دل‌نوشته یک زن: چرا به قانون منع…

شهلا انتصاری– یک روز مانده به هشت مارس چند روزه که بی‌قرار و غمگین خواهرم بیمار است. می‌روم بیمارستان می‌گوید پرستار با شما کار دارد. خانم پرستار می‌گوید بیمار شما همسر دارد؟ میگویم فوت‌شده. پدر و برادر دارد؟ می‌گویم بله. می‌گوید: بیایند اینجا برگه عمل را پر کنند. می‌گویم خواهر بزرگش هستم بدهید من امضا کنم. می‌گویند: نمی‌شود خانم به ما ایراد می‌گیرند. می‌گویم چه اهانت بزرگی شما زنان ناراحت نمی‌شوید؟ باحالتی بی‌اعتنا بدون نگاه به من باز می‌گوید: نمی‌شود خانم نمی‌شود.
اون لحظه دلیل غمم رو فهمیدم با بغض در گلو آمدم به خواهرم جریان را گفتم و برای اینکه او را ناراحت نکنم رفتم دستشویی و بغضم ترکید.

وقتی بچه بودم با خودم می‌گفتم وقتی بزرگ بشم میتونم اوضاع رو تغییر بدم یاد نوجوانی‌ام افتادم. میهمانی از مشکین‌شهر به خونه ما اومده بود و با زنش جر و بحث می‌کرد. ناگهان سیلی محکمی به او زد که دهانش پر از خون شد. من که نوجوانی پر هیجان بودم با عصبانیت به زن گفتم چرا جوابش رو نمیدی؟ او مرتب گریه می‌کرد و خیلی ترسیده بود. موقع تعارف خوراکی به میهمان مرد با خشم به او نگاه می‌کردم و تعارف نمی‌کردم. پدرم با عصبانیت به اتاق دیگر اومد و می‌خواست به من حمله کند. مادرم نگذاشت. می‌گفت به تو چه مربوط زنشه. چقدر تو پررو شدی.
به دانشگاه رفتم خوشحال بودم که اونجا می‌شود کاری کرد در آنجا نیز بارها شاهد این تبعیض بودم. از نوجوانی با خودم عهد کردم در راه این مبارزه نباید کوتاه بیام و الان دلیل ناراحتی و سرگشتگی چندروزه را می‌فهمم وقتی به عقب برمی‌گردم طاهره قره العین رو می‌بینم که در آن شرایط برای حق پوشش جانش رو داد ولی من اندر خم یک کوچه‌ام.

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *