خسته‌ام از کتک خوردن‌های مکرر، از تحقیر شدن

سلام به دوستان عزیز من واقعا نمی‌دونم چطور بنویسم. خیلی خسته‌ام. از کتک خوردن‌های مکرر. از تحقیر شدن برای اینکه همسرت بعد از ۱۶ سال زندگی بخواد بدون اینکه حق و حقوق قانونی‌ات رو بده تو رو مجبور به جدایی کنه، اونی که با زن دیگه‌ای ارتباط داره.

تا قبل از حضور اون خانم یه زندگی معمولی و خوبی داشتیم. با حضور شخص ثالث زندگیم تبدیل به جهنم شده. از ترس از دست دادن دختر کوچکم مجبور به تحمل هستم. از طرفی تحت فشار دیگران که چرا طلاق نمی‌گیرم. واقعا نمی‌دونم چکار کنم. هفته گذشته آنقدر سرم و به دیوار و زمین کوبید که فکر می‌کردم دیگه مُردم، همه چیز تموم شد.

من همان‌قدر از همسرم ناراحت و دلخورم از اون خانمی که وارد زندگیم شد بیشتر و بیشتر دلخورم. واقعا ازش متنفرم.

روایت ارسال شده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

تمام خشونت‌های گذشته را همراه خشونت‌های جدید تجربه می‌کند

دیگر خسته شده بود، ترجیح می‌داد برای فرار از این بحران هر کاری بکند، ستایش را می‌گویم، کسی که از کودکی فقط و فقط به خاطر جنسیت خود مورد انواع خشونت واقع شده بود، از محرومیت از تحصیل تا حبس شدن در خانه، قطع رابطه با دوستان و…

در سن کودکی (۱۷) فقط برای رهایی از محیط پیرامون تصمیم به ازدواج گرفت که علتش عاشقانه زندگی کردن و دل سپردن به زیبایی‌ها و به دنبال هدف رفتن نبود، فقط و فقط رهایی. ولی در واقع خشونتی را به خود اعمال کرد تا از خشونتی دیگر فرار کند.

حالا ستایش تمام خشونت‌های گذشته را همراه با خشونت‌های جدید تجربه می‌کند، در ۱۸ سالگی ناخواسته باردار شد و به گفته خود او باید همواره مانند یک زندانی زندگی کند…

روایت ارسال شده به کارزار منع خشونت خانوادگی، تهران

کانال کارزار:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

روایت یک مددکار اجتماعی پیرامون خشونت خانگی علیه زنان در کردستان (۳)

هر جا که دلش بخواد می‌ره. سفرهای داخل و خارج. با دوست و آشنا. اما هرگز ما رو با خودش نمی‌بره.  وقتی هم اعتراض می‌کنم می‌گه: تو که مسافرت دوست نداری! همین که سوار ماشین می‌شی حالت بهم می‌خوره. دخترمون هم که درس داره کجا ببرمش؟ طوری حرف می‌زنه که طلبکار هم می‌شه. من که با رفتنش کاری ندارم. از خدامه که هیچ وقت خونه نباشه اما مشکل فقط مهمونی رفتن و مسافرت رفتنش نیست، از اون‌ور کلی مهمون میاره خونه و من باید مثل کلفت در خدمتشون باشم. این فقط یکی از مشکلات ماست! هر وقت ازش چیزی می‌خوایم می‌گه ندارم اما حاضره دار و ندارشو برای دوست و غریبه به چوب حراج بذاره. در این ۲۵ سال زندگی هیچ خیری ازش ندیدم.

فقط به خاطر بچه‌هام تحمل کردم. بارها به باد کتکم گرفته و دست و پامو شکسته. الان هم چشم چپم مشکل داره. یه بار که کتکم زد گیره موهام رفت توی چشمم و از اون موقع تا حالا چشمم دچار درد و آبریزش شده. هر چی بهش می‌گم که بریم دکتر اهمیت نمی‌ده. جایی رو ندارم و گرنه هیچ وقت توی این خونه نمی‌موندم. هر بار که برگشتم خونه پدر، با جنگ و دعوا به جونم افتادن که تقصیر خودته و شوهرت هیچ مشکلی نداره. هرگز کسی حمایتم نکرد. هیچ کس درد و رنج من رو در این زندگی نفهمید. دریغ از یه دست حمایتگر!  بارها فکر خودکشی به سرم زده اما فقط به خاطر بچه‌هام این کار رو نکردم. گفتم بذار از آب و گل در بیان..هر چند اونها هم در این زندگی رنگ آرامش رو ندیدن. پسر بزرگم دو سال پیش از خونه فرار کرد و الان هیچ خبری ازش ندارم. اون یکی پسرم هم که درسش رو ول کرد و الان در یه شرکت کار می‌کنه اما با ما زندگی نمی‌کنه.  دختر بزرگو  همین‌که قد کشید روونه خونه شوهرش کردیم.  من راضی نبودم اما شوهرم بدبینه. میگه:  خوب نیست دختر دم بخت خونه باباش بمونه.  الان فقط دختر کوچیکم با ما زندگی می‌کنه که اونم فعلا مدرسه می‌ره.  دو سه سال دیگه اونم شوهر می‌ده و من می‌مونم با این زندگی جهنمی.

طی سال‌های اخیر زنان با افزایش آگاهی و دستیابی به موقعیت‌های اجتماعی-اقتصادی، توانسته‌اند بر علیه خشونت‌هایی که در حریم خصوصی خانه و خانواده بر آنان اعمال می‌شود، تسلط یابند و در برابر اعمال خشونت واکنش فعال از خود نشان دهند، به عبارت دیگر زنان مانند گذشته حالت تسلیم و انفعال به خود نگرفته و با واکنش فعال خود مانع بازتولید خشونت در خانواده می‌شوند. عوامل زمینه‌ای مانند افزایش اگاهی زنان، افزایش تحصیلات، موقعیت اقتصادی-اجتماعی، حمایت خانوادگی، دسترسی به منابع اجتماعی و …  زنان را در برابر خشونت خانگی توانمند ساخته و آنان را قادر می‌نماید حالت تسلیم و پذیرش را در هم شکسته و مانع بازتولید خشونت شوند.

شکل زیر چرخه بازتولید و زوال خشونت و عوامل زمینه‌ای مؤثر در مقابله با خشونت علیه زنان را به تصویر می‌کشد.

 

چرخه بازتولید و زوال خشونت خانگی علیه زنان در کردستان

بسیاری از زنان به ویژه زنان قشر فرودست، فاقد آگاهی، مهارت و منابع حمایتی در مقابل خشونت، با واکنش منفعلانه خود منجر به تولید و تکثیر خشونت خانگی در ابعاد مختلف می‌شوند. این گروه از زنان در بسیاری از موارد به صورت غیر مستقیم، تسلیم و انفعال را به دختران خود نیز می‌آموزند، چرا که به زعم آنان در شرایطی که هیچ نوع منبع حمایتی برای خود سراغ نمی‌یابند، چاره‌ای جز پذیرش و ماندن در شرایط خشونت بار ندارند و این گونه است که چرخه خشونت از تولید باز نمانده و همچنان تکرار می‌شود.

علی‌رغم اینکه زنان در کردستان در مقایسه با گذشته از تحرک اجتماعی بسیاری برخوردار بوده و موقعیت خود را بهبود بخشیده‌اند، اما همچنان در این منطقه زنان بسیاری هستند که زیر بار خشونت و بدون هیچ حمایت و پشتوانه‌ای زندگی را به سر می‌برند. پیامدهای خشونت خانگی چنانچه در این روایت نیز مشهود شد شامل عدم سلامت جسمانی، عدم سلامت روانی، افسردگی، میل به خودکشی، فرار کودکان از خانه، ازدواج زود هنگام دختران، اضطراب، احساس ناامنی، احساس درماندگی آموخته شده و بسیاری پیامدهای دیگر است.  آنچه در میان زنان خشونت دیده مشاهده می‌گردد مشارکت خانواده در بازتولید خشونت است که به صورت عدم حمایت از زنان پدیدار می‌شود و آنان را خلع سلاح نموده و وادار به سکوت و تحمل شرایط می‌کند. زنانی که فاقد سرمایه مالی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی هستند به طور قطع در چرخه خشونت گرفتار آمده و برون رفت آنان از این چرخه منوط به حمایت‌های گسترده قانونی و توانمندسازی زنان در ابعاد مختلف است.  این در حالی است که در ایران قانونی در دفاع از زنان در مقابل خشونت خانگی وجود ندارد و در صورتی که زن از حمایت خانواده و توان کافی و لازم برخوردار نباشد، یا ناچار به تحمل و تأیید خشونت است و یا اینکه محیط خانوادگی را ترک می‌نماید و در هر دو حالت آسیب پیش روی زنان قرار دارد.

قصد دارم روایت‌های دیگری پیرامون خشونت خانگی علیه زنان در کردستان گردآوری نمایم و در نهایت به تحلیل و ارائه راهکار بپردازم.

کبری واعظی، کارشناس ارشد مددکاری اجتماعی، اردیبهشت ۱۳۹۶

روایت خودکشی نوعروس هفده ساله

پروین ذبیحی، بیمارستان مریوان

اسمش (س) است و هفده سال بیشتر ندارد. دیروز با خوردن قرص دست به خودکشی زده و در بیمارستان بستری است. علت را می‌پرسم می‌گوید مادرم را اصلا به یاد نمیارم. دوسالم بود که پدرم طلاقش داد و بعد از مدتی مجددا ازدواج نمود. پدرم نیز دوبار دیگر ازدواج نمود و من بیشتراز ۱۵ سال مورد خشونت و آزار ناماداری‌ها و کم لطفی و بی‌اعتنایی پدرم بودم.  در روستای (ز) از توابع مریوان زندگی می‌کردم.

به هر بدبختی بود تا سال سوم دبیرستان ادامه تحصیل دادم. تا اینکه از شانس بد و سیاه‌بختیم مرا به پسر جوان بیست ساله بیکار شوهر دادند برخلاف میل و رضایت خودم و به اجبار نامزد شدم. آهی می‌کشد و می‌گوید اگر حرفم را گوش کرده بودند کارم به اینجا نمی‌کشید.

خلاصه یکماه پیش به خانه بخت رفتم، خانه بخت که چه عرض کنم خانه سیاه‌بختی. شوهرم علاف و بیکار و ما در خانه پدر شوهرم مستقر شدیم. در طی این یکماه به شدت آزارم دادند از همسرم گرفته تا بقیه اعضای خانواده.

در این هنگام مرد مسن بلند بالایی که بعد فهمیدم پدر شوهرش است اومد تو اطاقی که (س) بستری بود و سرسری و با اخم و تخم احوالش را پرسید و بعد بدون توجه به محیط بیمارستان و رعایت حال مریض‌ها شروع به داد وبیداد و تهدید کرد: بیچاره‌تون می‌کنم ازتون شکایت می‌کنم مگر پسرم مشکلی داره که خودتو می‌کشی و با تهدید کردن بیرون رفت: نانت ندادیم آبت ندادیم چی کم داشتی؟
(س) به گریه افتاد. تنها همراهش زن عمویش بود. نه از خانواده پدری و نه همسر کسی به دیدارش نیامده بود. گفت می‌بینی این زندگی منه چقدر تحمل دیگه طاقتم تمام شده از بچگی تا امروز آزار دیدم. به خدا اصلا آمادگی تجربه زندگی مشترک ندارم هنوز تو عالم بچگیام و رویاهای دوران کودکیم هستم.

خودم را معرفی کردم و کلی براش حرف زدم و از مقابله و مقاومت در برابر خشونت براش گفتم و شماره‌ام را بهش دادم که هر وقت نیاز به کمک داشت بهم زنگ بزنه. کارم در بیمارستان تمام شد و هنگام خداحافظی لبخند تلخی زد و گفت: من اینبار کلی قرص خوردم و نمردم ولی هنوز فکرش تو کله‌ام هست. می‌دانم یکبار دیگر هم به این فکر میفتم تنها قولی که بهت میدم اینه که اگر در دقیقه نود پشیمون شدم بهت زنگ بزنم.

از امروز صبح که در بیمارستان مریوان دیدمش و پای درد دلش نشستم به این میاندیشم راهکار چیست نه برای مقابله با خودکشی بلکه شناسایی خشونت‌دیدگان به جان آمده‌ای که راه نجاتشان را در مرگ و نیستی میابند؟!

مرد فرزند پسر می‌خواست…

روایت درباره‌ی مرد به ظاهر روشنفکر و کتابخوانی است که با زنی ازدواج می‌کند. زن و مرد، دوستانی دارند که آنها صاحب فرزند پسری می‌شوند. به دلیل عمق صمیمیت این دو خانواده، مرد و همسرش نیز تصمیم می‌گیرند بچه‌دار شوند. زن باردار می‌شود و دختری به دنیا می‌آورد. اما این اتفاق نه تنها مرد را خوشحال نمی‌کند بلکه زن را مورد انواع تحقیرها قرار می‌دهد زیرا او فقط فرزند پسر می‌خواسته است.
آنها پس از چند سال دوباره تصمیم می‌گیرند بچه‌دار شوند و تمام انگیزه آنها از این اقدام پسردار شدن است. اما باز هم بچه آنها دختر می‌شود. این بار توهین و تحقیر و تحریم به حد اعلای خود می‌رسد به طوری که مرد روشنفکرنما، خانه و زن و فرزندانش را ترک می‌کند.
در نهایت به اصرار خانواده و اطرافیان بعد از گذشت سه، چهار ماه راضی می‌شود که سر زندگی‌اش برگردد. الان این خانواده در امریکا زندگی می‌کنند. دختر اول آنها یک بار ازدواج می‌کند اما به دلیل مسائل روحی و روانی که تحت تاثیر تربیت نادرست پدر برای او به وجود آمده زندگی ناآرامی داشته و در نهایت از همسرش جدا می‌شود. دختر دوم هم که با مردی خارجی ازدواج کرده صاحب دو فرزند است که اگرچه پسر هستند اما هردو مبتلا به بیماری‌های مادرزادی هستند!
این رویکرد مرد، که جنس مذکر را برتر از جنس مونث می دانسته هم بر همسرش و هم فرزندانش تاثیرات ویرانگری داشته است.
زن باردار می‌شود و دختری به دنیا می‌آورد. اما این اتفاق نه تنها مرد را خوشحال نمی‌کند بلکه زن را مورد انواع تحقیرها قرار می‌دهد زیرا او فقط فرزند پسر می‌خواسته است.

روایت ارسال شده به کارزار منع خشونت خانوادگی، تهران

کانال کارزار خشونت خانوادگی:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

شوهرم مرا وادار می‌کند که دستفروشی کنم

من از طرف همسرم مورد خشونت قرار می‌گیرم. او هر روز صبح من را وادار می‌کند که به پارک بروم و برنج بفروشم. من یک روز از شوهرم خواستم که صد تومن وام بگیرم. پنجاه تومن آن را از او بگیرم. ولی او عصبانی شد و در قندان را به سمت من پرت کرد و با فحش و داد و بیداد من را از خودش دور کرد. من پنج فرزند دارم که در خارج هستند و شوهرم مرا وادار می‌کند که دستفروشی کنم و اگر حرف او را گوش ندهم مرا مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد. با اینکه سن من شصت سال است و دیگر توانایی کار ندارم.

روایت ارسال شده از گیلان به کارزار منع خشونت خانوادگی

کانال کارزار خشونت خانوادگی:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

چون کوچک بودم نمی‌توانستم از خودم دفاع کنم

متاسفانه از طریق برادرم در بچگی مورد خشونت جسمی و روحی قرار گرفتم. در زمان قدیم برادر بزرگ‌تر از طرف پدر و مادر وکیل بود و قدرت تام داشت و می‌توانست بچه‌های کوچک‌تر را تنبیه کند و برادر من به من می‌گفت که حق نداری بیایی دم در خونه وایسی و کوچه ما بن‌بست بود و همه بچه‌ها در آنجا بازی می‌کردند و من هم دوست داشتم که با آن‌ها بازی کنم و هر دفعه که میامد و من را دم در می‌دید به‌شدت من را کتک می‌زد و حبس می‌کرد و می‌ترساند. من وقتی می‌خواستم به حیاط بیایم پشت درخت می‌ایستاد و صدا درمی‌آورد و من را می‌ترساند. تحقیر کردن هم جزو آن بود و من چون کوچک بودم نمی‌توانستم از خودم دفاع کنم و این باعث شد که من فوق‌العاده خجالتی بار بیایم.

روایت ارسال شده به کارزار منع خشونت خانوادگی، تهران

کانال کارزار خشونت خانوادگی:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

 

روایت یک مددکار اجتماعی پیرامون «خشونت خانگی علیه زنان» در کردستان (۲)

در کارگاه خیاطی با او آشنا شدم. دخترکی زیبا و مهربان است. بسان همه دخترکان سرزمینم. می‌پرسم:  چند سال داری؟ می‌گوید: ۱۵  سال. مدرسه می‌روی؟ نه. پدربزرگم دوست نداشت مدرسه برم اما خودم خیلی دوست داشتم. پدربزرگم می‌گه: بهتره خیاطی یاد بگیرم تا اینکه درس بخونم. درس خوندن برای دخترها خوب نیست. پدرم هم با او موافق بود. کلاس هشتم را که در روستا تمام کردم دیگه برای پایه نهم ثبت نام نکردم. چون خونه ما در روستا بود و باید در یکی از مدرسه‌های شهر ثبت نام می‌کردم. پدرم نذاشت من درسم را ادامه بدم. اینقدر بهش اصرار کردم و خواهش کردم که بذاره برم مدرسه اما نذاشت. به پاش افتادم. قول دادم که اگه برم شهر همون دختری می‌شم که شما می‌خواید و هر چی بگید گوش می‌دم. درسهامو خوب می‌خونم و باعث افتخارتون می‌‌شم. اما…

دیگه هیچ وقت پدرمو دوست ندارم. هیچ وقت نمی‌بخشمش چون بین من و بردارم فرق میذاره. میخواد اونو به دانشگاه بفرسته. آرزوی پدر و پدربزرگم اینه که بتونه برای خودش در آینده کاره‌ای بشه. از پدرم، پدرم بزرگم و برادرم بیزارم. ازشون متنفرم. از همه مردها متنفرم چون همه چی رو فقط برای خودشون میخوان. همه چیز این زندگی لعنتی برای اونها خوبه اما به ما که میرسه همه چیز بد میشه…

مادرش می‌گوید: من خودم در ۱۵ سالگی ازدواج کردم نه درسی، نه مدرسه‌ای، نه سوادی! هر چی به پدرش گفتم بذار این بچه حداقل دیپلم بگیره نذاشت. میگه: دختر درس خوندن میخواد چیکار؟! بهتره بره خیاطی یاد بگیره و برای خودش یه درآمدی داشته باشه. میخواد چند ساله دیگه شوهرش بده اگه به من باشه که نمیذارم به این زودی ازدواج کنه. ازدواج کنه که چی بشه که مثل خودم بدبخت بشه؟ ما که نفهمیدیم بچگیمون چطور گذشت! اصلا مگه ما بچگی کردیم؟ تا یه کم قد کشیدیم و به بلوغ رسیدیم سریع تو فکر شوهر دادنمون بودن. من الان ۳۳ سالمه در این سن احساس پیری می‌کنم. هیچ وقت نفهمیدم بچگی یعنی چی؟ جوونی یعنی چی؟ الان هم که زندگی دخترم به اینجا رسیده، پدرم میخواد اونو هم به سرنوشت خودم گرفتار کنه. آخه دختر و پسر چه فرقی داره؟ چرا پسر باید درس بخونه اما دختر نه!؟ هر چی تو گوش شوهرم خوندم که بذار درسشو ادامه بده نشد! پدرم اینقدر تو گوشش خوند که بالاخره کار خودشو کرد!

دخترک اشک می‌ریزد اشک‌هایی بی‌صدا انگار که حتی حق ندارد با صدای بلند بگرید! مادر آهی از سر حسرت بالا می‌آورد و از پنجره دورنمای بیرون را می‌نگرد. نگاهش در دوردست‌ها چیزی را می‌کاود! چیزی بسان یک رؤیا! یک رؤیای از دست رفته که در این حوالی رنگ واقعیت به خود نگرفته است!

منع تحصیل دختران یکی از اشکال خشونت است که در کردستان وجود دارد. هرچند با توجه به افزایش سطح آگاهی افراد و کاهش شکاف جنسیتی، این پدیده تا حد بسیاری کاهش یافته است اما هنوز هم در میان خانواده‌های روستایی مشاهده می‌شود و فرصت تحصیل را از بسیاری از دختران ساکن روستاها سلب می‌کند. کلیشه‌های جنسیتی، تبعیض بین دختران و پسران، محدودیت منابع و امکانات، فقر فرهنگی و اقتصادی همه از عواملی است که در مناطق کردنشین به‌ویژه در روستاهای مرزی ترک تحصیل دختران را به همراه دارد. این در حالی است که بسیاری از خانواده‌ها در مناطق فوق، علیرغم فقر مالی و نبود مدرسه در روستای محل زندگی تمامی امکانات و منابع خود را تجهیز نموده و مقدمات تحصیل پسران را در مدارس شهری فراهم می‌کنند؛ در حالی که اندیشه‌های قالبی پیرامون تحصیل دختران در اذهان عامه آن‌چنان قوی و پایدار است که تحصیل دختران را بیهوده و هدر رفت انرژی و منابع تلقی می‌کند. منع تحصیل دختران در کردستان معمولاً با ازدواج زودهنگام، آن هم بدون آگاهی از مهارت‌های زندگی و مهارت‌های زناشویی، بارداری زودهنگام، آسیب‌های ناشی از بارداری و … اتفاق می‌افتد و در اغلب موارد دختران را در چرخه‌ای از آسیب رها می‌سازد. دختران نوجوانی که در بهترین ایام زندگی خود که همانا فرصت رشد و کسب تحصیل و دانش و مهارت‌های مختلف است، نقش همسری و مادری را به نقشه‌ای زندگی خود می‌افزایند بنیان خانواده‌ای را پی‌ریزی می‌کنند که رکن اساسی آن یعنی «زن» توانمند نبوده و در صورت نبود منابع حمایتی-خانوادگی این بنیان همچنان سست و لرزان و در معرض انواع آسیب خواهد بود.

قصد دارم روایت‌های دیگری پیرامون «خشونت خانگی علیه زنان» در کردستان گردآوری نمایم و در نهایت به تحلیل و ارائه راهکار بپردازم.

 

کبری واعظی، کارشناس ارشد مددکاری اجتماعی، اردیبهشت ۱۳۹۶

همه‌ی کارها باید مطابق میل او پیش می‌رفت

همه‌ی زخم‌ها دیده نمی‌شوند، نوشتن از تجربه‌های خشونت خانوادگی می‌تواند کارساز باشد

فضای خانه همیشه همراه با استرس و ترس بود. زیرا اعضای خانه برای کوچکترین کار مورد بازخواست قرار می‌گرفتند. اگر کاری انجام می‌شد که مخالف نظر پدر بود مشاجره و درگیری به وجود می‌آمد. انگار همه‌ی کارها باید مطابق میل او پیش می‌رفت. حتی در خصوصی‌ترین مسائل هم مداخله کرده و باعث ایجاد تنش می‌شد. حساسیت شدید روی مسائل باعث ایجاد مشکلات روحی شد تا جایی که استقلال و اعتماد به نفس از بین رفت.

