آره من قلبم پاک بود…

– من خیاطم، همه لباس‌هامو خودم می‌دوزم. اگه پیش من بیای می‌گم این خواهرمه

– تو هی خواهر جمع کن واسه خودت

– آره او یه خواهر بود که شوهر منو برد، افغان بود دختر خیلی خوبی بود

 

خواهر، خواهر گفت، برا دختره لباس شیک دوخت، کرد برش، شوهرش عاشق دختره شد عقدش کرد.

 

– آره شوهرم به من گفت تو دست دوم شدی، منم گفتم نوش جانت

 

خودش خرجش رو درمیاره، گازوئیل می‌فروشه

 

– آره خیلی خستگی زندگی کشیدم، به پسرم گفتم می‌خوام برم دبی شوهر بگیرم، هوو سر بابات بیارم

– چند سالته؟

– آره سی و خوردی

– سنی هم نداری

– آره طلاهامو فروختم، گوشواره، دستبند، همه رو فروختم دادم برد دیزل گرفت، ساعتی ۶۰ تومان کار کرد اما قدر منو ندونست

 

دختره بهش می‌گفت تو مثل مادرمی و به شوهرش هم می‌گفت بابا. دختره کم سن و سال بود، فقیر بود، بابا نداشت. هم‌بازی دخترش بود. به سن دخترش بود با هم فرار کردند رفتند روستای دیگر. وقتی خبر آوردند که دیر شده بود، دختر رو عقد کرده بود.

 

– آره کلا منو رها کرد و رفت پی عشق و حالش با دختری هم سن دخترمان، دلش هم نمیاد منو طلاق بده.

– آره من قلبم پاک بود. شوهرم می گفت من تو رو با دنیا عوض نمی‌کنم، به شوهرم گفتم: می‌گن دختره گم شده، در جوابم گفت گم شه که کسی آثارش نبینه

– باور کردم که راست می‌گه اونقدر دلم پاک بود که گفتم نذر کردم تا سه روز نشده کاغذ عقدش بیاورند در خونه‌ام تا از شک دربیام. همه به من می‌گفتن شوهرت دختره رو برده. راست می‌گفتن دوتایی با هم از روستا غیب شدن.

– چند روز بعد که شوهرم اومد خونه از گم شدن دختره براش تعریف کردم و گفتم گناه داره. معلوم نیست چه نانجیبی گولش زده اونو برده، به روی خودش نیاورد.

– شک کردم داد و بیداد کردم شعر عاشقانه اس ام اس کردم به شوهرم. شوهرم به پسرم گفته بود این مزخرفات چیه مادرت می‌فرسته

نه بلبل خواهد از بستان جدایی/ نه گل دارد خیال بی وفایی

بی وفا اگر گفتی من در چه حالم/ میان قلب من جای تو خالی

گل عشق توام شبنمم باش/ دلم دریای زخم است مرهمم باش

ز درد بی کسی قلبم شکسته/ تو شهر بی کسی تو همدمم باش

من آن مرغم که دارم ۶۶ پر/ اگر باران ببارد نشوم تر

اگر لطف خدا با من باشد/ درّ از دریا در آرم از صدف زر

روایت رسیده از بندرعباس، ل. م.


کانال کارزار منع خشونت خانوادگی: @pdvcir

شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل (pdvc.ir at gmail.com) یا ادمین کانال تلگرام کارزار pdvci@ به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

کسی حرف‌های زن را باور نمی‌کند چون…

روایت از زوجی است که با عشق و علاقه فراوان و با مشکلات فراوان ازدواج کردند؛ اما همیشه جزئیات اخلاقیات بعد از ازدواج مشخص می‌شود. مشکلات از همان روز اول شروع شد که مرد بسیار کنترل‌گر بود و همه‌چیز خانه را می‌خواست در کنترل داشته باشد.

مرد وقتی از سرکار به منزل می‌آید می‌خواهد همه‌چیز آماده باشد، غذای لذیذ و گرم و بعد از غذا خواب و بعد تلویزیون و دوباره تکرار زندگی. مرد هیچ وقت علاقه به بیرون رفتن ندارد و همیشه چهاردیواری خانه را ترجیح می‌دهد.

وقتی مهمان می‌آید و یا مهمانی می‌روند تمام جزئیات رفتار را زیر نظر داشت و راجع به جزئیات حرف‌های زن دعوا به راه می‌انداخت. اگر زن ساکت بود می‌گفت چرا ساکت بودی، اگر می‌خندید می‌گفت زیادی خندیدی.

در تمام موارد و این سال‌های ازدواج که به ۱۵ سال می‌رسد، همیشه و همه‌جا، اعتماد به نفس را در زن کشته است و همیشه هوش و زکاوت خود را به رخ می‌کشد و از علم و دانش خود حرف می‌زند.

متاسفانه هیچ خشونت فیزیکی نیست و آن مرد چون یک آدم تحصیل کرده است و دارای یک شغل خوب، هیچ کس حرف‌های زن را باور نمی‌کند. چون شوهرش در مقابل دیگران بسیار خوب رفتار می‌کند و رفتار کاملا دو پهلو دارد و زن را به یک انسان بی‌ اعتماد به نفس و خانه‌نشین تبدیل کرده. زن اعتراض نمی‌کند چون شوهر فقط خشونت کلامی دارد و فردی کاملا خودخواه است.

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی، رشت

بازتولید چرخه‌ای معیوب در چند نسل

چادرم را بردارم باز کله بابای مهتی را باد گرفته، باجی این را می‌گوید و می‌دود تا زن بیچاره را از دست کتک‌های کلب حسین نجات دهد.  بابای مهدی همسایه خاله من بود و باجی مادرشوهر خاله‌ام. هرگز نفهمیدم چرا خاله‌ام دخترش را داد به پسرکربلایی حسین که آنقدر زن بیچاره و نجیبش را زده بود که یک طرف صورت زن سکته کرده بود و از کار افتاده بود. بچه که بودم ازصورتش می‌ترسیدم چرا که تو رفتگی داشت. اما زیبایی و مهربانی‌اش باعث شده بود که کم‌کم ترسم از او بریزد. آن موقع که دخترخاله‌ام را برای پسرش خواستگاری کرده بود و مراسم سر گرفته بود سال ۶۲ بود. ما تهران بودیم آنها شهرستان. من مدرسه می‌رفتم کلاس اول. زن عمویم راست داستان که می‌خواهم بروم عروسی دخترخاله‌ام را گفت و معلم‌ام پرسید بین عروسی و قبول شدن کدام را انتخاب می‌کنی و من گفته بودم قبولی. اما بعدش پیشمان بودم و بین دلتنگی برای مادرو پدرم و بد دیکته گفتن‌های زن عمویم که مثل مادر خوب دیکته نمی‌گفت، درمانده بودم. شب‌های نبودن‌شان بغض می‌کردم و نمی‌دانستم بغض دخترخاله‌ام تا همین حالا که نوه‌دار شده است، طولانی می‌شود.

شوهر دخترخاله‌ام مثل پدرش دست بزن نداشت اما در عوض بدرفتاری‌های دیگری داشت. محروم کردن دخترخاله (که من او را خاله صدا می‌زنم) از رفت‌و‌آمد با اقوام، بدخلقی سر هزار و یک چیز پیش پا افتاده، شکستن وسایل و بعدها که بچه‌ها بزرگتر شدند، سخت‌گیری‌ها روی پوشش و رفتار و کردار آنها. هر وقت ما دور هم جمع بودیم، خاله نبود. موقع عروسی خواهرها و بردارهایش همه فامیل واسطه می‌شدند، به‌خصوص  پدر من که رابطه‌اش با محمد خوب بود تا راضی شود به آمدن خاله‌ام. تازه وقتی هم که می‌گذاشت بیاید قبلش آنقدر اشکش را درآورده بود که عروسی زهرمارش می‌شد.

محمد و مهدی بین همه برادرها بدتر بودند، بقیه با زن‌هایشان راه می‌آمدند. محمد چشم دیدن باجناقش را هم نداشت، بنابراین نمی‌گذاشت که خاله‌هایم با هم رفت‌وآمد کنند چرا که زیبا را مجید می‌خواست، برادر محمد. اما دیگر چشم خاله و شوهر خاله‌ام ترسیده بود از این خانواده. بنابراین زیبا را به فامیل شوهر دادند، که آن هم تو زرد از آب درآمد. سعید پسرعموی پدری بود. پدربزرگم مخالف ازدواج زیبا با پسر برادرش بود اما هیچ نگفت و ازدواج سرگرفت. سعید الکل مصرف می کرد توی شهرکوچک ما رازی وجود ندارد شهر کوچک است.

محمد از ابتدا ساز ناکوک را کوک کرده بود و مانع حضور خاله در عروسی شده بود آخر سر وسط‌های مجلس خاله را آورد و بعدش هم به زور بردش با چک که خاله هم چک را تلافی کرد اما با او رفت. بعدها هم نگذاشت که خاله برود خانه زیبا. زیبا می‌گفت مینا بی‌عرضه است هرچه شوهرش می‌گوید گوش می‌دهد. می‌تواند وقتی که می‌رود سرکار دوقدم تا خانه ما بیاید او ازکجا می‌فهمد. مینا اما خسته‌تر از آن بود که بخواهد جسارت به خرج دهد. حتی حالا هم با دوتا نوه هنوز که هنوز است به حرف‌های زور محمد گوش می‌کند. هرچند که همیشه غرغر هم می‌کند و می‌گوید که هیچ رفتار محمد مثل آدمیزاد نیست، می‌گوید سوخته و ساخته چون نمی‌توانسته از بچه‌هایش دست بکشد.

محمد و خانواده‌اش خیلی کینه‌توزند و به همین کینه‌توزی‌ شهره‌اند. کافی است با کسی چپ بیفتند دودمان طرف بر باد است. زیبا هم وضع بهتری ندارد. او که فکر می‌کرد سرنوشت‌اش بهتر است، ابتدا با خساست همسرش مواجه شد و بعد با انواع و اقسام خشونت‌های دیگر از جمله جنسی. اوایل فقط خساست بود بعد به زدن هم کشید. هرچه سن‌شوهرش بالاتر رفت اوضاع بدتر شد. اول الکل مصرف می کرد بعد تریاک هم اضافه شد. تا پدرش زنده بود به او می‌گفت :حیف از این زن و بچه‌ها برای تو. او همیشه هوای دخترخاله‌ام را داشت و به آنها به دور از چشم پسرش مقرری می‌داد. زن عمو هم همین طور او هم  تاجاییکه بتواند مراقب آنهاست.

خشونت سعید فقط معطوف به دخترخاله‌ام نبود و نیست بلکه پسرش را نیز آماج حملات قرار می‌داد و می‌دهد، او را تحقیر می‌کند؛ به خصوص مواقعی که مانع زدن مادرش می‌شود، او را می‌زند و از خانه بیرون می‌کند. دخترخاله‌ام یک بار شکایت کرد. چندبار قهر، اما در نبود قوانین حمایتی و نبود حمایت خانواده‌ای که طلاق را زشت و بد می‌دانند او نیز سوخته و ساخته است.

بامداد پسر مهربان و خوش قلبی است اما به شدت نیاز به اثبات خود دارد آنقدر که توسط پدرش تحقیر شده  است. در روابط با جنس مخالف نیز با مشکل مواجه می‌شود و سراغ زنانی که به او آسیب می‌رساند و رهایش می‌کنند، می‌رود.

مستانه و میترا دخترهای خاله مینا هم مردی شبیه پدرشان را به عنوان همسر انتخاب کرده‌اند. مستانه آن قدر وابسته است که هیچ مخالفتی در برابر ممانعت همسرش از رفت‌وآمد با خواهرش نشان نمی‌دهد و همه حقوقش را نیز یکجا به او می‌دهد و بعد باید از او پول توجیبی بگیرد. با این که خودش مادر است و پرستار و از نظر درآمد از شوهرش بالاتر اما قدرت دفاع از حق خود را ندارد چرا که مادرش هم نداشته، چرا که آموزشی ندیده و توی آن شهر خراب شده همه اطاعت بی‌چون و چرا از مرد را امری واجب می‌دانند.

سالها پیش مستانه با مردی ازدواج کرد که بد دل بود، مانند پدرش که همه سالها مادرش را آزار داده بود. چهل روز بعد درخواست طلاق داد چرا که شوهرش اجازه رانندگی  بهاو نمی‌داد‌ و اورا از دیدن فیلم‌های خارجی که ممکن بود در آن‌ها صحنه‌هایی به زعم او ناخوشایند وجود داشته باشد، منع می‌کرد، در حالی که مستانه عاشق فیلم دیدن بود. موقع رانندگی می‌گفت که کجا را نگاه می‌کنی؟ مردهای غریبه را؟  شوهرش همه حقوقش را دربست به مادرش می‌داد و بعد برای خوردن یک ساندویچ هم مستانه باید دست توی جیبش می‌کرد. در نهایت بعد از چهار سال دوندگی مستانه همه حق و حقوقش را بخشید تا طلاق گرفت و  افسردگی مزمن طی چهارسال از دختری که در ۲۱ سالگی (موقع ازدواج) دختری بسیار شاد بود، چیزی باقی نگذاشت.

مستانه با دوست پسر سابقش که وقتی فهمید در آموزشگاه زبان مشغول به کار شده است او را زده بود مجددا ازدواج  کرد. دختری با ارزوهای بزرگ که هرگز نفهمیدم چرا تن داد به ازدواج با مردی داد، که بارها به او سرکوفت زده بود که او دیگر دختر نیست و دست خورده است. نفهمیدم چرا خفت خرید تا به شوهر سابقش و به دیگران اثبات کند خواستی است اما به هوشش به سوادش به فوق لیسانسش ننازید. او ازدواج کرد تا از خشونت های پدرش رهایی یابد  و همین طور از خشونت های شهری سنتی که با زنان مطلقه خوب تا نمی کند.اما باز در چرخه خشونتی  دیگری افتاد

چرخه‌های خشونت لعنتی کی می‌خواهند از کار بیفتند؟ وقتی آموزشی نیست که به زنان بیاموزد؛ آنها دست‌آموز و عروسک مردان نیستند. آنها آزاد خلق شده‌اند و شان انسانی آنها با مردان فرقی ندارد. آنها کرامت دارند و هیج کس حق ندارد کرامتشان را زیر سوال ببرد، که آنها حقوقی دارند و یکی از آنها نداشتن همسر و پدری خشن است.

روایتی از خشونت خانوادگی، فرستاده شده به کارزار منع خشونت خانوادگی-تهران

تن به هم بستر شدن دادم…

وقتی فکرشو می کنم میگم چه لزومی داره که دوباره یادم بیاد و هی تنم آتیش بگیره. اولین باری که دیدمش فقط به این خاطر بود که همسایمون گفت بیا طرز درست کردن میرزا قاسمی رو برای مهمونامون بگو. منم از همه‌جا بی‌خبر رفتم و حین توضیح دادن دیدم که همه نگاه‌ها یک طرف و نگاه همسر آینده‌ام یکطرف دیگر. همان شد که آمدن خواستگاری و ما هم چون شش تا بچه بودیم و پدرم رو از دست داده بودم، به راحتی جواب بله رو از مادرم و برادرم گرفتند. این بود که حتی دوبار هم باهم بیرون نرفته، بعد از یک جشن در روستایی که زندگی کردم، مرا با خود به شهرستان بردند.

از همون ابتدا معلوم شد که هر کدام از پسرها یک اتاق در خانه پدری دارند و با همسرانشان و مادر و پدر شوهرم که در هال خانه می خوابیدند، مواجه شدم. با اینکه دختر چشم و گوش بسته‌ای نبودم، اما برام خیلی سخت بود که با فاصله یک دیوار نازک با همسرم هم بستر شوم. از طرفی می‌دیدم که جاری‌های دیگرم در همان اتاق بچه‌دار شدند. تقریبن هر روز خواهر شوهرم هم با بچه های قد و نیم قد می‌آمد خانه‌مان و تا غروب از آنجا می‌رفت.

کم کم همسرم برای اینکه هی هیس می‌گفتم و اینکه حالا بعدن، صداش درآمد و اعتراض کرد تا جایی که یک شب جر و بحث کوچکی راه انداخت و با صدای مادر شوهرم از هال خانه که چه خبره و بخوابید، همسایه‌ها را دارید خبر می‌کنید، من تن به هم بستر شدن دادم. اما هر بار با عذاب، تا جاییکه از این قضیه متنفر شدم.

شنیده بودم که حامله شدن مصادفه با هم بستر نشدن. این بود که حامله شدم. اما نمی‌دانستم که بعضی‌ها در همه حالت هم بستر می‌شوند. دیگه همسرم گاهی کتک کوچکی می‌زد که من تن به هر کاری بدم.

الان که اینها رو می‌نویسم سال‌ها گذشته و پسرم دبیرستانی شده و ما در یک خانه جدا از خانواده همسرم برای خودمان زندگی می‌کنیم. اما این خاطرات از ذهنم پاک نمیشه. من هنوز خیلی جوانم، اما از رابطه سالم و لطیفی که باید بین زوجین باشد هیچ ندیدم. نمی‌دونم این تقصیر کی بوده، خانواده‌ام، خودم یا خانواده همسرم. از طرفی همسرم هم آدم خیلی خوبیه نسبت به خیلی‌ها. مهمتر اینکه معتاد یا دنبال زن‌های دیگه نیست.

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی، رشت

مادر همون بهتر که من اصلن عاشق نشم…

بارها شده به مادرم گفتم که چطور شد با پدرم عروسی کردی؟

هر بار می‌گه که عاشقش شدم. اما من که عشقی نمی‌بینم. شایدم من عشق رو نمیشناسم. اگر عشق اینه که هر بار برای هر خرید کوچکی که می‌کنی یک لیست به همسرت ارائه بدی مثل اداره، من چنین عشقی رو نمی‌خوام. اگر عشق اینه که دلت بخواد با همکلاسی قدیمی‌ات ارتباط داشته باشی باید شوهرت اجازه بده، من این عشقو نمی‌خوام. اگه عشق اینه که حتی خونه پدر و مادرت می‌خوای بری باید از شوهرت اجازه بگیری، من نمی‌خوامش.

اگه عشق اینه که هر شب باید استرس داشته باشی الان که شوهرت از در خونه میاد، هرچی گفت باید جواب بدی، بخندی یا نخندی، خلاصه فکر کنی که باید با عشقت که می‌گه از کار بیرون خسته و کلافه‌ست، چجوری برخورد کنی و استرس داشته باشی که خوشش میاد یا نمیاد از برخوردت، من این عشقو نمی‌خوام. اگه عشق اینه که نتونی به راحتی بین بچه ها و پدرشون، تو موضوع مورد بحثشون قضاوت کنی، باید طرف شوهرت رو بگیری، من این عشقو نخواستم.

اگه عشق اینه که نتونی به شوهرت بگی دلت می‌خواست تو هم مثل خواهرت دوباره درس خوندن رو ادامه بدی، من این عشقو نخواستم. اگه عشق اینه که شوهرت تو جمع بهت اشاره بزنه که دیگه حرف نزن، نخند، من این عشقو نخواستم. خلاصه به مادرم گفتم که اگر عشق اینه که شما نتونی بعنوان مادر فرزندت بهش اجازه بدی که برای تحصیل بره یه شهر دیگه دانشگاه و تنها پدرش این حق رو داره، مادر همون بهتر که من اصلن عاشق نشم…

مادرم گفت شاید عشق من یک جور دیگه بود و عشق راستکی جور دیگه‌ست!

روایت رسیده به کانال کارزار خشونت خانوادگی، رشت

روایت انسیه از خشونت خانوادگی

انسیه قبل از ازدواج در سازمانی کار می‌کرد که با مردان به ماموریت می‌رفت. وقتی‌که ازدواج کرد شوهرش اجازه کار به او  نداد و او هم قبول کرد و خانه‌دار شد. زمانی‌که بچه اولش شش ساله شد، در مدارس تدریس می‌کرد. بعد از مدتی با بهانه‌گیری‌های همسر از آن کار هم استعفا داد.

شوهر در منزل بهانه‌های زیادی می‌گرفت و کم‌کم از اینکه به‌تنهایی جایی برود مانع می‌شد، از لباس پوشیدن و آرایش او مدام ایراد می‌گرفت و از اینکه با دوست یا خواهر به تنهایی معاشرت کند ممانعت به عمل می‌آورد. حتی رفتن به خانه پدر و مادرش را منوط به اجازه خودش می‌دانست. در همه شئون زندگی انسیه دخالت می‌کرد. زمانی که بچه دوم را هم آورد فرقی نکرد و دخالت‌ها ادامه داشت تا اینکه همسر قصد رفتن به خارج را کرد. انسیه مخالف بود ولی همسر گفت مهم نیست آمدنت ولی بچه ها را من می‌برم. او نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد. اگر بماند در ایران نه کاری دارد و نه بچه هایش را دارد. در نتیجه تصمیم گرفت که همراه او به خارج برود. در خارج هم در رابطه با درس خواندن انسیه و کار کردن بیرون بهانه می‌گرفت و باز او را در خانه ماندگار کرد. در تمام دوران زندگی آنقدر او را متکی به خود بار آورده بود که اعتماد به نفس را از او گرفته بود و قدرت تصمیم‌گیری را از او سلب کرده بود. او چندین سال به همین نحو زندگی کرده و همیشه درگیری و تنش داشته و زندگیش فارغ از هر تعامل و  پیشرفت بوده است.

 روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار خشونت خانوادگی

ایجاد ممنوعیت برای زنان در خروج از خانه، از مصادیق خشونت است.

صدای قفل کردن درب حیاط هرروز تو کوچه می‌پیچید

هر روز از خانه بیرون می‌رفت، صدای قفل کردن درب حیاط تو کوچه می‌پیچید و ما هم فکر می‌کردیم که کسی خانه‌شان نیست، غافل از اینکه زنش در خانه بود و همچنان در را قفل می‌کرد. تا اینکه بچه‌ها بزرگ شدند و نیاز به مدرسه رفتن داشتند و آنوقت تنها صبح‌ها در خانه قفل نبود. اما عصرها که زن، بچه ها را به خانه برمی‌گرداند، همچنان دوباره در خانه قفل می‌شد. بارها شده بود که همسایه‌ها برای نذری یا برای موضوعی در خانه‌شان را می‌زدند قبل از اینکه شوهرش خانه بیاید و او تنها می‌گفت، بی زحمت بعدن بیاید، فعلن نمی‌توانم در را باز کنم. تا اینکه پسر بچه‌هایش بزرگ و بزرگتر شدند و بعدها دختری هم به دنیا آورد. اگر مرد خانه، در را قفل نمی‌کرد، بمحض اینکه در خانه‌شان زده می‌شد، پسرها در را باز می‌کردند و برای سوال جواب می‌گفتند فعلن پدرمان خانه نیست. کنجکاو شده بودم که چطور این همه سال این زن توانسته بود به چنین زندگی‌ای ادامه دهد. یک بار شنیده بودم از مادرم که برایش درد دل کرده بود.

زمانی که برای سفره نذری در خانه یکی از همسایه‌ها جمع شده بودند. او گفته بود که شوهرش خسیس نیست و خیلی خصوصیات خوب دارد، مثلن اینکه به فکر بچه‌هاست اما مشکلش شکاکی اوست و آن‌هم تا بهش ایراد می‌گیرید می‌گوید بدلیل دوست داشتن زیاد تو و بچه‌هاست. اوایل زندگی بخاطر مخالفت‌ام چند بار از او کتک هم خوردم اما دیگر با بزرگتر شدن بچه ها، بخصوص پسرها وضع بهتر شده، چون بهم اجازه می‌دهد گاهی به تنهایی با بچه‌ها به خرید بروم. شاید حساسیت‌اش کمتر شده. یکی از پسرهایم با اینکه هنوز یازده سالش است، اخلاقش خیلی شبیه اوست. او برای کوتاهی دامن دختر پنج ساله‌ام گاهی بهانه‌گیری می‌کند. گاهی سر همین قضیه باهاش جر و بحث می‌کنم. اما شوهرم میگه مثل من غیرتی بار اومده. وقتی لبخند رضایت رو در چهره‌اش می‌بینم، خیلی برای دخترم غصه می‌خورم.

او به مادرم می‌گفت: همش می‌گم چرا دیپلم گرفتم، کاش منم مثل خیلی‌های دیگه اصلن مدرسه نمی‌رفتم، شاید خیلی از چیزها رو نمی‌دیدم و راحت‌تر خیلی از اخلاق‌ها رو تحمل می‌کردم. ما در خانواده‌ای مذهبی و سنتی بزرگ شده بودیم، اما پدرم من و خواهرهایم رو اجبار نمی‌کرد که باید با حجاب بیرون بروید، در حد خودمان رعایت می‌کردیم. الان خواهرهایم بعد از ازدواج بازهم به همان شکل لباس می‌پوشند. فقط من بین آنها که شوهرم مهندس کشتی ست و مثلن از همه‌شان تحصیل کرده‌تر است، مجبور به رعایت خیلی چیزها هستم. گاهی به مادرم می‌گویم یعنی دیگر شوهر قحط بود؟ می‌گوید زندگیت به این خوبی!

اما او تنها خودرو، خوراک و پوشاک‌ام مدنظرش است. می‌دانم که خیلی از چیزها را می‌بیند. بارها گفته‌ام که مثل یک زندانی هستم… اگر یک مهمانی بروم، بعدش حتمن یک دعوا داریم که چرا تو فلان حرف را زدی یا چرا فلان خنده‌ را در مهمانی کردی و فلانی هم بود و نمی‌دانم این فلانی‌ها چطور همیشه به چشم او می‌آیند. حالا دیگر خیلی از چیزها را ندید می‌گیرم، اما نگران بزرگ شدن دخترم هستم و نگرانم که یکی از پسرهایم دقیقن مثل پدرش رشد می‌کند و چند سال دیگر نکند که شاهد زندگی دختر دیگری باشم که مثل من باید حتی باز کردن در خانه، که یکهو دلش هوای قدم زدن می‌کند را در دل نگه دارد و تنها در خیال خود…

 روایت رسیده به کانال کارزار خشونت خانوادگی، رشت

تنها به خاطر اینکه مخالف خروج خواهرم از منزل بود

بعنوان عضوی از خانواده اگر بخوام نمونه‌ای از تجربه خشونت رو در خانواده خودم عنوان کنم، می‌تونم به مانع شدن پدرم برای خروج خواهرم از منزل اشاره کنم! یعنی پدرم اصلن راضی نیست و متقاعد نمی‌شه که خواهرم بخواد تنها از منزل خارج بشه و مدتی منزل رو ترک کنه، حتی یک یا دو ساعت…!

یک بار هم ۸-۹ ماه قبل خواهرم با اطلاع قبلی (از چند روز قبل) با قصد رفتن به خانه دوستی که از قبل دعوت‌اش کرده بود، صبحی از منزل خارج شد و بعد از ظهر، حوالی ساعت ۳ به خونه برگشت. همین موضوع باعث شد تا پدرم با بدترین، نادرست‌ترین و زننده ترین حالت، بدون اینکه تا به امروز درمورد این موضوع مستقیم با خواهرم صحبتی کرده باشه (تقریبن یک سال و نیم تا به امروز با هم صحبت نمی‌کنن!) پیش فامیل‌ها و آشناها و پشت سر خواهرم شروع کنه به تهمت زدن و تبلیغات منفی درمورد خواهرم!!!  فقط بخاطر اینکه خودش مخالف خروج خواهرم از منزل بود!

روایت رسیده به کانال کارزار خشوننت خانوادگی، رشت

باید مردها و سرپرستان خانواده را مطلع کرد

من به عنوان یک دختر به دلیل محدودیت‌های بیش از حدی که داشتم نتونستم با دوستام رابطه خوبی رو ادامه بدم و تنها شرط خارج شدن من از خونه، تحصیل چیزی که نمی خوامش.

پدرم در طول زندگی منو مورد تحقیر و تندی قرار داد و من [رو] چون دختر بودم بیشتر مورد بداخلاقی قرار داد. ولی در مقابلش از من انتظار احترام و مهربانی دارد چیزی که در من کشته شد.

حتی این افکار زن‌ستیزانه رو به اعضای دیگر خانواده رواج داده که توی رفتارشون نسبت به خودم و مادرم دیدم. تو خانواده ما اگه مرد کاری کنه، خطایی کنه، به چشم نمیاد ولی زن حق اشتباه نداره و باید مجازات بشه.

در آخر تنها چیزی که به من پیشنهاد میشه سکوته. به من یاد دادند مرد حق داره تا دم صبح بیرون باشه ولی دختر حتی برای یک ساعت خارج شدن از خونه یا اجازه می گیره و محدود میشه یا یکی همراهش باشه به شکل سرباز.

به نظرم بدترین بُعد خشونت، روحی و روانی است و بیشتر از همه باید مردها و سرپرستان خانواده را مطلع کرد (پدر و مادر)

روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی

دل‌نوشته یک زن: چرا به قانون منع…

شهلا انتصاری– یک روز مانده به هشت مارس چند روزه که بی‌قرار و غمگین خواهرم بیمار است. می‌روم بیمارستان می‌گوید پرستار با شما کار دارد. خانم پرستار می‌گوید بیمار شما همسر دارد؟ میگویم فوت‌شده. پدر و برادر دارد؟ می‌گویم بله. می‌گوید: بیایند اینجا برگه عمل را پر کنند. می‌گویم خواهر بزرگش هستم بدهید من امضا کنم. می‌گویند: نمی‌شود خانم به ما ایراد می‌گیرند. می‌گویم چه اهانت بزرگی شما زنان ناراحت نمی‌شوید؟ باحالتی بی‌اعتنا بدون نگاه به من باز می‌گوید: نمی‌شود خانم نمی‌شود.
اون لحظه دلیل غمم رو فهمیدم با بغض در گلو آمدم به خواهرم جریان را گفتم و برای اینکه او را ناراحت نکنم رفتم دستشویی و بغضم ترکید.

وقتی بچه بودم با خودم می‌گفتم وقتی بزرگ بشم میتونم اوضاع رو تغییر بدم یاد نوجوانی‌ام افتادم. میهمانی از مشکین‌شهر به خونه ما اومده بود و با زنش جر و بحث می‌کرد. ناگهان سیلی محکمی به او زد که دهانش پر از خون شد. من که نوجوانی پر هیجان بودم با عصبانیت به زن گفتم چرا جوابش رو نمیدی؟ او مرتب گریه می‌کرد و خیلی ترسیده بود. موقع تعارف خوراکی به میهمان مرد با خشم به او نگاه می‌کردم و تعارف نمی‌کردم. پدرم با عصبانیت به اتاق دیگر اومد و می‌خواست به من حمله کند. مادرم نگذاشت. می‌گفت به تو چه مربوط زنشه. چقدر تو پررو شدی.
به دانشگاه رفتم خوشحال بودم که اونجا می‌شود کاری کرد در آنجا نیز بارها شاهد این تبعیض بودم. از نوجوانی با خودم عهد کردم در راه این مبارزه نباید کوتاه بیام و الان دلیل ناراحتی و سرگشتگی چندروزه را می‌فهمم وقتی به عقب برمی‌گردم طاهره قره العین رو می‌بینم که در آن شرایط برای حق پوشش جانش رو داد ولی من اندر خم یک کوچه‌ام.

 

کار کردن به من جسارت داد

دختر و فرزند اول از یک خانواده‌ی ۵ نفره‌ام با دو برادر. مادرم ۱۷ ساله و پدرم ۲۹ ساله بود زمانی که ازدواج کردند. هر دو در زمان ازدواج تا کلاس نهم بیشتر درس نخوانده بودند. مادرم بعد از ازدواج، به تحصیلش ادامه داد و توانست فوق‌دیپلم و بعدها لیسانسش را بگیرد. از وقتی یادم می‌آید مادرم معلم بود و چرخ زندگی ما با درآمد او می‌چرخید چون پدرم اغلب بیکار بود. پدرم به تحصیلات ما خیلی اهمیت می‌داد. من توانستم لیسانس خودم را بگیرم.

پدرم با ما گاهی بسیار خشن بود. البته با مادرم خشونت فیزیکی نداشت و بیشتر ما را می‌زد. فقط یک‌بار دیدم که مادرم را بزند. گرچه به‌نوعی دیگر مادرم را آزار می‌داد. مثلا با اینکه از نظر مالی تقریبا بیشتر هزینه‌ها را مادرم تأمین می‌کرد اما پدرم مطلقا در کارهای خانه کمک نمی‌کرد، یعنی حتی یک لیوان آب را برنمی‌داشت. نمی‌دانم چطور مادرم می‌توانست این همه کار را با هم انجام بدهد. هم درس می‌خواند هم کار خانه را خیلی کامل انجام می‌داد و هم کار بیرون را. مادرم حتی لباس زیر شوهرش را هم می‌شست و از منم توقع داشت بعد از ازدواج همین کار را بکنم. مادر من تحت ستم مضاعفی قرار داشت که خودش کاملا پذیرفته بود و حتی نمی‌دانست که مورد ستم قرار دارد. او اغلب تحت فشار مالی بود. با اینکه بیشتر درآمد خانه را درمی‌آورد، نحوه‌ی هزینه کردن آن را پدرم تعیین می‌کرد.

ما یک خانواده‌ی پدرسالار واقعی بودیم. من، مادرم و برادرانم تحت سلطه پدرم بودیم. با این حال، پدرم بین من و برادرانم خیلی تفاوت می‌گذاشت. آن‌ها چه از نظر مالی و چه آزادی عمل، وضع بهتری داشتند. هرچند آزادی آن‌ها هم کم بود. پدرم اغلب سر هر دعوایی که با من می‌کرد تهدیدم می‌کرد که نمی‌گذارد دیگر به مدرسه بروم. درصورتی‌که اگر نمره‌هایم کم می‌شد کلی تحقیرم می‌کرد. پارادوکس عجیبی بود که در رابطه با درس خواندن داشت از یک طرف مشوقمان بود و از یک طرف چون می‌دانست به درس خواندن خیلی اهمیت می‌دهم از همین طریق من را تهدید می‌کرد. یک‌بار که با من دعوایش شد و حسابی کتکم زد، همه‌ی کتاب‌هایم را پاره کرد و گفت حق ندارم به مدرسه بروم.

قبول شدنم در دانشگاه نقطه عطف زندگی‌ام بود. از این نظر که می‌توانستم یک مدت دور از سلطه‌ پدر باشم. در  دوره‌ دانشجویی‌ام ازدواج کردم. مشکلاتی که حین تحصیل با پدرم داشتم، به‌خصوص مشکلات مالی باعث شده بود فکر کنم سربار خانواده‌ام. مادرم با حقوق معلمی، فوقش می‌توانست از پس قسط‌های خانه و تهیه اثاث آن بربیاید. این مشکلات باعث شد با یکی از پسران دانشگاهی که شاگرد اول بود و بسیار کوشا، دوست شوم و ازدواج کنم.

تا زمان فارغ‌التحصیلی، به تهران یعنی محل زندگی او نیامدیم. با اینکه می‌دانستم اختلافات فرهنگی زیادی بین ما هست، تصورم از خانواده‌اش این بود که اگر برویم تهران به ما کاری ندارند. ولی زمانی که به تهران آمدیم فهمیدم چه اشتباهی کرده‌ام. یک خانواده با فرهنگ کاملا متفاوت از فرهنگ خانواده من. مذهبی، سنتی، خشک، پرجمعیت و همه با هم تنیده هم چون خانواده‌های گسترده، که وقت و بی‌وقت به کار ما کار داشتند.

تا زمانی که دانشگاه بودیم، رفتار شوهرم متفاوت بود. ولی با کوچ ما به خانه خانواده او، رفتارهایش حتی در زمینه‌های مالی برگشت. در دوره‌ دانشگاه با اینکه درآمد چندانی نداشت، همیشه دست پر به خانه می‌آمد و کمبودی حس نمی‌کردم. موقع لباس خریدن هر چیزی که لازم داشتیم در حد توان مالی خود می‌خرید. ولی بعد از آمدن به تهران، با وجود درآمد بالا، خست زیادی نشان می‌داد و من را در مضیقه می‌گذاشت. فوق‌العاده مردسالار بود. همه‌چیز را باید با اجازه‌ او انجام می‌دادم. وقتی دنبال کار می‌گشتیم، دائما کلنجار می‌رفت که لزومی ندارد به سر کار بروم چون درآمدمان کافی است. در این زمینه به نظرم خانواده‌اش خیلی مقصر بودند. به اعتقاد آن‌ها زن نباید بیرون از خانه کار می‌کرد و این را با دخالت‌هایشان به او گوشزد می‌کردند. ولی چون ما از ابتدا روی آن توافق کرده بودیم نتوانست جلوی من را بگیرد.

همیشه خشونت داشت. همان ماه اول که نامزد بودیم، دست روی من بلند کرد در یک دعوای بدی که هر دو طرف رفتار کنترل شده‌ای نداشتیم. ولی یک مدت خوب شد. به‌محض آنکه به تهران آمدیم و بچه‌دار شدم، دوباره خشونت‌هایش شروع شد. همان دو سه ماه اول ازدواج، حرف از طلاق زدیم. آن موقع‌ها مسئله‌ طلاق فقط از سمت او مطرح می‌شد. من از طلاق می‌ترسیدم. ترس من به دلیل این بود که برخلاف میل پدر و مادرم ازدواج کرده بودم و از عواقب اجتماعی طلاق هم می‌ترسیدم. حتی اگر مستقل هم بودم، طلاق نمی‌گرفتم. اواسط سال ششم ازدواجم، بعد از حدود نه ماه کشمکش، بالاخره برای اولین بار این مسئله از سوی من مطرح شد. یعنی تهدید کرده بودم که اگر خشونت او ادامه پیدا کند، طلاق می‌گیرم شاید به دلیل سرکار رفتن و آشنایی بیشتر با اجتماع، جسارتم بیشتر شده بود.

۵ سال بعد از ازدواج و پایان دانشگاه،  فقط در خانه نشسته بودم و ذهنم بسته مانده بود. ولی بعد که به سرکار رفتم، تاثیر عمیقی گرفتم. هم استقلال بیشتری پیدا کردم و هم در فضای بیرون با افراد دیگری که به من اعتمادبه‌نفس می‌دادند و از کارم تعریف می‌کردند آشنا شدم و همه‌ این‌ها توانست تحقیرهای او را نزد من قبیح‌تر کند. در ضمن در فامیل ما قبح طلاق با طلاق چند نفر شکسته شده بود. هیچ راهی غیر از طلاق برای راحت شدن از خشونت همسرم نمی‌دیدم. چرا که رفتارهایش به نظر خودش خشونت نبود، بلکه از نظر خودش خیلی هم طبیعی رفتار می‌کرد.

ابتدا فکر می‌کردم توانایی تغییر او را دارم ولی به‌مرور فهمیدم نمی‌توانم کسی را که رفتارش شکل گرفته تغییر دهم و خودم و بچه‌ام داریم زیر بار دعواهای هرروزه له می‌شویم. همسرم برای آزار من، گاهی پسرم را می‌زد. پسرم در کل از او خیلی می‌ترسید. من هم دیگر کم‌کم دست بزن پیدا کرده بودم و زمانی که از کوره درمی‌رفتم او را می‌زدم. احساس می‌کردم جز دعوا راه دیگری برای حرف زدن بلد نیستیم. خانواده‌ام کاملا مخالف طلاق نبودند ولی به دلیل آبروریزی و بچه می‌گفتند تحمل کن. نمی‌توانستم در آن خانه، سرمایه‌ای جمع کنم چراکه از وقتی به سرکار رفتم حتی برای بچه هم پولی نمی‌داد و حقوقم کفاف خرجی‌مان را به‌زور می‌داد و باید تا قران آخر پولم را خرج می‌کردم.

وقتی تصمیم به طلاق گرفتم، موانع قانونی، سد اصلی کارم بود. چون  شروط ضمن عقد را امضا نکرده بودم کارم با مشکل روبرو شد. اما یک جورایی به او القا کردم که اوست که می‌خواهد من را طلاق ‌دهد. ما توافق کردیم که حضانت بچه به من برسد البته نمی‌دانستم آن موقع این توافق معنا ندارد چون پسرم چهار سال داشت و طبق قانون حضانتش با من بود. قاضی کاملا مردسالارانه برخورد کرد که متأسفانه بعدا برای مشکل حضانت بچه‌ام بازهم قاضی دعوای ما او بود. به شوهرم گفت که با وجود توافق بر سر حضانت بچه، می‌تواند هرلحظه که بخواهد، حضانت را پس بگیرد، ولی نفقه را به دوش من انداخت که بعدا فهمیدم کارش درست نبوده است.

با پولی که از اجرت‌المثل گرفتم توانستم آپارتمان کوچکی رهن کنم. به سختی جایی گیر آوردم. در محله‌ای که اجاره‌ها ارزان‌تر بود و می‌خواستم خانه اجاره کنم به زن بدون همسر به‌راحتی خانه نمی‌دادند. پسرم به‌راحتی با مسئله طلاق ما کنار آمد.

به دلیل وجود پسرم، ارتباط ما همچنان برقرار بود؛ البته با تشنج بالا. گاهی بچه را می‌برد و پس نمی‌آورد و تهدید می‌کرد که دیگر بچه را پس نمی‌آورد. به من تهمت می‌زد که قبل از ازدواج روابط نامشروع داشتم. بهم می‌گفت سر کارت می‌آیم و آبرویت را می‌برم. می‌خواستم از او شکایت کنم ولی می‌ترسیدم راه به‌جایی نبرم. این اواخر هر بار که به دنبال بچه می‌آمد، پسرم گریه می‌کرد و التماس می‌کرد که زود بروم دنبالش. می‌گفت «بابا بهم می‌گه دیگه برنمی‌گردونمت».

دفعه آخر اصلا از بغلم پایین نمی‌آمد که با پدرش برود. همان بار هم بچه را برد و تا چند ماه برنگرداند. طی همین چند ماه ازدواج کرده بود و می‌خواست بچه را پیش خودش نگه دارد. حتی نمی‌گذاشت با بچه‌ام حرف بزنم. برای دیدن پسرم شکایت کردم. قاضی که از شانس بد من همانی بود که حکم طلاقم را صادر کرد، بدون گوش دادن به حرف‌هایم، حکم حضانت را صادر کرد. با وجودی که به یاد داشت که توافق کرده بودیم حضانت بچه تا ۱۵ سالگی با من باشد، حکم کرد تنها ۱۲ ساعت در هفته حق دیدن بچه‌ام را دارم درحالی‌که صرف‌نظر از آن توافق،‌ قانونا هم حق نگهداری پسر تا ۷ سالگی با مادر است و پسر من ۵ سال بیشتر نداشت و بازهم درصورتی‌که برای همسر سابقم در حکم اولی که داده بود ۲۴ ساعت تا ۴۸ ساعت حق دیدن هفتگی در نظر گرفته بود. وقتی به او اعتراض کردم که چرا من را تنبیه می‌کند درصورتی‌که همسرم برخلاف قانون و توافق قبلی، من را از دیدن پسرم محروم کرده است و تقریبا بچه را دزدیده است گفت اگر زیاد حرف بزنم همین ۱۲ ساعت را هم به من نمی‌دهد. هنوز نتوانسته‌ام مشکل قانونی حضانت بچه‌ام را حل کنم. وقتی وکیل گرفتم و وکیلم با وکیل همسر سابقم حرف زد. حرف‌های مسخره‌ای بینشان ردوبدل شده بود. او و کیلش به من می‌گفتند که دوست پسر دارم و تهدیدم می‌کردند که صلاحیت اخلاقی ندارم.

از طرفی در سرکارم هم بعد از طلاق مشکلات زیادی داشتم. آزار روانی و جنسی می‌دیدم. طوری که سعی می‌کردم مسئله‌ طلاقم را عنوان نکنم. این مسئله به‌قدری بهم فشار آورد که کارم را عوض کردم. خوشبختانه در محیط جدید کاریم، مدیرعاملمان به زن‌ها خیلی بها می‌دهد و کسی اینجا حق کوچک‌ترین برخورد با زن‌ها را ندارد. امسال بعد از گذشت ۷ سال از فارغ‌التحصیلی‌ام، در تلاش هستم که درسم را ادامه دهم.

روایت از گیلان

* این تجربه پیش‌تر در خشونت بس منتشر شده است

مادر آزرده، خشونت علیه زنان و نقش آگاهی

نویسنده: محمدرضا نیک‌نژاد

بازیگوشی‌های پسربچه‌ پرانرژی و سرو زبان‌دار به راه بود. شیرین‌کاری‌های زبانی و رفتاری‌اش لبخند بر چهره‌ مادر می‌انداخت و لحظه به لحظه بر عمرش می‌افزود. می‌گفت جاهای خالی زندگی‌ام را همین وُروجک پر کرده است؛ خوش سر و زبانی‌اش به او رفته و البته چهره و قد و بالایش. با گفتن این سخن، غم بر چهره‌اش نشست. گفت خیلی دوستش داشتم. از دستم درآوردندش! عاشقش بودم و به خاطرش در برابر پدر و مادر و همه ایستادم. قید همه چیز را زدم، حتی خودم را! با همه چیزش ساختم. بداخلاقی‌هایش، مستی‌هایش، رفیق‌بازی‌هایش و حتی خیانت‌هایش! سال‌ها پنهان‌کاری کردم. نمی‌خواستم کسی بوی ناخوشیِ زندگی‌مان را حس کند. سردی چند‌سال پایانی‌اش کوهی بر دلم بود و فشاری چندین تُنی بر قلبم، اما باز دوستش داشتم! به خاطرِ کارش هفته به هفته خانه نبود و روزهای بودنش نیز باز هم نبود! یار و یاور و مونس تنهایی‌های من این پسر بود و هست. همه بدی‌هایش را به خاطر عشقش، یا نمی‌دیدم یا توجیه می‌کردم، اما واپسین رفتارش… ماه‌ها بود که با یکی از همکارانش زندگی مشترک داشت و منِ ساده‌دل هر بار گمان می‌کردم که در مسافرت کاری است! دیگر نتوانستم تاب بیاورم و باز هم تمام‌قد جلوی خانواده‌ام ایستادم! درخواست طلاق کردم. عکس پروفایل آن خانم را نشان‌مان داد و با اندوهی سنگین و آهی سرد گفت که همه می‌گویند من از او زیباترم! و با ریشخندی از شرم پرسید: «چنین است!؟» لابه‌لای درددل‌هایش چندین‌بار با افسوس گفت اگر قانون را می‌دانستم روزگارم این نبود! اما تلخی داستان مادر و پسربچه‌ شیرینش آن‌جا زهرآگین شد که پسر، ابزار فشار پدر شده بود و راهی برای آزار زن دلداده و مادر مهربان. مرد با این شرط طلاق را پذیرفته بود که تا سن قانونی بچه، مادر حق ازدواج نداشته باشد وگرنه بچه را از او خواهد گرفت! اکنون مادر و بچه تنها زندگی می‌کنند اما پدر…
این روزها همزمان است با سالروز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان و همچنین پویش ملی کارزار «منع خشونت خانگی». در این روزها برخی از کنشگران حقوق زنان با برگزیدن بازه‌ زمانی آذر ٩۵ تا آذر ٩۶ در پی افزایش تلاش برای از میان برداشتن شکل‌های گوناگون خشونت خانوادگی علیه زنان هستند. از این‌رو، شنیدن این داستان تلخ به‌عنوان شکلی دیگر از هزاران شکل خشونت علیه زنان، می‌تواند انگیزه‌ای شود برای تلاش‌افزایی در راستای کاهش ستم‌های قانونی، فرهنگی، اجتماعی و خانوادگی علیه زنان. اما به گواه تاریخ، دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی مانند نوع سیاسی‌شان پیامد خواست اکثریت شهروندان است. ناگفته پیداست که تا خواست جمعی نباشد، تغییری پدید نمی‌آید. اگر هم دگرگونی‌ها بر جامعه تحمیل شود، پس از اندک‌زمانی یا قانون‌های پیشین باز خواهند گشت یا تنها روی کاغذ می‌مانند و آنها به سویی می‌روند و مردم به دیگر سو! یگانه راه رسیدن به دگرگونی، چه در حقوق و چه در نگاه شهروندان، آموزش و آگاه‌سازی است. تا شهروندان احساس دیگرگون شدن را نداشته باشند و تغییر در ذهن‌ها شکل نگیرد، بی‌گمان خواستی برای تغییر پدیدار نمی‌شود. از این‌رو، پیشنهاد می‌شود که دست‌اندرکاران کارزار منع خشونت خانوادگی علیه زنان بیش از هر کنش دیگری در پی آگاه‌سازی زنان باشند. شاید روزی که گام‌های آگاهی‌رسانی برداشته شود، مادرِ داستان تلخ ما نیز پس از سال‌ها آزردگی بتواند هم زندگی تازه و شادِ خودش را داشته باشد و هم کودک دوست‌داشتنی و بی‌گناهش را؛ شاید!

* این مطلب پیش تر در ص آخر روزنامه شهروند، ۲۰ آذرماه ۹۵ منتشر شده است