سعی می‌کنم دوباره بایستم

خانواده‌ام سنتی بودند. در سن پایین شوهر کردم. شوهرم خیلی بی‌محبت و بد اخلاق بود. دست بزن داشت و مثل برده جنسی با من رفتار می‌کرد. بارها کتک خوردم. یک دفعه بعد از یک بگو مگوی ساده سفره غذا رو یکباره پرت کرد و با مشت به صورتم زد و بینی‌ام خون آمد. طوری وحشت کردم  که هنوز از صدای شکستن ظرف می‌ترسم. اطرافیان به من می‌گفتند بچه‌دار که بشوی درست می‌شود. بچه‌دار شدم فکر کردم شاید تولد بچه رفتارهایش را عوض کند.  یک سالی هم رفتارهایش بهتر شد. کم‌تر من را می‌زد. تا اینکه پسرم سرطان گرفت. انقدر درد داشتم و آشفته بودم برای مریضی بچه‌ام که دیگر رفتارهای شوهرم به چشمم نمی‌آمد و برایم مهم نبود. حال خودش هم خراب بود. پسرم دو سال و نیم مریض بود و بعد هم مرد. یک سال بعد از فوت بچه‌ام، طلاقم داد و با خفت و غم دنیا به خانه پدرم برگشتم. دیگه تحمل تحقیرها و رفتارهای خانواده را هم نداشتم. روحم خرد و شکسته شده بود. الان ۲۵ سالم است و با یکی از دوستانم زندگی می کنم. دارم سعی می کنم دوباره بایستم اما انگار نمی‌توانم.

روایت از همدان، کارزار منع خشونت خانوادگی  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *