کسی نیست که صدایم را بشنود!

نه دین و نه قانون، هیچ کدام صدای اعتراض مرا  نمی‌شنوند. همه‌ی خشونت‌ها قابل رویت نیستند. بدترین نوع خشونت این است که روحمان در عذاب باشد.

پدر و مادرم تفاوت سنی زیادی با یکدیگر داشتند. پدرم مرد ثروتمند و به نسبت مسنی بود، اما مادرم زیباترین روزهای جوانی‌اش را می‌گذارند. پدرم، آن موقع در تبریز صاحب کارخانه‌ی قالی‌بافی بود. کلاس پنجم ابتدایی بودم که مادرم عاشق مرد دیگری شد و من و برادرم را رها کرد و دنبال زندگی خودش رفت. پدرم هم بعد از رفتن مادرم، دوباره ازدواج کرد و من و برادرم را دست نامادری سپرد. اما از بد روزگار، وضع مالی پدرم هم روز به روز بدتر شد، تا در نهایت کاملا ورشکسته شد.

برادرم از من خیلی کوچکتر بود. نامادری‌ام هر روز مرا کتک می‌زد و کاری می‌کرد از خانه بیزار شوم. هنوز هم رد زخم‌های آن روزها بر روی بدنم هست. آنقدر اذیتم می‌کرد که دلم می‌خواست از شر او و وضعیت خانه خلاص شوم. تا این‌که با همسرم آشنا شدم. به نظرم پسر خوبی بود و سعی می‌کرد مرا پیش خانواده‌اش بزرگ کند. به دور از چشم خانواده‌اش مقداری از جهاز مرا خرید و با کمک دیگر اعضای فامیل جهیزیه‌ام تکمیل شد و به خانه‌ی بخت رفتم. به خاطر نامادری‌ام نازمرد نماندیم و بلافاصله بعد از عقد باردار شدم.

تقریبا هیچ مشکلی با همسرم نداشتم و روزهای خوبی را با مردی که عاشق من بود می‌گذراندیم. همه چیز خوب پیش می‌رفت و من تقریبا زخم‌های نامادری را فراموش کرده بودم، تا این که زمانی که دخترم هشت سالش بود، متوجه شدم همسرم با زن دیگری رابطه دارد. دنیا بر سرم خراب شد. آنچنان شوک بزرگی بر من وارد شد که بدون چاره ماندم. تصمیم به طلاق گرفتم. اما پدرم در شرایطی نبود که مرا بپذیرد و خودشان هم، با کمک‌های همسرم زندگی می‌کردند، خودم هم که نه شغلی داشتم و نه در آمدی. از طرفی هم به دخترم و آینده‌اش فکر می‌کردم. نمی‌خواستم دخترم هم سرنوشتی مشابه سرنوشت من داشته باشد.

همسرم با وعده‌های فراوان قول داد که هیچ وقت خطایش را تکرار نکند. به ناچار به زندگی با او ادامه دادم. اما از همان روز هیچ‌وقت روی آرامش ندیدم و تمام اعتمادم به همسرم از ببن رفت. هر وقت که از خانه بیرون  می‌رفتم یا در جایی مهمان بودم، مدام به این فکر می‌کردم که نکند زن دیگری را به خانه آورده باشد. تا این‌که، این رفتارش حالت علنی پیدا کرد و به رابطه با دختران و زنان دیگر ادامه داد. او معتاد به داشتن رابطه‌های متعدد و همزمان است.

به مراکز مشاوره‌ی زیادی رفته‌ام. اما همه یک حرف را تکرار کرده‌اند که من هیچ حق و حقوقی ندارم و از لحاظ قانونی همسرم می‌تواند زنان دیگری را صیغه کرده و یا عقد کند و من هم به خاطر نداشتن درآمد در واقع سربار او محسوب می‌شوم و با داشتن یک فرزند هم کاملا درمانده شده‌ام.
اما آخرین ضربه‌اش عمق وجودم را سوزاند. همین چند ماه قبل متوجه شدم که با دختر خاله‌ی خودم رابطه دارد. وقتی ماجرا را شنیدم، نزدیک بود سکته کنم. بدون چاره مانده‌ام و هیج کاری از دستم برنمی‌آید. دیدن او، نشستن با او سر یک میز و هم‌بستر شدن با او برایم زجرآور است.

بعضی خشونت‌ها جسمی هستند و قابل دیدن، اما بزرگترین نوع خشونت، خشونت روحی هست. خشونتی که دیده نمی‌شود اما روح و روان آدمی را فرسوده می‌کند.

همسرم مدام روح مرا می‌آزارد و من کاملا افسرده شده‌ام.

 

روایت رسیده از آذربایجان شرقی (اهر) به کانال کارزار خشونت خانوادگی


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *