داستان جین/ برگردان: شمیم شرافت

سفر من به جهنم و بازگشتم از ۱۲ سال پیش شروع شد. با او زمانی که به همسایگی ما درآمد آشنا شدم. بعد از مدتی دوستی هم‌خانه شدیم. او با جذابیت‌های خودش مرا شیفته‌ی خود کرد و با یاغی‌گری‌هایش به زندگی من شتاب و هیجان داد. مهمانی‌ها، رقصیدن‌ها و نوشیدنی‌ها، هرچه بیش‌تر و بیش‌تر شد.

اصلاً فکر نمی‌کردم چنین روزی بیاید. ما با یک سری از دوستانش بیرون بودیم و کل روز را مشروب نوشیده بودیم که ناگهان دوست‌دختر قدیمی او رسید. من خیلی ناراحت شدم، چون او روی زانوان دختر نشست و او را بوسید، برای همین آن‌جا را ترک کردم و داخل ماشین نشستم. او بعد از من آمد و من در ماشین را قفل کردم. او مشتش را از پنجره  داخل کرد و من را کشید بیرون. بعدازاینکه محکم به سر من کوبید، یکی از دوستانش مرا به خانه رساند. من در خانه سردرد شدید داشتم، بدنم زخمی و کبود بود، اما آنچه اتفاق افتاده بود بیش از همه مرا آزار می‌داد. فردای آن روز، زمانی که به خانه آمد به‌شدت پشیمان بود. قرار شد همه‌چیز تغییر کند، دیگر مشروب نخورَد و مرا آزار ندهد.

من باورش کردم، اوضاع هم برای مدتی بهتر شد. خیلی زود متوجه شدم که حامله‌ام، او از این خبر به‌شدت ذوق‌زده شد. چند ماه بعد، مست به خانه آمد و بعد از جروبحث محکم به شکم من کوبید. من به بیمارستان رفتم. کیست تخمدانم پاره شده بود. بچه سالم بود. زمانی که به خانه آمدیم با او اتمام‌حجت کردم، یا دوستانش یا من. او مرا انتخاب کرد.

بااین‌وجود بعدازاینکه بچه‌مان به دنیا آمد، مشروب خوردن‌ها و آزار همچنان ادامه یافت. من ماندم، نمی‌توانستم راهی به بیرون بیابم. زمانی که او هشیار بود، همه‌چیز عالی بود. زندگی من شده بود همراه او از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر رفتن، چراکه باوجوداینکه من سعی می‌کردم کبودی‌ها را پنهان کنم و او هم در کبود کردن قسمت‌هایی از بدن من که برای دیگران قابل‌دیدن نباشد مهارت داشت، مردم از موقعیت من (آزار خانوادگی) آگاه می‌شدند. در طول سال‌ها من بارها حکم‌های مداخله‌ی قضایی علیه او را به خاطر قول‌ها و گاهی اوقات تهدیدهایش لغو ‌کردم.

روز تولد فرزندمان او به خاطر رانندگی در حین مستی و توهین به افسر پلیس چند ماه به زندان افتاد؛ اما من همچنان ترکش نکردم. در طول زمان محکومیتش هرازچندگاهی به او سر می‌زدم و او قول‌های بیش‌تری می‌داد، دیگر مشروب نخواهد خورد و مرا آزار نخواهد داد. زمانی که از زندان آزاد شد، اوضاع برای مدتی عالی بود. امیدوار بودم که سپری کردن زمانی در زندان او را تغییر داده باشد. دوباره حامله شدم و این بار دوقلو. با حاملگی من، ما دوباره نقل‌مکان کردیم و این دفعه بخاطر نیاز من به کمک و حمایت خانواده‌اش برای دوقولوهای در راه، به‌جایی نزدیک به آن‌ها رفتیم؛ کاری که اشتباه بود. پدرش الکلی بود؛ آن‌ها تأثیرات بدی بر ‌هم داشتند. در طول دوران حاملگی‌ام، او بارها و بارها به من خشونت کرد. یک‌بار چاقوی آشپزخانه را برداشتم و او خندید، چون می‌دانست از آن استفاده نمی‌کنم، آن‌وقت به‌صورتم تف انداخت. زمان‌هایی بود که با خانواده‌اش در هتل به سر می‌برد و من دعا می‌کردم بجای اینکه چهره‌ی او را پشت در ببینم، کسی در خانه را بزند و خبر مرگ او را بدهد. اسیر شده بودم؛ تنها افرادی که می‌شناختم خانواده‌ی او بودند. هیچ راه فراری نداشتم.

زمانی که دوقلوها به دنیا آمدند، همه‌چیز همان‌طور که بود، ماند. من از بچه‌ها مراقبت می‌کردم، او به هتل می‌رفت و با دوستش مواد می‌کشید. زندگی سخت بود و من غذا و پول نداشتم. برای اینکه غذا داشته باشیم چیزی نمی‌خوردم. او هم تا زمانی که آب‌جویش را داشت، اهمیتی نمی‌داد. زمانی که بچه‌ها گریه می‌کردند شکایت می‌کرد و از من می‌خواست آن‌ها را خفه کنم. من هرروز با ترس زندگی می‌کردم.

یک روز او را با دوقلوها تنها گذاشتم تا فرزند بزرگ‌ترمان را از مهدکودک بیاورم، زمانی که به خانه رسیدم، دیدم یکی از بچه‌ها به‌شدت سرد است و می‌لرزد، شوکه شده بودم. معلوم شد که آن‌ها خودشان را کثیف کرده بودند و او آن‌ها را وسط زمستان زیر دوش آب سرد گذاشته است. چند هفته بعد زمانی که می‌خواستم یکی از دوقلوها را عوض کنم دیدم یک ملافه دور او پیچیده شده است و لباسی دور لبانش را گرفته است. آن را سریع برداشتم تا بتواند نفس بکشد. شوکه و عصبانی بودم. چطور می‌توانست همچنین کاری را با فرزند خودش بکند؟ مقابلش ایستادم و برای کمک به خانواده‌اش زنگ زدم. زمانی که خانواده‌اش از راه رسیدند، پدر مستش‌گفت: «عیبی ندارد پسرم، می دانم او مزخرف می گوید». او چند مشت حواله‌ی من کرد و شب را با خانواده‌اش گذراند.

پریشان و وحشت‌زده بودم و می‌دانستم باید از کودکانم محافظت کنم. کتاب راهنمای شماره‌های تلفن را پیدا کردم و دنبال «خشونت خانوادگی» گشتم. شماره‌های بسیاری بودند، با اولین شماره تماس گرفتم. اولین پناهگاه‌هایی که زنگ زدم پر بودند و از من خواستند اگر امکانش هست صبر کنم. تا اینکه بالاخره به پناهگاه ارتش رستگاری رسیدم و مرد مسنی جواب داد. نمی‌دانم چطور منظورم را از بین هق‌هق‌هایم متوجه شد. به من گفت، الان به من بگو چه زمانی اینجا می‌رسی، چه کمکی می‌خواهی و چقدر دیگر می‌توانی به اینجا بیایی؟ گفتم ما درراهیم. به همراه بچه‌ها با جعبه‌ آلبوم عکس‌هایم، کیسه‌ی زباله‌ای پر از لباس‌های بچه‌ها و سگ‌مان که دوست وفادار من در طول این چند سال بود رفتم.

در آن صبح زود که رانندگی می‌کردم، از آینده‌ام هراسان بودم، اما نه به‌اندازه‌ای که هرروز طی این پنج سال ترسیده بودم. بچه‌هایم گریه می‌کردند، ولی من مصمم بودم که زندگی‌ام را تغییر دهم.

پیش از آنکه به ایالت خود برگردم در کمپ پناهندگان روزگار گذراندم. نامم را عوض کردم و شروع به ساختن زندگی‌ام از نو کردم. چند ماه بعد، به مرکز کمیسیون مسکن رفتم و کاری پاره‌وقت پیدا کردم و برای اولین بار بعد از دوران مدرسه، شروع به دوست‌یابی کردم. زندگی عالی بود.

چهارده ماه بعد، پس از اعتماد اشتباه من به او، او با من تماس گرفت. مرا قانع کرد که تغییر کرده و دوره‌های مشاوره و کنترل خشم و… را گذرانده است. او واقعاً متقاعدکننده بود – جذابیت‌های قدیمی او بازگشته بودند. من پذیرفتم که امتحان کنم ولی شرط کردم که همه‌چیز باید به‌آرامی پیش برود. او نمی‌توانست با من زندگی کند. هیچ خبری از الکل نبود. در آغاز ماهی یک‌بار ما را می‌دید و در فاصله‌ای طولانی از ما زندگی می‌کرد. خیلی زود او به شهر ما تغییر اقامت داد.

یک آخر هفته که پیش ما بود، شروع به نوشیدن کرد. ما بحث کردیم و من از او خواستم تا خانه را ترک کند. او امتناع کرد. خواستم به پلیس زنگ بزنم که تلفن را به دست من کوبید و من را به‌زانو کشاند. یک دستش را به گلوی من گرفت و فشار داد. توانستم از دستش بگریزم و به سمت در فرار کنم. او مرا در باغ همسایه گرفت و به زمین کوبید و شروع به زدن من کرد. فکر می‌کردم الان مرا می‌کشد. صدای زنی آمد که فریاد می‌کشید با پلیس تماس گرفته است و او فرار کرد. مطمئنم اگر دخالت یک بیگانه نبود، اکنون من اینجا نبودم!

چگونه اوضاع تغییر کرد

او به خاطر آزار دستگیر شد اما به علت رفتار خوشایندش آزاد شد. من به‌شدت از نظام قضایی عصبانی بودم، چراکه دادگاه به او اجازه داده بود تا با بچه‌ها تماس داشته باشد و من ناچار بودم هر دو هفته او را ببینم. من نمی‌خواستم با او هیچ کاری داشته باشم. نمی‌توانست بپذیرد که رابطه تمام‌شده است و یک‌شب به خانه‌ام آمد و پنجره‌ها را شکست (کودکان آن شب خانه نبودند). من با پلیس تماس گرفتم و او دستگیر شد.

من از آن موقع با او صحبت نکرده‌ام و هنوز در دادگاه با او در جدالم. او می‌خواهد تا با کودکان در ارتباط باشد. بارها به خاطر جرایم مشابه به زندان بازگشته است. این‌یک پروسه‌ی زمان‌بر است و امیدوارم بالاخره تمام شود.

ما به خانه‌ی جدیدی نقل‌مکان کرده‌ایم. باوجوداینکه به من گفته‌شد به شهر دیگری بروم، اما تصمیم به ماندن گرفتم. باید شبکه‌ای از دوستان و حامیانم را در این اجتماع می‌ساختم. او دیگر نباید مرا می‌زد. گروه ارتش رستگاری حمایت بسیاری کرده است. من همیشه می‌دانم که یک کسی هست که با او صحبت کنم، کسی که گوش می‌دهد و حتی زمانی که نیاز دارم، برایم دعا می‌کند. قصد داشتم برای خودم کاری کنم و از سه سال پیش به یک باشگاه هنرهای رزمی رفته‌ام و از آن طریق دوستان تازه‌ای یافته‌ام. دیگر نمی‌ترسم، اعتمادبه‌نفس دارم و برای جایگاهی که اکنون هستم زحمت زیادی کشیده‌ام و به آنچه به دست آورده‌ام افتخار می‌کنم.

سال پیش من با یکی از بهترین مردان جهان آشنا شدم- او مهربان و متین است و ما به‌سرعت باهم ارتباط گرفتیم. از همه عالیتر اینکه بچه‌ها از او راضی‌اند و او از آن‌ها. او همیشه برای آن‌ها زمان می‌گذارد، به آن‌ها گوش می‌سپارد تا برایش بخوانند، ناهار مدرسه‌شان را درست می‌کند، دوچرخه‌هایشان را تعمیر می‌کند و با آن‌ها فوتبال بازی می‌کند. از همه مهم‌تر، آن‌ها را مثل بچه‌های خودش دوست دارد. ما اوقاتمان را به کمپ و ماهی‌گیری می‌گذرانیم و با او احساس امنیت داریم. زندگی ما کامل شده است و من هرروز از اینکه او را در زندگی‌ام دارم سپاسگزارم. من قدر آینده را می‌دانم و برای ازدواجمان در سال آینده برنامه‌ریزی کرده‌ایم.

نصیحت من به دیگران

بسیاری از قربانیان خشونت خانوادگی از حمایت درستی برای تغییر شرایط خود بهره‌مند نیستند. من بعد از اینکه برای رهایی خودم و بچه‌هایم از خشونت دائمی و تکرارپذیر او، اقدام کردم فهمیدم که چنین امکانی وجود دارد.

نصیحت من به دیگران این است که از کمک خواستن از دیگران نترسید، حتی اگر ناچارید غرورتان را بشکنید. خودتان را باور داشته باشید و تسلیم نشوید و از هر فرصتی برای تغییر سرنوشت خود استفاده کنید، حتی اگر به نظر سخت بیاید. همه حق‌دارند با احترام و بدون ترس از خشونت یا آزار در خانه‌ی خود زندگی کنند. من بارها نسبت به‌نظام قضایی احساس عصبانیت، گیجی و رهاشدگی داشتم، اما تسلیم نشدم. هنوز هم می‌جنگم.

منبع:

http://www.dvrcv.org.au/stories/true-stories/stories-women/janes-story

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *