بچه‌ها تا منو با ماسک دیدن گفتن خانم چی شده؟

سه سال از زندگی مشترک من و همسرم می‌گذشت من معلم بودم و اون کارمند. یک چیزی که توی این سال ها متوجه شده بودم تفاوت فرهنگی بین من و اون بود. و این اختلافات روز به روز بیشتر می‌شد. هر روز سر یک چیز دعوا و مشاجره داشتیم؛ یک روز به پدر و مادرم فحش می‌داد، یک روز دعوا و فحش به خودم. بدون دلیل بهونه می‌گرفت.

یک شب که اوج اختلافمون بود یک‌باره به سمتم حمله کرد و دستشو انداخت تو دهنم. به خودم اومدم دیدم دهنم همه خونیه و خونش اصلا بند نمیاد. بی‌هوش شدم و وقتی بلند شدم دیدم درمانگاه هستم و دهنم رو بخیه زدن.

وقتی اومدم خونه تا صبح بیدار بودم که فردا چطور می‌تونم برم مدرسه با این دهن بخیه زده. تصمیم گرفتم صبح ماسک بزنم.

وقتی رسیدم مدرسه مدیر مدرسه که خواهر شوهرم بود گفت چی شدی؟ گفتم سرما خوردم و به‌خاطر بچه‌ها ماسک زدم.

نمی‌دونم چرا جرات نداشتم بگم که برادرت زده و این بار اولش نیست. نمی‌دونم یک حسی داشتم. حس کوچیک بودن. مدام با خودم می‌گفتم زهرا چت شده تو دختری بودی که تا فوق‌لیسانس درس خوندی و بهترین دانشجو بودی و یک دختر مستقل؛ چرا جرات نداشتم بگم‌.

با همین حال رفتم سرکلاس، درس مطالعات اجتماعی.

بچه‌ها تا منو با ماسک دیدن گفتن خانم چی شده؟

گفتم سرما خوردم.

ولی همین‌طور اشک‌هام سرازیر شدن.

بچه‌ها همه نگران شده بودن که چرا این طوری شد.

گفتم درد دارم و حالم خوب نیست.

دردم بخیه‌هام نبودن. دردم قلب شکسته‌ام بود که توی این سه سال مدام زخم دیده بود ولی جرات گفتن نداشتم و فکر می‌کردم چیکار می‌تونم بکنم؟


 

روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *