بازتولید چرخه‌ای معیوب در چند نسل

چادرم را بردارم باز کله بابای مهتی را باد گرفته، باجی این را می‌گوید و می‌دود تا زن بیچاره را از دست کتک‌های کلب حسین نجات دهد.  بابای مهدی همسایه خاله من بود و باجی مادرشوهر خاله‌ام. هرگز نفهمیدم چرا خاله‌ام دخترش را داد به پسرکربلایی حسین که آنقدر زن بیچاره و نجیبش را زده بود که یک طرف صورت زن سکته کرده بود و از کار افتاده بود. بچه که بودم ازصورتش می‌ترسیدم چرا که تو رفتگی داشت. اما زیبایی و مهربانی‌اش باعث شده بود که کم‌کم ترسم از او بریزد. آن موقع که دخترخاله‌ام را برای پسرش خواستگاری کرده بود و مراسم سر گرفته بود سال ۶۲ بود. ما تهران بودیم آنها شهرستان. من مدرسه می‌رفتم کلاس اول. زن عمویم راست داستان که می‌خواهم بروم عروسی دخترخاله‌ام را گفت و معلم‌ام پرسید بین عروسی و قبول شدن کدام را انتخاب می‌کنی و من گفته بودم قبولی. اما بعدش پیشمان بودم و بین دلتنگی برای مادرو پدرم و بد دیکته گفتن‌های زن عمویم که مثل مادر خوب دیکته نمی‌گفت، درمانده بودم. شب‌های نبودن‌شان بغض می‌کردم و نمی‌دانستم بغض دخترخاله‌ام تا همین حالا که نوه‌دار شده است، طولانی می‌شود.

شوهر دخترخاله‌ام مثل پدرش دست بزن نداشت اما در عوض بدرفتاری‌های دیگری داشت. محروم کردن دخترخاله (که من او را خاله صدا می‌زنم) از رفت‌و‌آمد با اقوام، بدخلقی سر هزار و یک چیز پیش پا افتاده، شکستن وسایل و بعدها که بچه‌ها بزرگتر شدند، سخت‌گیری‌ها روی پوشش و رفتار و کردار آنها. هر وقت ما دور هم جمع بودیم، خاله نبود. موقع عروسی خواهرها و بردارهایش همه فامیل واسطه می‌شدند، به‌خصوص  پدر من که رابطه‌اش با محمد خوب بود تا راضی شود به آمدن خاله‌ام. تازه وقتی هم که می‌گذاشت بیاید قبلش آنقدر اشکش را درآورده بود که عروسی زهرمارش می‌شد.

محمد و مهدی بین همه برادرها بدتر بودند، بقیه با زن‌هایشان راه می‌آمدند. محمد چشم دیدن باجناقش را هم نداشت، بنابراین نمی‌گذاشت که خاله‌هایم با هم رفت‌وآمد کنند چرا که زیبا را مجید می‌خواست، برادر محمد. اما دیگر چشم خاله و شوهر خاله‌ام ترسیده بود از این خانواده. بنابراین زیبا را به فامیل شوهر دادند، که آن هم تو زرد از آب درآمد. سعید پسرعموی پدری بود. پدربزرگم مخالف ازدواج زیبا با پسر برادرش بود اما هیچ نگفت و ازدواج سرگرفت. سعید الکل مصرف می کرد توی شهرکوچک ما رازی وجود ندارد شهر کوچک است.

محمد از ابتدا ساز ناکوک را کوک کرده بود و مانع حضور خاله در عروسی شده بود آخر سر وسط‌های مجلس خاله را آورد و بعدش هم به زور بردش با چک که خاله هم چک را تلافی کرد اما با او رفت. بعدها هم نگذاشت که خاله برود خانه زیبا. زیبا می‌گفت مینا بی‌عرضه است هرچه شوهرش می‌گوید گوش می‌دهد. می‌تواند وقتی که می‌رود سرکار دوقدم تا خانه ما بیاید او ازکجا می‌فهمد. مینا اما خسته‌تر از آن بود که بخواهد جسارت به خرج دهد. حتی حالا هم با دوتا نوه هنوز که هنوز است به حرف‌های زور محمد گوش می‌کند. هرچند که همیشه غرغر هم می‌کند و می‌گوید که هیچ رفتار محمد مثل آدمیزاد نیست، می‌گوید سوخته و ساخته چون نمی‌توانسته از بچه‌هایش دست بکشد.

محمد و خانواده‌اش خیلی کینه‌توزند و به همین کینه‌توزی‌ شهره‌اند. کافی است با کسی چپ بیفتند دودمان طرف بر باد است. زیبا هم وضع بهتری ندارد. او که فکر می‌کرد سرنوشت‌اش بهتر است، ابتدا با خساست همسرش مواجه شد و بعد با انواع و اقسام خشونت‌های دیگر از جمله جنسی. اوایل فقط خساست بود بعد به زدن هم کشید. هرچه سن‌شوهرش بالاتر رفت اوضاع بدتر شد. اول الکل مصرف می کرد بعد تریاک هم اضافه شد. تا پدرش زنده بود به او می‌گفت :حیف از این زن و بچه‌ها برای تو. او همیشه هوای دخترخاله‌ام را داشت و به آنها به دور از چشم پسرش مقرری می‌داد. زن عمو هم همین طور او هم  تاجاییکه بتواند مراقب آنهاست.

خشونت سعید فقط معطوف به دخترخاله‌ام نبود و نیست بلکه پسرش را نیز آماج حملات قرار می‌داد و می‌دهد، او را تحقیر می‌کند؛ به خصوص مواقعی که مانع زدن مادرش می‌شود، او را می‌زند و از خانه بیرون می‌کند. دخترخاله‌ام یک بار شکایت کرد. چندبار قهر، اما در نبود قوانین حمایتی و نبود حمایت خانواده‌ای که طلاق را زشت و بد می‌دانند او نیز سوخته و ساخته است.

بامداد پسر مهربان و خوش قلبی است اما به شدت نیاز به اثبات خود دارد آنقدر که توسط پدرش تحقیر شده  است. در روابط با جنس مخالف نیز با مشکل مواجه می‌شود و سراغ زنانی که به او آسیب می‌رساند و رهایش می‌کنند، می‌رود.

مستانه و میترا دخترهای خاله مینا هم مردی شبیه پدرشان را به عنوان همسر انتخاب کرده‌اند. مستانه آن قدر وابسته است که هیچ مخالفتی در برابر ممانعت همسرش از رفت‌وآمد با خواهرش نشان نمی‌دهد و همه حقوقش را نیز یکجا به او می‌دهد و بعد باید از او پول توجیبی بگیرد. با این که خودش مادر است و پرستار و از نظر درآمد از شوهرش بالاتر اما قدرت دفاع از حق خود را ندارد چرا که مادرش هم نداشته، چرا که آموزشی ندیده و توی آن شهر خراب شده همه اطاعت بی‌چون و چرا از مرد را امری واجب می‌دانند.

سالها پیش مستانه با مردی ازدواج کرد که بد دل بود، مانند پدرش که همه سالها مادرش را آزار داده بود. چهل روز بعد درخواست طلاق داد چرا که شوهرش اجازه رانندگی  بهاو نمی‌داد‌ و اورا از دیدن فیلم‌های خارجی که ممکن بود در آن‌ها صحنه‌هایی به زعم او ناخوشایند وجود داشته باشد، منع می‌کرد، در حالی که مستانه عاشق فیلم دیدن بود. موقع رانندگی می‌گفت که کجا را نگاه می‌کنی؟ مردهای غریبه را؟  شوهرش همه حقوقش را دربست به مادرش می‌داد و بعد برای خوردن یک ساندویچ هم مستانه باید دست توی جیبش می‌کرد. در نهایت بعد از چهار سال دوندگی مستانه همه حق و حقوقش را بخشید تا طلاق گرفت و  افسردگی مزمن طی چهارسال از دختری که در ۲۱ سالگی (موقع ازدواج) دختری بسیار شاد بود، چیزی باقی نگذاشت.

مستانه با دوست پسر سابقش که وقتی فهمید در آموزشگاه زبان مشغول به کار شده است او را زده بود مجددا ازدواج  کرد. دختری با ارزوهای بزرگ که هرگز نفهمیدم چرا تن داد به ازدواج با مردی داد، که بارها به او سرکوفت زده بود که او دیگر دختر نیست و دست خورده است. نفهمیدم چرا خفت خرید تا به شوهر سابقش و به دیگران اثبات کند خواستی است اما به هوشش به سوادش به فوق لیسانسش ننازید. او ازدواج کرد تا از خشونت های پدرش رهایی یابد  و همین طور از خشونت های شهری سنتی که با زنان مطلقه خوب تا نمی کند.اما باز در چرخه خشونتی  دیگری افتاد

چرخه‌های خشونت لعنتی کی می‌خواهند از کار بیفتند؟ وقتی آموزشی نیست که به زنان بیاموزد؛ آنها دست‌آموز و عروسک مردان نیستند. آنها آزاد خلق شده‌اند و شان انسانی آنها با مردان فرقی ندارد. آنها کرامت دارند و هیج کس حق ندارد کرامتشان را زیر سوال ببرد، که آنها حقوقی دارند و یکی از آنها نداشتن همسر و پدری خشن است.

روایتی از خشونت خانوادگی، فرستاده شده به کارزار منع خشونت خانوادگی-تهران

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *