داستان رز لیلیان؛ تجربهٔ كودكی من/ برگردان: سیمین فروهر

گاهی  به این فكر می‌كنم كه آیا افرادی هستند كه بخواهم آن‌ها را ببخشم یا بخواهم موقعیت‌هایی در‌ گذشته را فراموش كنم؟ من بیشتر اوقات بخشیده‌ام اما هنوز چیزهایی وجود دارند كه نتوانسته‌ام با آن‌ها كنار بیایم.

دورانی را به یاد می‌آورم كه حتا حالا هم فكر كردن به آن بسیار سخت است.

پدر و مادر من نقش پررنگی در زندگی من داشتند و معتقد بودند بچه‌ها باید به والدین خود و سایر بزرگسالان احترام بگذارند. تا جایی كه به یاد دارم همواره والدین و برادر و خواهرانم به من می‌گفتند «عاشقت هستم» یا «من از تو مراقبت می‌كنم» و من می‌دانستم كه آن‌ها این كار را خواهند كرد. موهای من بلوند و فرفری بود در حالی‌‌که سایر اعضای خانواده‌ام موهای قهوه‌ای و صاف داشتند. بر این اساس بیشتر اوقات آدم‌ها در خیابان به شوخی از من سؤال می‌كردند كه آیا فرزند قصاب یا شیرفروش محل هستم؟ من همیشه فكر می‌كردم با تمام اعضای خانواده‌ام متفاوت هستم. از بچگی به من گفته بودند اگر كار اشتباهی انجام دهم جریمه می‌شوم، اگر خطا كنم خدا و والدینم عصبانی می‌شوند.

هشت سالم بود و یك روز عصر به همراه یكی از دوستان نزدیكم- همسایه‌مان پیاده به سمت یك كلوب محلی می‌رفتیم كه در جاده تصادف كردیم. من آسیب جدی ندیدم اما دوستم در این تصادف فوت كرد. صبح روز بعد از تصادف كمی سردرد داشتم و ناخوش بودم. مادرم اجازه داد آن روز به مدرسه نروم و در خانه استراحت كنم اما روز بعد حتماً باید به مدرسه می‌رفتم. آن روز هیچ حرفی از شب گذشته زده نشد. مادرم گفت كه باید آن شب را فراموش كنم. سال‌ها بعد متوجه شدم كه مادرم معتقد بود كودكان نیز به اندازهٔ بزرگسالان ناراحتی و ضایعۀ روانی (تروما) را درك می‌كنند اما برای آن‌ها خوب نیست كه به اندازهٔ بزرگسالان به این ناراحتی‌ها فكر كنند. این ایده تا حدودی كارساز بود زیرا باعث شد من به ظاهر به این موضوع فكر كنم.

من متوجه نشده بودم كه دوستم مرده است. فكر می‌كردم او گم شده و هیچ كس هم دربارهٔ او صحبت نمی‌كرد. سعی می‌كردم فراموش كنم اما خاطرات زیادی با او داشتم كه مانع فراموشی می‌شد. او بهترین دوست من بود كه همیشه با هم بازی می‌كردیم و حالا دیگر نمی‌توانستم با فرد دیگری بازی كنم. چند روز بعد از مرگ او مادرش را دیدم كه از خیابان عبور می‌كرد اما حاضر نبود با من حرف بزند. بعداً مادرم گفت كه نباید نزدیك خانهٔ دوستم بروم و با دخترخاله‌های او بازی كنم. یك روز كه برای بازی پیش آن بچه‌ها رفته بودم آن‌ها به من گفتند كه اجازه ندارند با من بازی كنند.

همان سال دو دوست دیگر من که با هم خواهر بودند در محوطهٔ بیرون مدرسه دچار حادثه‌ای شدند. من شاهد آن صحنه بودم. می‌شنیدم كه مردم به یكی از آن‌ها می‌گفتند اگر می‌تواند خودش را حركت دهد و او می‌گفت نمی‌تواند زیرا خواهرش به خواب رفته و دست او را هم سفت گرفته است. بعداً متوجه شدم كه خواهر بزرگتر در آن حادثه جان داده بود و البته خواهر كوچكتر هم كمی بعد فوت كرد. در سال‌های بعد از این اتفاقات ناگوار درس من به شدت افت كرد و بسیار بهانه‌گیر و بداخلاق شده بودم.

به سن ۱۰، ۱۱ سالگی رسیده بودم كه برادر ۱۵ ساله‌ام شروع به آزار جنسی من كرد. فكر می‌كنم او متوجه ناراحتی و آسیب‌پذیری من شده بود. پدر و مادرم مرا یك كودك منزوی می‌دیدند كه همیشه تنها می‌مانَد. من در هیچ كاری مشاركت نمی‌كردم مگر با تشویق زیاد و یا اجبار. اگرچه اجازه نداشتم راجع به مرگ دوستم صحبت كنم اما این اتفاق تأثیر بدی روی من گذاشته بود و برادرم متوجه ضعف من شده بود. او مرا تهدید می‌كرد و از من حق‌السكوت می‌خواست. او تهدید می‌كرد كه اگر موضوع ضعف و ناراحتی مرا به والدینمان بگوید آن‌ها نیز دچار آسیب جدی خواهند شد و مشكلات ریز و درشتی به وجود خواهد آمد. او می‌گفت كه كتاب‌های مصور جدید دارد که می‌خواهد به من نشان دهد. به این ترتیب مرا گول می‌زد و به اتاق خود می‌كشاند. من هم كه تشنهٔ توجه و مراقبت بودم به دنبال كتاب‌های مصور به اتاق او می‌رفتم.

تأثیرات درازمدت خشونت

چند ماه بعد از تولد ۲۰ ‌سالگی‌ام از یك پسر ۱۶ ساله باردار شدم. همان موقع موضوع را به والدینمان گفتیم و از دادگاه اجازهٔ ازدواج گرفتیم. در آن هنگام همسرم تازه وارد ۱۷ سالگی شده بود.

سال‌ها گذشت و ما صاحب سه كودك زیبا شده بودیم اما باید بگویم همسرم هم در واقع فرزند چهارم من بود. او الكلی شده بود و من توانایی مقابله با او را نداشتم. زندگی مشتركمان بی‌ثبات بود. گذشتهٔ من باعث هراس و دلشوره‌ام بود. دچار استرسی شده بودم كه ناشی از ضایعه‌های روانی زندگی‌ام بود. با یك مركز مشاوره تماس گرفتم تا با آن‌ها صحبت كنم. در آن زمان چیزی دربارهٔ سلامت روان نمی‌دانستم و مشاور پیشنهاد داد كه به كلینیك سلامت روان مراجعه كنم. نزدیك به سی سال به یكی از این كلینیك‌ها رفتم. در این سال‌ها روان‌درمانگرهای مختلفی داشتم كه تشخیص‌های گوناگونی می‌دادند از جمله اختلال روانی ناشی از تجربهٔ تروماتیك، افسردگی حاد و اختلال شخصیت.

در كودكی طی كمتر از چند ماه سه نفر از دوستانم را از دست داده بودم كه یكی از آن‌ها نزدیك‌ترین رفیق من بود. در شرایط رنج‌آوری قرار داشتم. من مستقیم درگیر آن ماجراها شده بودم زیرا در هنگام حادثه حضور داشتم و شاهد ماجرا بودم. در هر دو بار احساس درماندگی داشتم اما اجازه نمی‌دادند سوگواری كنم. چند سال بعد برادرم شروع به آزار جنسی من كرد و آن اتفاق باعث استرس ناشی از تجربهٔ تروماتیك در من شد. امروز افرادی را كه دچار این اختلال هستند به گروهی از مشاوران معرفی می‌كنند تا با آن ها صحبت كنند و استرس‌های احتمالی ناشی از تجربه تروماتیك را تسكین دهند و فرونشانند. در زمان كودكی من از این حمایت‌ها خبری نبود.

وقتی هنوز فرزندانم كوچك بودند دچار نوعی اختلال روانی شدم كه هشیاری و آگاهی‌ام را از دست ‌دادم. بعد از  آن بود كه گرفتار استرس ناشی از تجربهٔ تروماتیك شدم. هر وقت صدایی می‌شنیدم زیر میز می‌رفتم و سعی می‌كردم دستانم را روی گوشم بگذارم تا چیزی نشنوم. همه فكر می‌كردند دیوانه شده‌ام. مرتب كابوس می‌دیدم. تجربه‌‌های تلخ و نابسامان گذشته را در ذهن مجسم می‌كردم. وضعیتم به گونه‌ای بود كه چندین بار و غالباً داوطلبانه در بیمارستان بستری شدم. خودزنی می‌كردم، چند بار سعی كردم خودكشی كنم، بارها اُوِردوز كردم و علت آن بود كه هیچ كس به حرف‌های من گوش نمی‌داد. گریه می‌كردم و فریاد می‌زدم كه «هیچ كس حرف‌های مرا نمی‌شنود».

آزار‌های جنسی برادرم تأثیرات بسیار عمیقی بر من گذاشته بود؛ اما برخی از روان‌درمانگرها باور نمی‌كردند كه من از سوی برادرم تحت آزار جنسی بوده‌ام و این حالِ ناگوار مرا بدتر می‌كرد.

مواجهه با برادرم

وقتی پدر و مادرم فوت كردند تصمیم گرفتم با برادرم روبرو شوم. تا آن زمان صبر كرده بودم زیرا فكر می‌كردم فاش كردن موضوع آزار جنسی من توسط برادرم باعث ناراحتی پدر و مادرم خواهد شد و اوضاع بدتر می‌شد. صبر كرده بودم تا بعد از مرگ آن‌ها با برادرم روبرو شوم زیرا در غیر این‌صورت ممكن بود خودم را مسئول مرگ پدر و مادرم بدانم. به همین دلیل تا زمانی‌كه آن‌ها زنده بودند سكوت كردم. فكر می‌كردم باید برای محافظت از دیگران چیزی نگویم.

بعد از مرگ والدینم در نامه‌ای به برادرم نوشتم «تو برادر بزرگتر من بودی و باید از من محافظت می‌کردی اما از من سوء‌استفاده كردی و فلان کار و بهمان كار را انجام دادی». برادرم پاسخ داد كه به هیچ‌وجه حرف‌های مرا قبول ندارد و چیزی به خاطر نمی‌آورد. او مدعی بود كه فقط از من شنیده كه كتاب‌ مصور دوست دارم و خواسته كتاب‌هایش را به من نشان دهد. البته برادرم پذیرفت كه چیزی اتفاق افتاده اما گستردگی و شدت آن را قبول نمی‌كرد. او می‌گفت: «من هیچ وقت نشنیدم كه اعتراض كنی». اما من چه كار باید می‌كردم؟

از كودكی به یاد دارم كه پدر و مادرم اجازه نمی‌دادند دربارهٔ مسائل بد و ناپسند حرف بزنیم زیرا فكر می‌كردند با حرف زدن اتفاقات بدتری رخ می دهد. پدر و مادرم هیچ‌گاه آزادانه دربارهٔ موضوعات مختلف با من حرف نمی‌زدند و همین باعث سكوت من در برابر آزار جنسی می‌شد و برادرم هم از این وضعیت سوء‌استفاده می‌كرد. بعد از نامهٔ من به برادرم روشن شد كه یكی از خواهرانم نیز با من هم‌درد است. خواهر كوچكترم به من گفت «بله، او مرا نیز آزار داده است».

صحبت با روان‌درمانگر

من ‌درمانگرهایی داشتم كه باور نمی‌كردند در كودكی توسط برادرم آزار دیده‌ام زیرا برای بازگو كردن ماجرا تا بعد از مرگ پدر و مادرم صبر كرده بودم. آنها به من می‌گفتند تو سال‌ها تحت درمان بوده‌ای و هیچ‌گاه این موضوع را مطرح نكرده بودی. آن‌ها هیچ‌گاه نپرسیدند و من هم چیزی نگفتم.

بعد از نوشتن نامه به برادرم موضوع آزار جنسی را با درمانگرم در میان گذاشتم اما او باور نكرد و گفت در اكثر موارد این ادعا نه واقعی بلكه ناشی از فانتزی و رویا است. گفتم «من مطمئنم كه خاطراتم واقعی هستند، آن‌ها اتفاق افتاده‌اند». درمانگر سعی می‌كرد راجع به موضوعات دیگری صحبت كند اما من از او می‌خواستم بحث را عوض نكند. گفتم من می‌دانم چه اتفاق افتاده و می‌دانم آن‌چه اتفاق افتاده آزار جنسی بوده است. در پاسخ به سؤال او كه پرسید «چرا تا به حال دربارهٔ آن حرفی نزده‌ای» گفتم «چون تو نپرسیده بودی» و در ادامه در پی سؤالات بیشتر او گفتم حالا كه پدر و مادرم از دنیا رفته‌اند می‌دانم كه دیگر با این حرف‌ها آسیبی به آن‌ها نمی‌رسانم. من در كودكی دچار ضایعهٔ روانی شده بودم و این ضایعه بر كودكی فرزندانم نیز تأثیر گذاشته بود.

چگونه حریفش شدم

به خاطر فرزندانم سعی كردم قوی باشم. یاد گرفتم حرف بزنم و نوع درمانی را كه مركز روان‌درمانی به من ارائه می‌داد به چالش بكشم. سعی كردم داستان زندگی‌ام را بنویسم و افكار را با روی كاغذ آوردن از مغزم خارج كنم. این راهی بود برای ایجاد ارتباط بین افكارم پیرامون آن‌چه روی داده و آن‌چه در آینده پیش می‌آید. این راهی برای خروج افكارم از ذهن و قلبی بود كه دیوانه شده بودند. داستان زندگی‌ام را ابتدا فقط برای خودم و فرزندانم نوشتم. بعد از فرزندانم متن را با برخی از دوستان نزدیكم هم به اشتراك گذاشتم. متن به آن‌ها می‌گفت كه چگونه زندگی من تحت تأثیر افكارم قرار داشته است و چه تغییری باید در آینده‌ام ایجاد شود.

آنچه كه می‌خواهم به دیگران بگویم

زنان ناتوانی كه تجاوز جنسی یا خشونت خانگی را تجربه كرده‌اند به كمك نیاز دارند تا بتوانند خود را احیا كنند، غرور و استقلال خود را ترمیم كنند و عزت نفسشان را در جامعه بازیابند.

نظام بهداشت و سلامت روان در هر جامعه باید شیوۀ خود را در یاری رساندن به زنان افشاگر خشونت ارتقاء دهد. این نظام‌ها غالباً با به رسمیت نشناختن تجربهٔ زنان خشونت‌دیده شوك دیگری به آن‌ها وارد می‌كنند. من از دست درمان‌های نادرست بیمارستان‌ها و افرادی كه مسئول مراقبت از این بیماران هستند عصبانی هستم. از دست دولت‌ها و تصمیمات بروكراتیكشان عصبانی هستم كه به مردم هیچ اهمیتی نمی‌دهند. سر آن‌ها بیش از حد شلوغ است و فرصت ندارند برای مراقبت از آسیب‌دیدگان به دور بر خود نگاهی بیندازند.

گاه زنان ناتوانی كه در روابط خشونت‌آمیز گیر كرده‌اند مادر هستند اما هیچ حمایتی از آن‌ها نمی‌شود. ما باید این روند را تغییر دهیم. ما نمی‌توانیم گذشته را تغییر دهیم اما می‌توانیم یاد بگیریم كه گذشتهٔ ما تقصیر ما نیست و باید به جلو حركت كنیم. من سعی می‌كنم زنان را به مشاركت در فعالیت‌های جمعی تشویق كنم- به آن‌ها كمك می‌كنم كه تغییر كنند. همیشه به این فكر می‌كنم كه من چگونه می‌توانم از تجربه‌ام در راستای ارتقاء اوضاع و احوال زنان جوان استفاده كنم؟ ما چگونه می‌توانیم به هم كمك كنیم تا جامعه را بهتر كنیم و زنان دیگر خشونت را تجربه نكنند؟ بیایید موضوعات گذشته را مربوط به گذشته بدانیم و ارتباط آن را با حال و آینده قطع كنیم.

من قویاً معتقدم كه باید در مدرسه به كودكانمان دربارهٔ سلامت روان آموزش دهیم. آن‌ها باید یاد بگیرند كه خشونت خوب نیست، آسیب روانی خوب نیست، همیشه تنها بودن خوب نیست. آن‌ها باید با افسردگی آشنا شوند. آن‌ها باید یاد بگیرند با دیگران روابط مثبت و سازنده برقرار كنند. لازم است آموزش ببینند كه دربارهٔ چیزهای بد و نفی نه سكوت كه صحبت كنند. آن‌ها باید امید داشته باشند زیرا گاهی امید تمام آن چیزی است كه ما را سر پا نگه می‌دارد. ما باید فردای بهتری داشته باشیم.

از مجموعه داستان‌های واقعی زنان معلول

منبع:

Rose Lillian’s story, My childhood experiences, published on www.dvrcv.org.au

1 پاسخ

تعقیب

  1. […] می دهد که چرا داستان خواندن برای کودکان بی فایده است؟! داستان رز لیلیان؛ تجربهٔ كودكی من/ برگردان: سیمین فروهر… https://pdvc.info/archives/3027 Translate this page Jul 19, 2017 – گاهی به این […]

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *