خشونت‌ها را به حساب دوست داشتن می‌گذاریم. شاید هم هراس داریم و انکار می‌کنیم.

بیرون که می‌رفتم، لحظه به لحظه زنگ می‌زد و نمی‌گذاشت لحظه‌ای بدون او زندگی کنم. هر وقت آن طوری که او می‌خواست نمی‌شد تحریم مالی و روانی می‌کرد؛ حالا هم همین کار را می‌کند، اما نه با کیفیت و کمیت گذشته. فرقی که با گذشته کرده‌ام، این است که آن زمان‌ها نمی‌توانستم حرف بزنم، بغض می‌کردم، سرسنگین می‌شدم. بعد خسته می‌شدم و باز روزی دیگر، و تکرار همان رفتارها و نگاه‌ها. حالا سریع و شفاف حرف‌هایم را می‌زنم. آن روز آمده بود دنبالم. از مهمانی بیرون می‌آمدم که دوستم صدایم کرد و گفت این دوستمان راه را از این جا نمی‌شناسد او را هم بی‌زحمت در مسیر آشنایی پیاده کنید، گفتم باشه، با اینکه نگران برخورد شوهرم بودم. چیزی نگفت، چون که همسر دوستش بود و با این‌که اصلاً به مسیرمان نمی‌خورد تا آخرش برای رساندن او رفت. بیچاره از موقعی که سوار شد تا پیاده شدنش هزار بار معذرت خواست و گفت قرار بود در مسیر پیاده‌ام کنید. می‌گفتیم مگر چه می‌شود و از این تعارف‌ها. همین که او پیاده شد و رفت. با صدای بلند شروع کرد به فحاشی و این‌که تو چرا اصلاً به من زنگ می‌زنی که بیا دنبالم، در ضمن فلان کس هم غلط می‌کند کسی را می‌فرستد تا ما ببریم، من نمی‌توانم در مسیر پیاده‌اش کنم، بَده! به من چی می گن و بعد از اینکه وقتش تلف شده، گفت و گفت و … تمام که شد گفتم، اولاً صدایت را بیار پایین، در ثانی اگر کار داشتی و وقتت اینقدر برایت ارزشمند بود، چرا عرضه‌ی آن را نداشتی که به او بگویی و در مسیری پیاده‌اش کنی. در ضمن خیلی راحت به من می‌توانستی بگویی کار دارم و نمی‌آیم. از این به بعد هم هر کاری دلت خواست بکن، اما اگر کاری کردی، دیگر حق نداری اعتراض کنی، باید تبعات آن را هم خودت بپذیری. نه این‌که از حرف این و آن بترسی و کاری ناخواسته انجام بدهی و بعد هم همه‌ی عقده‌هایت را سر من خالی کنی. دیگر حق نداری مرا جایی ببری و از جایی بیاوری. خودم هر جا دلم خواست می‌روم و هر وقت دلم خواست برمی‌گردم. حالا دیگر منت کارهایش را برای خودش گذاشته‌ام.

در نهایت به این نتیجه رسیده‌ام که اولویت اول رسیدن به استقلال اقتصادی و روانی‌ست که بقیه‌ی چیزها به دنبالش می‌آیند. تعیین قلمرو برای خودم و این‌که او یا هیچ‌کس دیگر حق ندارد به آنجا وارد شود. در ضمن شفاف و روشن صحبت کردن می‌تواند از خیلی از سوءتفاهم‌ها و سوءاستفاده‌ها جلوگیری کند. نه این‌که طرف مقابل تغییر کند. آدم خودش که تغییر کرد اطرافیان هم ناخودآگاه یا آگاهانه رفتارشان را تغییر می‌دهند. ما خودمان هستیم که زندگیمان را می‌سازیم یا آن را خراب می‌کنیم. به قول لیلی گلستان: «با غرغر نمی‌شود کاری پیش برد، ما به زندگی بدهکاریم. پس باید دینمان را ادا کنیم.» با فرافکنی و مظلوم‌نمایی نه تنها مشکلمان حل نمی‌شود، بلکه روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود.

من از پنج سال پیش تصمیم گرفته‌ام مسئولیت رفتارهایم را بپذیرم و رفتارهای آسیب‌رسان را از خودم دور کنم. ما زنان با به اشتراک گذاشتن تجربه‌هایمان و کمک به یکدیگر می‌توانیم خیلی کارها بکنیم.

 


روایت ارسال شده از #تبریز به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

راحت از کنار کودک‌آزاری‌ها نگذریم

من ۲۰سالمه. با خانواده‌ام درگیری‌های زیادی دارم. پدرم دکترا داره و مادرم فوق لیسانسه ولی واقعا با این تحصیلات و جایگاه اجتماعی عالی باز هم ما تو خونه شرایط وحشتناکی داریم.از نظر مالی هیچ مشکلی نداریم و چند تا خونه داریم…

از بچگی تنبیهم این بود که منو می‌انداختن توی حموم و یا کتک می‌خوردم. من دبستان که بودم خیلی کتک خوردم ولی به هیچ کسی نمی‌گفتم که من همش دارم کتک می‌خورم یا تهدید می‌شم.

راهنمایی که بودم بابام به خاطر اینکه با یه پسر فقط تلفنی حرف زده بودم من رو با کمربند زد و من غش کردم و وقتی حالم بد شده بود هیچ کس از خانواده‌ام [نه حتی مادرم] به کمکم نیومدن و تا یه هفته تو اتاقم زندانیم کرده بود.

کتک‌ها همینجوری دو ماه یک بار ادامه داشت ولی خیلی روحیه‌ام رو حفظ کردم. برام بی‌معنا بود که بخوام کم بیارم و سعی می‌کردم خیلی شاد باشم تا بتونم کتک‌ها و توهین‌ها و تهمت‌های خیلی بدی که بهم میزد رو تحمل کنم.

من حتی اجازه نداشم مغازه برم چون وقتی می‌رسیدم خونه بابام دعوا می‌کرد ‌و و می‌گفت با فروشنده چه رابطه‌ای داری؟ یا وقتی توی ماشین بودم اجازه نداشتم بیرون از ماشین رو نگاه کنم چون دعوا می‌کرد که تو داری با افرادی که بیرون هستن ارتباط برقرار می‌کنی. کلا خیلی شکاکه.

اگر پیش بابام بودم و کسی بهم اس‌ام‌اس میداد گوشیم رو ازم می‌گرفت و تهمت می‌زد که داری با یه پسر حرف می‌زنی. سر هر چیزی فحش می‌داد و من رو می‌زد.

دبیرستانی هم که بودم باز کتک می‌خوردم. مثلا انقدر می‌زد که خون بالا می‌آوردم. می‌خواست با متکا من رو خفه کنه. من رو می‌انداخت روی زمین، موهام رو می‌گرفت و تو خونه می‌کشوندم. دستش رو می‌کرد تو دهنم که جیغ نکشم، که آبروش نره جلو همسایه‌ها و کناره‌های لبم زخم می‌شد. گاز که می‌گرفت گوشت بدنم کنده می‌شد و هنوز هم جاش هست.

من به دلیل اینکه تعداد کتک‌ها و شدتشون بیشتر شده بود دیگه نتونستم تحمل کنم و چند بار دست به خودکشی زدم و فرار کردم. چون هیچ اطلاعی نداشتم که ‌می‌تونم کجا برم، به [یکی از مکان‌های وابسته به] بهزیستی رفتم. برام مهم نبود قراره کجا برم فقط می‌خواستم دیگه تو خونه نباشم وقتی رفتم اونجا و بدنم رو نشون دادم که چقدر کبود شده و توضیح دادم، گفتن مامانم بیاد. صحبت کردن و متاسفانه خیلی راحت گفتن برگرد. بهم گفتن اینجا فقط کسایی هستن که پدر معتاد داشته باشن و وضع خانواده مثلا از نظر اقتصادی خوب نباشه گفتن اگه باز اتفاق افتاد بیا. گفتن جایگاه شما و وضعتون از نظر اقتصادی خوبه!

من برگشتم. باز کتک خوردم و بارها تهدید به مرگ شدم. حتی پدرم ‌می‌گفت می‌برمت یه خونه خالی و می‌کشمت. لباساش رو پوشید و گفت آماده شو بریم بکشمت که خب من قبول نکردم. بارها تهدید کرده که تا صبح می‌کشمت و من کل شب تا صبح رو جلوی در اتاقم نشستم و منتظر بودم بابام بیاد(خیلی استرس وارد می‌شد) و انقد بدنم می‌لرزید که استخون‌های پام درد می‌گرفت و فرداش به سختی راه می‌رفتم.

بابام تهدید کرد قبل از اینکه بمیره من رو می‌کشه. شاید نکشه، نمیدونم، ولی استرسی که وارد کرده خودش واسه من یه جور مرگه… همش وحشت دارم. از نگاه کردن‌هاش،از حرفاش، از همه چیش می‌ترسم.

من باز هم بعد از کتک‌ها زنگ زدم به مشاور‌های تلفنی اما کاری برام نکردن.

زنگ ‌زدم به اورژانس اجتماعی و برام جالب بود در حالی که من داشتم از استرس می‌مردم و می‌گفتم الان پدرم من رو زده و من می‌ترسم او می‌گفت پدرته، حتما کار اشتباهی کردی و وقتی من تعریف کردم که با یه پسری راهنمایی حرف می‌زدم گفت خب تو کار اشتباهی کردی… واقعن مجازات تلفنی حرف زدن با پسر، کمربنده؟!

باز هم بهزیستی رفتم و کمکی نکردن. بار آخر که رفتم گفتن شب بمون تا فردا مدیر بیاد. من شب موندم ولی مامانم هی بهم اس‌ام‌اس می‌داد که من دارم سکته می‌کنم و برگرد و… من همون شب برگشتم فقط به خاطر مامانم. ولی مامانم اصلا حواسش نیست. من هم از ترس و فشار دارم ‌سکته میکنم. حملات پانیک پیدا کردم.

یه بار که مامانم مسافرت بود و بابام من رو زد ‌من از درد و ترس جیغ کشیدم. وقتی مامانم از مسافرت برگشت توقع داشتم بغلم کنه ولی فقط بهم اخم کرد گفت هرچی بشه نباید جیغ بکشی. نمی‌دونم کار درستی بود که به خاطر مامانم برگشتم خونه یا نه؟

این کتک‌ها تا چند ماه قبل ادامه داشت اما حالا نوع تنبیه عوض شده. تهدید به مرگ و کتک هست ولی الان دیگه هیچ پولی بهم نمیدن و کلا ارتباطم با بابام قطع شده. نه حرفی می‌زنیم نه ‌سلامی نه هیچی. االانم خیلی اوضاع بده، خیلی. اینجوری هم خوب نیست که انقد بد رفتار می‌کنه و بی‌محلی می‌کنه. من فقط یه جای خواب واسه شب‌هام تو خونه دارم و از صبح میرم بیرون که فقط خونه نباشم. میرم دانشگا یا کار می‌کنم.

من تا اوایل دبیرستان هرچقد کتک می‌خوردم باز می‌خندیدم باز مقاومت می‌کردم ولی الان افسردگی شدید گرفتم. اینها رو ‌نگفتم که بخوام کتک خوردن‌هام رو تعریف کنم چون فایده نداره. گفتم که بدونین هیچ کسی کمک نکرد؛ نه هیچ سازمان دولتی‌ای و نه آشنایی .

بعضی اوقات تنها چیزی که تو این شرایط باعث میشه آدم دووم بیاره اینه که بدونه کسی هست که به فکرش باشه یا فقط به حرفاش گوش بده. وقتی پدرم من رو می‌زد من بعدش به یکی از دوستانم که برام قابل اعتماد بود زنگ می‌زدم تا فقط حرف بزنم که بتونم تحمل کنم. شاید اگه اون حرفا رو ‌نمی زدم تا الان مرده بودم.

تنها کسایی که به حرف‌هام گوش دادن بعضی از دوستانم بودن. از من که دیگه گذشت. من سرکار میرم، اگرچه چون دانشجو هستم حقوقم کمه و شرایط مالیم سخته. ولی لطفا برای بچه‌هایی که با ترس و لرز دنبال شماره‌هایی مثل اورژانس اجتماعی می‌گردن که مثلا قراره بهشون کمک کنن وقت بگذارین و کمک کنین. انقدر راحت از کنار موضوع رد نشین. شاید اون‌ها فقط شما رو تو این دنیا داشته باشن که به دادشون برسید.

روایت ارسال شده از #تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی

https://t.me/pdvcir

 

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

از ترس خودش را در اتاق حبس کرده بود

در خانه محکم کوبیده شد، حسین بود. آنقدر عصبانی بود که متوجه نگاه‌های فضول همسایه‌ها نبود. مادرش که در را باز کرد گفت: این دختره‌ی خیره‌سرِ بی آبرو کجاست؟!

سمیه از ترس خودش را در اتاق حبس کرده بود. حسین به محض وارد شدن به حیاط کوچکِ خانه‌ی پدری، تمام شیشه‌های پنجره‌ها را شکست و فریاد زد. دستش زخمی شده بود و خونریزی داشت، ولی برایش مهم نبود الان تنها چیزی که مهم بود آبروی ازدست رفته‌شان به خاطر ندانم کاری سمیه بود.

بلند فریاد می‌زد که مهم نیست مردک معتاد است، مهم نیست که به جرم فروش مواد مخدر زندانی بوده، مهم نیست که زنش را طلاق داده، حالا که سمیه او را می‌خواهد خبرش کنید همین امروز بیاید عقدش کند و دست  زنش را بگیرد و از این خانه ببرد. دیگر هم حق ندارد به این خانه برگردد.

مادر در ظاهر ترسیده بود ولی ته دلش راضی بود بالاخره از دست سمیه راحت می‌شد. چندماهی از خودکشی دامادش می‌گذشت، شوهری روان‌پریش و معتاد که در این سال‌ها باعث عذاب آنها و دخترش شده بود.

سمیه یک سال قبل از خودکشی شوهرش به خانه‌ی پدری پناه آورده بود، ولی حمایتی از آنها ندیده بود. زخم زبان‌های مادر پیرش، نگاه‌های سنگین خواهرها و برادرش، دوری از تنها پسرش که حالا پدرشوهرش قیمش بود و بی‌پولی او را مجبور کرده بود به مردی اعتماد کند که بدتر از شوهر تازه فوت شده‌اش بود.

سمیه زانوهایش را بغل گرفته بود و گریه می‌کرد، دلش می‌خواست از اتاق بیرون بیاید و همه بدبختی و بی پناهی‌اش را بر سر برادری که حالا گوشه حیاط نشسته بود و از شدت عصبانیت نفس نفس می‌زد فریاد بزند.

خودش هم می‌دانست که از چاله در آمده و به چاه افتاده است، می‌دانست که زندگی‌اش با سعید دوام چندانی نخواهد داشت. درس نخوانده بود و پدر و مادر پیرش هم اجازه انجام هیچ کاری را به او نمی‌دادند. بعد از خودکشی شوهرش خانواده‌اش را به سختی راضی کرده بود تا خرده‌کارهای خیاط محله را انجام دهد و درآمد اندکی داشته باشد.

سعید را هم چندبار در مسیر خیاط خانه دیده بود.

با صدای بلندِ برادرش رشته افکارش بریده شد، خط و نشان می‌کشید فردا که به خانه می‌آید سمیه در خانه شوهرش باشد!


روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

جشن تولد برایش زهر شد

به محض رسیدن به خانه پدر بر سرش فریاد می‌ زند که چرا موهای زائد بدنت را اصلاح کرده‌ای!

مبینا مات این فریادهاست. جشن تولد برایش زهر شد.

شانزده ساله است و هیکل درشتی دارد.

استخر رفتن برایش رویا شده چون پدر بدبینش اجازه اصلاح موهای زائد بدنش را نمی‌دهد.

کاش همه چیز به همین مسئله ختم می‌شد. تازگی‌ها پچ‌پچ‌هایی در میان اعضای خانواده پدری به گوشش می‌رسد که می‌خواهند دخترخاله‌ی مطلقه‌ی پدرش را که دو فرزند هم دارد برای پدرش خواستگاری کنند تا پسر به دنیا بیاورد!

مادر مبینا بعد از سال‌ها زندگی با شوهر بدبینش دچار بیماری قلبی شده و دیگر نمی‌تواند باردار شود. حالا با داشتن دو دختر باید به انتظار آمدن هوویش بنشیند یا اینکه طلاق بگیرد.


روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

زنمه! دخالت نکنید!

سال دوم دانشگاه بودم. یک شب با همسرم و برادرم (که از قبل با هم دوست بودند) و دوستان دیگرشون رفتیم بیرون.
سر یه مساله‌ای با همسرم درگیری لفظی پیدا کردیم. یه دفعه همسرم جلوی برادرم و دوستانشون منو با لگد پرت کرد روی زمین!
ضرب و شتم‌هاش برای من تقریبن عادی شده بود، ولی دوستانمون انقدر دچار شوک شدن که سکوت کردند!
هیچکس دخالت نکرد، نه دوستامون نه مردم توی خیابون و نه حتا برادرم. چون معتقد بود من خودم انتخاب کردم و این زندگی شخصی منه و تا زمانی که خودم نخوام حق دخالت کردن نداره! و راستش خودم هم به این باور رسیده بودم!!!
همینطوری تو سکوت راه می‌رفتیم، من احساس تحقیر می‌کردم. دوست داشتم فرار کنم.
یه دفعه اتوبوسی که به سمت شهرک غرب می‌رفت رو دیدم (خوابگاهی که قبل از ازدواجم یکسال توش زندگی کرده بودم اونجا بود)
لحظه‌ی حرکتش من پریدم تو اتوبوس و رفتم سمت خوابگاه. وقتی رفتم دم خوابگاه دیدم همسرم تاکسی دربست گرفته و زودتر از من رسیده. باهم گلاویز شدیم،‌ اون منو می‌کشید و من می‌خواستم از دستش فرار کنم و برم توی خوابگاه قایم بشم!
منو به زور برد توی یه محوطه‌ی تاریک نزدیکای میدون سرو و دستامو گرفته بود و می‌گفت باید بیای خونه! مردم پیاده و با ماشین از کنارمون رد می‌شدن. وایمیسادن و می‌پرسیدن چه نسبتی باهات داره؟ همسرم با افتخار فریاااد می‌زد: «زنمه! دخالت نکنید! هرکاری دلم بخواد می تونم انجام بدم!»
مردم هم از کنارمون رد می‌شدن!
فقط بعضی‌هاشون لطف می‌کردن و از من هم می‌پرسیدن: «راست می‌گه؟!» و با تایید من می رفتن!
الان که دارم اینا رو براتون می‌نویسم اشک می‌ریزم، این قضیه مال ٧ سال پیشه! ولی هیچ‌وقت یادم نمیره. من بالاخره موفق شدم فرار کنم و برم خوابگاه!
توی اتاق یکی از بچه‌ها قایم شدم و همسرم دم خوابگاه تو نگهبانی فریاد می‌زد «پدر تک تکتون رو درمیارم و … »( خودش هم دانشجوی دانشگاه علامه بود)
و اونام منو پیج می‌کردن و مستاصل شده بودن.
تو اون لحظات به این فکر می‌کردم که راه دیگه‌ای جز برگشتن ندارم! هیچ کس از من حمایت نمی‌کنه و برگشتم خونه!
فرداش دوستی که منو راه داده بود اتاقش، کمیته انظباطی خواستنش و …
من از اون روز از خجالت و احساس تحقیر، با برادرم و دوستاش کات کردم و همینطور با دوست خوابگاهیم!
ولی غافل بودم از اینکه دارم تک تک روابطمو از دست می‌دم و فضا رو برای خشونت بیشتر فراهم می‌کنم! فضایی که دیگه ناظر کمتری داره و همسرم کارشو به راحتی انجام می‌ده!
واقعن حریم خصوصی خانواده یعنی اینکه یه دختر کم سن و سال بخاطر انتخاب اشتباهش هشت سال از ترس عدم حمایت بمونه تو چنین زندگی‌ای و آسیب‌های بیشتری رو متحمل بشه؟؟؟


روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

باید از پدر و مادرم مراقبت می‌کردم

من ۴۳ سال دارم و هیچ وقت ازدواج نکردم چون پدر و مادر پیرم به هر خواستگاری که برای من می‌اومد به هر بهانه‌ای جواب منفی می‌دادند به این خاطر که من باید ازشون مراقبت می‌کردم. من کارهای خونه و بیرون خونه رو انجام می‌دم و گاهی کارهای اهالی روستا رو هم انجام می‌دم به این خاطر که وضعیت مالی خوبی نداریم. تنها دلخوشی من اینه که برادرهام سالی یک بار به ده ما میان برای تفریح. شاید خشونتی که به من می‌شد جسمی نبود اما تحمل تنهایی حالای من و ناامیدی همیشگی نسبت به آینده از تمام خشونت‌های جسمی سخت‌تر و سنگین‌تره.


روایت رسیده از مازندران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

تبعیض به معنای واقعی در خانواده ما وجود داشت

از وقتی یادمه برادرم آزاد بود که هر کاری بکنه. علنی چند تا دوست دختر داشت و می‌گفت هر گل یه بویی داره اما من و خواهرهام به جز مدرسه رفتن و درس خوندن کاری نمی‌تونستیم انجام بدیم. از شاگرد اول شدنم هم کسی تقدیر نمی‌کرد. تبعیض به معنای واقعی در خانواده ما وجود داشت و با این‌که جو خانه آرام و به ظاهر بی‌خشونت بود در آن احساس آرامش و راحتی نمی‌کردم و همیشه معذب بودم.


روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.