روایت رسیده از تهران به کارزار خشونت خانوادگی:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

 

خشونت به هر شکلی نازیباست

خشونت کلامی چه در زندگی خودم و چه زندگی اطرافیانم به وفور مشاهده می‌شد.

خشونت اقتصادی به دلیل خانه‌دار بودن اکثر زنان- که هر وقت همسرم با من مشکل داشت از دادن خرجی خونه امتناع می‌کرد.

ایراد گرفتن از اندام و بدن من چه در تنهایی و گاهی در حضور دوستان واقعاً وحشتناک بود. حتی وقتی از آرایشگاه می‌اومدم و آماده برای رفتن به مجلس عروسی بودم.

تحقیر جلوی بچه‌ها و خانواده‌ام و در عوض از خانم‌های دیگر تعریف و تمجید می‌کرد و مرتب بهم می‌گفت یاد بگیر.

با من بدرفتاری می‌کرد و بعد با خانواده‌ام مهربانی می‌کرد و  در این میون دهانم بسته می‌شد. وقتی شکایت می‌کردم فامیل میگفتن خوشی زیر دلت زده.

خشونت به هر شکلی نازیباست.

روایت رسیده از گیلان به کارزار خشونت خانوادگی:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

جرئت حرف زدن با دیگران را ندارم…

خشونت‌های زیادی دیدم از خشونت کلامی، روانی و جسمی و غیره. ولی جرئت حرف زدن در مورد آن را با دیگران ندارم چون فکر می‌کنم که باید با کسانی در این مورد صحبت کنم که صلاحیت قضاوت آن را داشته باشند و مشکلم را حل کنند نه اینکه مشکلم را زیادتر کنند. برای همین سعی می‌کنم در مورد مشکلاتم کمتر صحبت کنم چون طرف مقابلم خیلی حریف در صحبت کردن و وارونه جلوه دادن حقایق در مورد من هست. طرز صحبت کردن مهم هست که  قدرت بیان من ضعیف هست و همین هم ضعف من را می‌رساند.

روایت رسیده به کانال کارزار خشونت خانوادگی

روایتی از یک دوست

یکی از مسائل مهم که من بسیار بسیار شاهد بودم برای دوستان خودم، موضوع اعتیاد هست که بسیار بسیار پیچیده است و دلایل زیاد داره. و اما موضوع زندگی که برای دوست بسیار عزیزم اتفاق افتاده

رفیق من ازدواج عاشقانه‌ای داشت که تقریبن خانواده همسرش خیلی خودشون رو برتر می‌دونستن ولی به نظر من این طور هم نیست فقط به دلیل اعتماد به نفس بسیار پایین دوستم (از نظر مالی) دلیلی بر این شد که خیلی سرکوفت بهش زدن.

بهر حال الان به دلیل کلاهبرداری که پدرشوهر رفیقم انجام داده و پسرش رو بدون اینکه مقصر باشه درگیر کرده در حدی که بدهکاری میلیاردی از خودش به جا گذاشته برای پسرش (چون خودش فوت شده و تمام چک رو به اسم پسرش گذاشته)، همسر دوستم الان فراری هست ولی با خانمش تلفنی در ارتباطه و هر از گاهی همدیگر رو می‌بینن.

قابل ذکر هست که دارای یک فرزند دختر ۸ ساله هستن. اما متاسفانه دوستم درگیر ارتباطات جنسی و عاطفی با افراد دیگر حتی متعدد شده و کم کم براش عادت و تبدیل به یه لذت شده و دلش می‌خواد از این راه درآمد داشته باشه. خودم خیلی باهاش صحبت کردم و سعی کردم راهنماییش کنم ولی مشکل اینکه دلش نمی‌خواد یاد بگیره و بفهمه به خودش و بدن خودش احترام بگذاره. نمی‌خواد بفهمه که دیگران فقط می‌خوان ازش استفاده جنسی ببرن. نمی‌دونم چطوری آگاهش کنم.

روایت رسیده به کارزار، گیلان


کانال کارزار منع خشونت خانوادگی: @pdvcir

شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل (pdvc.ir at gmail.com) یا ادمین کانال تلگرام کارزار pdvci@ به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.